برای رفع حاجت سینه بزنید!

خدایا دلشوره ی ما را برای بچه های حسین (ع) زیاد کن! این دعایی است که استادم این روزها که کاروان حضرت سیدالشهدا در بیابان های عربستان به سمت کوفه در حرکتند؛ می کند. استادم می گوید اگر گوش دلت را خوب تیز کنی صدای زنگ شترها را می شنوی.

اینجا تهران است. شهری که شمال و جنوبش تفاوت های بسیاری دارند. همان اصطلاح "اختلاف طبقاتی" معروف را می گویم. یکی شدن آمال و آرزوها و نوع نگرش ها و دیدگاه ها در میان تمام سطوح جامعه که ارمغان زندگی مدرن است هنوز نتوانسته است در تهران کاملا کارساز شود. این اختلاف نه فقط در نوع لباس پوشیدن و خورد و خوراک و زندگی و آمال و آرزوهاست بلکه باورها و بروز آنها که رفتار شهروندان را شکل می دهد هم در زندگی شمال شهری ها با جنوب شهری ها و البته کف شهری ها بسیار مشهود است. این نوشته تخیلات ذهنی یک ناسیونالیست نیست که بخواهد مردم منطقه ای که خود در آن زندگی می کند را خوب جلوه دهد و باقی مناطق تهران را بد، بلکه مشاهدات نویسنده است که با اندکی دو دوتا چهارتا آمیخته شده است.

وقتی دو سه روز مانده به محرم از محله های شمال شهر مثل نیاوران و کاشانک و تجریش نیم ساعتی در بین ماشین ها و دودشان حرکت می کنی و به خیابان های کف شهر مثل خیابان مجاهدین و ایران و میدان شهدا می رسی این اختلاف را کاملا مشاهده می کنی. به مرکز شهر و جنوب که می رسی پارچه مشکی هایی که نشانه عزای سیدالشهداست بیشتر می شود و شهر برای استقبال محرم آماده تر می شود. این استقبال در شمال شهر تهران بسیار بسیار کمرنگ است و دو سه روزی که از دهه ی اول محرم می گذرد تازه اهالی شمالی تهران متوجه می شوند که قرار است دهم این ماه پسر پیامبر خدا کشته شود و شروع می کنند به سیاهی زدن و پرچم های یاحسین را سر در خانه ها و مغازه هایشان علم می کنند. سازمان تبلیغات و شهرداری اما کارشان را در شمال شهر فانتزی و شیک تر ارایه می دهند به امید اینکه نگاه ها را بیشتر متوجه کنند اما آن ها هم موفق نمی شوند بوی محرم را در شمال شهر بر مشام ما برسانند حال اینکه بر مشام جنوب شهری ها لحظه لحظه بوی کربلا می رسد.

با یک دو دوتا چهارتای ساده این عدم آمادگی برای ورود به ماه حضرت سیدالشهدا که یکی از نمادهای آن فضاسازی ظاهری شهر است از نوع نگاه ساکنان شمال شهر به هیئات و جلسات روضه و در کل مقوله ی عزاداری و انتظار آن ها از این جلسات نشأت می گیرد. وقتی ما هیئت برگزار می کنیم و به جلسات روضه می رویم و برای گرفتن حوائجمان نذری می دهیم پس رابطه ی ما با جلسات روضه یک رابطه ی دوطرفه می شود یعنی ما برای امام حسین روضه برپا می کنیم و از حضرت توقع رفع گرفتاری و برآورده شدن حاجات را داریم و یا اگر حاجاتمان را بگیریم مجلس روضه ای برپا می کنیم. بدترین حالت این است که وقتی ما حاجات خود را نمی گیریم حضورمان در جلسات روضه کمرنگ می شود و بی اعتنا می شویم به مقوله ی عزاداری. در این نوع نگاه یعنی ما با عزاداری هایمان و با برپایی مجالس روضه منتی بر سر حضرت ارباب گذاشته ایم که مجلسی برپا کرده ایم. بی خبر از اینکه هدف از برگزاری این مجالس نه برآورده شدن حوایج است و نه ادای نذر بلکه زنده نگه داشتن یاد سیدالشهدا و گریه بر مصایب ایشان که موجب شادی دل حضرت زهرا (س) و باقی اهل بیت(ع) می شود بهانه ی تشکیل این مجالس است و البته از آنجا که ذوات مقدسه ی معصومین (ع) خاندان کرم هستند مزد دنیوی این عزاداری ها را به محبینشان می دهند و خود را بدهکار برپا کنندگان مجالس عزاداری نمی کنند.

نه از سر کنجکاوی و بررسی جزء جزء هیئات که آفتی است در بین هیئتی ها بلکه از نوع نگاه و برخورد برگزار کنندگان مجالس روضه پی می برید به این نکته که مجالس شمال شهر و مرکز و جنوب شهر با هم تفاوت دارند. توجه کنید که این تقسیم بندی کلی نیست و مثال نقض های فراوانی دارد و شاید در مواردی ماجرا برعکس شود اما روح حاکم بر مجالس در شمال شهر و مرکز و جنوب شهر یکی نیست.

اینکه خدا به ما توفیق داده است و لطف حضرت زهرا (س) شامل حال ما شده است که توانسته ایم برای فرزند دلبندشان جلسه ی روضه برگزار کنیم و گریه و شیون کنیم و تسلی بدهیم به دلهای غمگین حضرات معصومین(ع) یک نوع نگاه است و آن که در سطور بالاتر خواندید یک نوع نگاه. قطعا نگاه ما در ورود به محرم و چینش مقدمات و برپایی مجالس و نوع برخورد با شرکت کنندگان در جلسات روضه و تهیه و تدارک ما برای برپایی جلسات روضه اثر گذار است.  

اگر نگاه ما در برپایی مجالس روضه گرفتن حاجت نباشد پس از دعای استادم که فرمود دلشوره ی ما را برای بچه های حسین(ع) بیشتر کن، آمین می گوییم و اگر برآورده شدن حاجات باشد با این دعا سگرمه هایمان در هم می رود و می گوییم «اه، بس است دیگر! چقدر گریه و اشک و ناله. کارشان شده است گریه و گریه و گریه. زندگی ندارند که! هر روزشان شده است عاشورا ...». علت آن هم این است که ما به چند مجلس روضه در سال اکتفا می کنیم چون چند حاجتی را که می خواستیم گرفته ایم و مجالسش را هم برپا کرده ایم و در این حالت هیچ دِینی نسبت به اباعبدلله (ع) نداریم.

در آثار این دو نوع نگاه اختلافات بسیار است که انشالله در پست های بعدی به آن اشاره می کنم.

به امید برپایی هر چه باشکوه تر مجالس روضه ی حضرت ارباب با انگیزه ی بیشتر شدن معرفتمان به اهل بیت و گریه و زاری کردن در مصائب ایشان نه با انگیزه ی برآورده شدن حاجاتمان.

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

که خواجه خود روش بنده پروری داند

داداش من گوش این طایفه آوای گدا نشنیدست. اصلا ندهد فرصت گفتار به محتاج کریم.

عرفه، اشک، خدا، سیدالشهدا

چند روزیست خشک شده ام. شاید هم چند ماهی است! بعد از شب های رمضان الکریم کمتر از خوف خدا جاری شده ام. یادت هست؟ در روضه های سیدالشهداء صورتش را خیس می کردم، این هفته های آخر اما روضه ها هم کارساز نیست و جاریم نمی کند.

امروز اگر از چشمه ی چشمان گناهکارش جاری شدم و سیلی از اشک راه انداختم و با زبان، دست به یکی کردم و التماس خدای عرفه را و تا محرم مراقب چشمه بودم که کسی نزدیکش نشود، دهه ی اول محرم خوب سرسبز می کنم قلب سیاهش را شاید، اگر نه بسان آجری خشک فقط باید نظاره کنم که آن روز روز مرگ است. اشک باید بریزد، هم از خوف خدا هم در روضه ها. تقصیر چشم است که چشمه را آلوده کرده.

اشک جاری شو تا نمیرد ... 

خلیج تهران کوسه دارد

بعد از سال ها حشمت هم رفت حبس! هفت سالی بود که با آبرو در خیابان های تهران بالا و پایین می کرد و شده بود یکی از قدیمی ها و خسته های تهران. این روزهای آخر سرطان ریه گرفته بود. چنان دودی از ماتحتش بیرون می زد که وقتی می دیدیش یاد دودکش قطارهای زغالی می افتادی.  بیچاره رنگ به رو نداشت.  وقتی در خیابان ها و کوچه پس کوچه ها و اتوبان ها و بزرگ راه های تهران گازکش می کرد دود جگرسوزش چشمانت را هم می سوزاند، باد گوشه خورجینش را رقصی می داد پِسَرکُش. خورجینش دلبری می کرد از پیرمردها و جوان های عاشق مرام پیرمردها. وقتی خورجینش با هندوانه پر می شد یاد بابابزرگ می افتادی. یاد شب یلدا. یاد گرمای هزار درجه ی ظهر تابستان، وقتی آفتاب پَس گردنی ات می زند. حالا حشمت چندساعتی است که روانه ی پارکینگ شده است.

امروز صبح وقتی از گردنه ی خر بگیر حقانی وارد مدرس شدم پلیس ها به سان گرگی که بره ای را دیده باشند دوره ام کردند. حشمت که می دانست بیمه ندارد خودش خاموش شد بدون اینکه سوئیچش را یکی از این گرگ ها ببندد. مدارکم را نشان دادم. گواهینامه و کارت موتور کفایت نکرد. بیمه می خواستند. کلاه هم نداشتم در ضمن. سند نجات حشمت بیمه ای بود که من نداشتم. حشمت التماسم می کرد. من اما نمی توانستم التماسشان کنم. کانه دزد گرفته باشند مدارکم را با پلاک موتور و صورتم چک می کردند. فقط نگاهشان کردم و سکوت. حشمت را سوار بر کفی کردند و ...

از آنجایی که راکبان موتور فحش خورترین رانندگان شهر تهران هستند و من هم از آن قشر و از اینجا که بعد از هفت سال موتورم را به علت نداشتن بیمه خواباندند و از اونجا که من بدون وسیله دست و پایم بسته است و به هیچ کاری نمی رسم در این ترافیک تهران و از همینجا که برایتان می نویسم دلم گرفته است این چند خط را با من بخوانید.

نمی دانم تا حالا اسم خلیج را شنیده اید یا نه! خلیج عربی را نمی گویم. خلیج فارس را هم. خلیج عدن هم نه. خلیج تهران را می گویم. همان جا که اگر کارت بیفتد کوسه ها روح ات را تکه تکه می کنند. یک صبح تا ظهر آنقدر کوسه ها گازت می گیرند که به جد و آبادت فحش می دهی که چرا موتور سوار شده ای و سانتافه سوار نه. موتور سواری که موتورش بخوابد به هر علتی دست و پا بسته و گاهی زبان بسته او را پرت می کنند در خلیج تهران. بی آنکه خودش بداند کوسه ها گازش می گیرند و تحقیرش می کنند. همهمه ی قربانی های خلیج نمی گذارد صدای تو به کسی برسد. بروکراسی اداری را در خلیج به وضوح می توانید ببینید. من که به این نتیجه رسیده ام برای این که دهان موتور سوارانی که قوانین را رعایت نمی کنند را از آسفالت پر کنند این بلا را سرشان می آورند تا آن ها را به گُل خوردن بیاندازند. تا وقتی موتور سوار از خلیج آزاد شد دیگر هوس گاز دادن در پیاده رو ها را نکند. کلاه سرش بگذارد. مدارکش همیشه تکمیل باشد. شاید فضای خلیج تهران فضای مناسبی باشد برای تربیت موتور سواران اما تحقیرشان بخشیدنی نیست.

به امید آزاد شدن هر چه سریعتر حشمت!

شهلا بهانه بازی عمر ما شد

کلاس دوم دبیرستان بودم. زمستان بود. روزهایی سرد و بی روح. آن روزها هم از سرما فراری بودم. حالا هم. برف نمی بارید اما همه جا خیس بود. بعداز ظهرهایش، همان موقع که خورشید کارت می زد را فراموش نمی کنم. همه جا سرد بود حتی داخل کلاس ها. ساختمانی با معماری بی ریخت، شده بود دبیرستان ما. آدم های با روح مدرسمان هم نتوانسته بودند روحی در آن بدمند. فقط نمازخانه اش روح داشت. مسئولین مدرسه می خواستند روح آموزش و تربیت را زورچپان کنند بر در و دیوار و کلاس های ساختمان. اما شدنی نبود. فقط به عشق هم کلاسی هایم می رفتم مدرسه. به عشق علی اصغر، شاهین، احمد، طاهر و ...

ناظمی داشتیم که با ناصر محمدخانی رفاقتی قدیمی داشت و به این رفاقتشان خیلی هم می نازید. آن روزها ناصرخان محبوب دل پرسپولیسی ها بود. نازیدن هم داشت. من و مهدی و اصغر و پوریا و احمد و سیدعلی خدا بیامرز و چندتای دیگر فوتبالی های مدرسه بودیم. ناظم مدرسه برای اینکه خودش را بیشتر در دل ما جا کند قول داد با ناصرخان هماهنگ کند و ما را سر تمرین پرسپولیس ببرد. ما هم که آن روزها یکی از مرغ های عشقمان گرفتار پرسپولیس شده بود کلی ذوق کردیم و آقای ناظم را در دلمان جا دادیم. بالاخره انتظار ما به سر رسید و روز موعد فرا. سر تمرین رفتیم و با ناصرخان و حمیدخان استیلی که آن روزها کاپیتان تیم بود و بقیه بازیکنان عکس یادگاری گرفتیم. علی پروین هم با همان هیبت همیشگی اش آمد و کلی تحویلمان گرفت و عکسی گرفت و رفت. اسماعیل هلالی هم بود. یادش بخیر. به رسم نوجوانی هر کدام از بازیکنان را به بهانه ای سوژه می کردیم و می خندیدیم. همه شان را دوست داشتیم چون پرسپولیسی بودیم و ...

آن روز گذشت و ما همیشه از ناظم و رفیقش ناصر به خوبی یاد می کردیم. به سال سوم رسیدیم و اوایل مهرماه بود که خبر کشته شدن زن ناصر محمدخانی خبر اول روزنامه ها شد. اولین تصویری که با شنیدن این خبر در ذهنم نقش بست چهره سبزه و پیر آقای ناظم بود. فردای آن روز اصلا نمی شد با ناظممان حرف بزنیم. دوست نداشت در مورد این خبر حرف بزند. ماجرا برای ما تلخ بود و بت ناصرخان را در ذهن ما شکست و اتفاقات پس از قتل شروع شد. ورود پلیس جنایی و پخش شایعات و اعلام مظنونین و نقل قول های مختلف از نزدیکان طرفین ماجرا و ...

هشت نه سالی از این ماجرا می گذرد و در طول این دوره نام شهلا چه بسیار روزنامه نگارانی را از بیکاری نجات داد و چه انسان های بیکاری را سر کار گذاشت. هر از چند گاهی ناگهان نام شهلا تیتر یک روزنامه های زرد و نیمه زرد می شد و خبر از بخشش و اعدام و خودکشی شهلا می دادند. چندین هزار کلمه در مورد شهلا در روزنامه ها و مجلات نوشته شد تا شاید شهلا بخشیده شود و یا شاید پای شهلا به چوبه دار برسد.

امروز شنیدم که ریئس قوه ی قضاییه حکم قصاص شهلا را تایید کرده است و قرار است که حکم اجرا شود. تا این خبر را شنیدم یاد روزهای اولی افتادم که این خبر بین مردم پیچیده بود. غصه هایی که ناظم مدرسه مان میخورد سر این ماجرا و گمانه زنی ها در مورد قاتل و ...

به بازی های دنیا فکر کردم که چگونه ما را به بازی می گیرد و عمرمان را به باد می دهد!

زمزمه های پیرغلام

روز زیارتی حضرت رضا(ع) جای همه ی شما در حرم خالی بود. غلغله ی جمعیت بود. کسی آرام نداشت. گریه، عرض حاجت، استغفار و عرض ارادت بازارش داغ داغ بود. همه ی نگاه ها به جانب حضرت سلطان بود.

صحن گوهرشاد بعداز نماز ظهر

پیرمردی که نه! بهتر است بگویم پیرغلامی با محاسنی سفید، از همان هایی که گردش روزگار پیشانی اش را خط خطی کرده بود نزدیک کفش داری 11 ایستاده بود و روبه حرم طوری که مقداری از گنبد پشت لبه ی انتهایی بالای دیوار چشم را نوازش می داد با حضرت به گونه ای سخن می گفت که گویا حضرت در مقابلش نشسته اند و تمام حواسشان به اوست. اشک می ریخت و زمزمه می کرد. کنار پیر مرد، مردی حدودا 50-60 ساله به دیوار سمت راستش تکیه داده بود و سرش را کج کرده بود و به دیوار می سایید. با حرف های پیرمرد صدای گریه اش بلندتر می شد. گوش هایم تیز شد. فاصله ای با آن ها نداشتم. در حالت عادی اگر پچ پچ هم می کردند صدایشان شنیده می شد، اما شلوغی در حرم صدای گریه شان را حتی سخت به گوشم می رساند. دست و پا شکسته می شنیدم که پیرمرد می گفت به آقا بگو آقا چطور شما به پسر جوانتان، جوادتان علاقه دارید اما من نداشته باشم؟ بگو آقا جوان من دارد جلوی چشمانم پرپر می شود. بگو آقا به خاطر جوادتان جوانم را نجات دهید. با این عبارات صدای گریه ی مرد بلندتر می شد. چند دقیقه ای هر دوشان فقط گریه می کردند و گاهی سرشان را بالا می آوردند و با نگاه به گنبد حضرت آرام می شدند. پیرمرد دوباره شروع کرد. شک نکنی ها! آقا کریم است. دستی به محاسن سفیدش کشید و سرش را کج کرد و چشمانش را ریز و رو به حضرت گفت: آقا بعد از این همه سال من به شما رو زده ام. شما که کریمید رویم را زمین نیندازید ...

در مجاورت سلطان

دو سه روزی هست که مجاور حضرت سلطان شده ام. آمده ام که شاه پناهم بدهد. فعلا صحن های حرم را دوره می گردم. هنوز جرات ورود به روضه ی متبرکه را ندارم. روسیاهی مانعم می شود. امروز پنج شنبه اینجا چند صدمتری حرم علی ابن موسی الرضا (ع) است. اگر شب جمعه نبود و ملکی صدایم نمی کرد و من در حرمش نبودم باید می مرد صاحب این وبلاگ. من برای شما در صحن گوهرشاد دو رکعت نماز شکسته می خوانم شما هم دعا کنید بتوانم وارد شوم.

مسیر ورودی بهشت: باب الجواد را در مسیری بدون ترافیک و خلوت عبور می کنید. وارد صحن قدس می شوید. جرعه ای از حوض کوثر می نوشید. راهروی منتهی به مسجد گوهرشاد از مسیرهای تعیین کننده است. اگر خوب برانید تا کفشداری 11 می توانید با دنده ی سبک حرکت کنید. گنبد طلای حضرت چشم شما را خیره می کند. صحن گوهرشاد راننده نمی شناسد. حرفه ای ها هم کم می آورند. مراقب باشید چپ نکنید. از کفشداری با آرامش عبور کنید. حالا روبروی ضریح هستید! گریه

وقتی مختار سینه زن می شود

هم شما می دانید رسانه یکی از قویترین عناصر تاثیرگذار بر روی افکار جامعه است هم من. پس بحثی با هم نداریم. اگر هم داشتیم من واردش نمی شدم چون دانشش را ندارم. داخل پرانتز عرض می کنم خدمت شما که حقیقتش را بخواهید علت عدم ورود به بحث بی دانشی نیست چون بارها دیده شده است که بنده و امثال بنده در همه ی زمینه ها خود را صاحب نظر دیده ایم، اما اینجا قصه فرق می کند و پای آبرو در میان است! نتیجتا به عمق و سطح اثر رسانه و گستره ی آن که خواص خود را از آن مبرا می دانند که نیستند و خوب و بد آن هیچ اشاره ای نمی کنم. فقط برای اینکه بدانم حرف های مرا تایید کرده اید با هم با صدای بلند فریاد می زنیم که رسانه اثرگذار است در حد بنز. یک! دو! سه!، رسانه اثرگذار است در حد بنز.

همیشه از صدا و سیما به عنوان خفن ترین رسانه ی جمهوری اسلامی ایران گله کرده ایم و گله کرده ایم و گله. که آقا رسانه ی ملی در بحث فلان کم کاری کرده است و در بحث بهمان گند زده است. ما هم به عنوان یکی از مراجع تایید صلاحیت رسانه ی ملی این گله ها را قبول داریم! و بر آن مهر تایید می زنیم. اما گاهی و فقط گاهی رسانه ی ملی خوب به هدف زده است و توانسته است خلاءهای موجود را به خوبی پر کند. خلاءهایی که با هزار منبر و خطابه و صدها جلد کتاب و جزوه پر نمی شود.

این روزها سریال مختارنامه جمعه شب ها درون جعبه جادویی از شبکه یک رسانه ی ملی پخش می شود و هنوز چند قسمت از آن نگذشته تبدیل شده است به نقل محافل. سریالی که قسمت های جذاب آن هنوز پخش نشده است. من از دو جنبه به تاثیر مثبت این سریال می پردازم، خوشحال می شوم نظر شما را هم بدانم.

۱- دغدغه اصلی جامعه وعاظ و کسانی که منبرهای هیئات را در اختیار داشته اند این است که در هیئات ما شور غالب است بر شعور و همیشه این اخطار را داده اند که نباید این روند ادامه پیدا کند و اگر این غلبه زیاد شود آن روز، روز مرگ ارزش هایی است که حضرت سیدالشهدا (ع) برای آن قیام کردند و ... همیشه مخاطبین خود را چه در هیئت ها و چه حتی در تلوزیون تشویق به مطالعه درباره ی فلسفه قیام امام حسین (ع) کرده اند. این ها تذکراتی است که از قدیم الایام تبدیل شده است به یکی از اصلی ترین مباحث مطرح شده بر روی منابر. در طول تاریخ بعد از واقعه ی کربلا هم ترازوی شعور و شور بالا و پایین شده است و گاهی کفه ی شور سنگین شده است و گاهی شعور. البته به واسطه ی تذکرات مکرر خطبا و فهم بالای مردم هیچ گاه شعور از بین نرفته که اگر رفته بود امروز جلسات روضه با سبک و سیاق قدیمی اش به من و شما نمی رسید.

اما در این سال های اخیر در حق مستمعین و مخاطبین جلسات مذهبی جفایی شده است. علت آن هم شوری است که در مجالس مذهبی در این دهه ی اخیر به وجود آمده است. شوری که به اذعان بسیاری در طول تاریخ بعد از کربلا بی نظیر است. پرشور بودن و همچنین بسیار در انظار بودن این گونه مراسمات سبب شده است تا مخاطبان این جلسات متهم شوند به اینکه شعور را فراموش کرده اند و به شور بیشتر بها می دهند.

البته هیچ گاه نباید نقش وعاظ را در هیئات فراموش کرد و قطعا دغدغه آن ها در مورد حاکم شدن شعور بر شور مردم در جلسات مذهبی با ارزش است. وعاظ تلاش کرده اند روی منابر خود در کنار سایر مباحث مطرح شده به این بحث مهم هم بپردازند که تا حدود بسیار زیادی موفق هم شده اند اما اینکه ما شعور مخاطب را دست کم بگیریم همان جفایی است که در حق مخاطبین جلسات شده است.

از همه این دعواها که بگذریم و به سریال مختارنامه برسیم خواهیم دید که این سریال به نظر نویسینده این سطور بار عظیمی از روی دوش جامعه وعاظ برداشته است و هر چقدر به محرم نزدیک می شویم سنگینی این بار بر روی دوش وعاظ کمتر می شود. مختارنامه به خوبی و البته نه به طور مستقیم به فلسفه ی قیام حضرت سیدالشهدا (ع) پرداخته است و از آنجایی که در قالب جعبه ی جادویی مطرح می شود هم برد آن بیشتر است و هم تاثیر آن. مختارنامه بر شعور بالای مخاطبین خود هم می افزاید که انشالله منجر به هرچه با شکوه تر برگزار شدن هیئات در محرم امسال می شود.

۲- آماده شدن فضای شهر و مردم آن برای ورود به محرم از مهمترین دغدغه های من بوده است. اینکه مردم از ذیحجه نیفتند داخل محرم همیشه فکرم را مشغول کرده است. شاید شکوه دعای عرفه در بعضی از نقاط تهران از این دغدغه بکاهد اما کافی نبوده است. فضا سازی و آماده شدن نه به معنای سیاه پوش شدن شهر است بلکه روح ها باید آماده شود تا فلسفه قیام سیدالشهدا که مبارزه با ظلم و فساد بود بر جان ها بنشیند. آماده شدن روح با مطالعه ی فلسلفه ی نهضت سیدالشهدا (ع) اتفاق می افتد و تجلی آن در شب ها و روزهای محرم است. اما عموم مردم آنقدر گرفتار شده اند و یا خود را گرفتار کرده اند و یا خود را به گرفتاری زده اند که دیگر فرصت مطالعه ندارند و این فقر مطالعه یعنی ورود روحی کسل به محرم و تا زنده شدن روح، محرم تمام شده است.

امسال به برکت پخش سریال مختارنامه و مورد استقبال قرار گرفتن آن به نظر می رسد نسبت به سال های گذشته فضای شهر و مردم آن آماده تر شوند و محرم با برکت تری داشته باشیم. "انشالله"

نتیجه خط خطی های فوق این است که لذت شرکت در جلسات روضه ی محرم پیش رو با سال های قبل تفاوت دارد. مطمئن باشید شیرین تر است.