خداحافظی یک سیبیل کلفت

چند وقتی نیستم. می روم. معلوم نیست تا کی. شاید تا وقت گل نِی.

حقیقت این است که عاشقی که به ما نمی آید. دوست دختر هم نداریم که برایمان ابرو نازک کند و ما دلمان بگیرد و از همه جا ببُریم و بی خیال همه چیز شویم و آنقدر سیگار بکشیم که بمیریم. دختر هم نیستیم که چند وقت یک بار دچار یَاس فلسفی شویم و دپرس بشویم و از سی و هشت خواننده ی وبلاگمان عذر خواهی کنیم که من دیگر نمی نویسم حتی اگر شما بخواهید و بعد پسرک های جلف بیایند و خواهش و التماس که تو را به خدا اگر ننویسی مدیونی و دنیای ادب لِنگ در هوا می ماند با ننوشتنت. سیاسی هم نیستیم که تهدید شده باشیم به کشیدن ناخن. اهل قِر و فِر هم نیستم خدا را شکر. ناز هم نمی کنیم که خریدار ندارد نازِ سیبیل کلفتی مثل ما در این دنیای خوشگل پسند.

راستش را بخواهید کارهای مانده روی زمین بسیار دارم و امروز و فرداست که در پی شکایت ها، گوشه ی زندانی بروم و ناله و نفرین کنم کسی را که به فکرم انداخت که وبلاگ بزن و بنویس. به برکت فتنه دنیای مجازی پر شده از افسران و فرمانده هان جنگ نرم که با نبود ما آب از آب تکان نمی خورد! خدایی نکرده ما هم برای خودمان زمانی برو و بیایی داشتیم و صفایی می کردیم باز برای خودمان. حالا بماند که خودی ها خیلی خوششان نمی آمد ما اینجا بنویسیم و افاضه کنیم.  فضای اینترنت و سایبری و دنیای مجازی و جنگ نرم و ... بماند برای شما. به هر حال فعلا می رویم تا ببینیم خدا چه می خواهد. توفیق داشتیم بر می گردیم.

 

 بعد از نوشت:

دلم گرفته. کور شده. راستش را بخواهید تنگ شده. این روزها صفای شما کجاست؟ من هم می خواهم.

 

خرمشهر را خدا آباد نکرده است!

کچل بود. موهای دور سرش فر بود. لب هایش پهن تر از دماغش بود. زُمخت و بنفش. شبیه یکی از نقش های عربِ فیلم های درجه چهار تلوزیون. از آن هایی که کارگردانش به خاطر چهره ی کمیابشان بهشان فخر می کند. گاهی هم نقش کاک جاسم را بازی می کنند. چشمان درشتش به چشم نمی آمد. بیست روزی بود ریشش را نزده بود شاید. روی گردنش هم ریش داشت. پوست سرش را آفتاب، رنگ کُتش کرده بود. تمام رنگ های قهوه ای را یک جا داشت. پوست سرش قهوه ای براق بود. صورتش قهوه ای مات، داخل گوش هایش قوه ای سوخته بود. کتش قهوه ای شکلاتی و شلوارش قهوه ای کاکائویی بود. خودش خبر نداشت اما خوب سِت کرده بود. انگشت هایش شبیه گردنش کلفت بود. سیاه و سالادی. انگشتری چهار پنج هزار تومانی دستانش را قیمتی کرده بود. سفیدی ناخن های پایش توی ذوق می زد. پاهایش قهوه ای بی ریخت بود. سیاه هم قاطی داشت. شصت پای راستش مدام خبردار بود.

چند کلمه ای آرام حرف می زد. از کوره در می رفت، گُر می گرفت. می خندیدم. خاموش می شد. دوباره آرام شروع می کرد. یکی دو سه مرتبه بیشتر جرات نکردم خاموشش کنم. از انگشت های کلفتش ترسیدم. پنج تایش بس بود تا فَکَم را خورد کند. از دور تابلو بود او شاکی است و من شرمنده. دست هایش که با آهنگ صدایش بالا و پایین می رفت، عصبانیتش را راهنمایی می کرد به طرفم. شاکی بود. در حد تیم ملی. تیم ملی خودمان نه. برزیل. تیم ملی خودمان که چندسالی است عجیب خوشحال است.

حیدر سی و هشت ساله بود. پنچ شش ساله بود که خانه خراب شده بود. خُلقش با خانه به دوشی خو گرفته بود. خرمشهری بود بیچاره. مرد بود اما. دوازده سالِ تحصیلش را در چهارده مدرسه در شهرهای مختلف ایران گذرانده بود. حالا لیسانس حقوق داشت. از دانشگاه سراسری نه آزاد. نمای خانه اش آجری بود. پول نداشت گرانیتش کند. به سیمان هم راضی بود. ساخت خانه اش از برج میلاد تهرانی ها بیشتر طول کشیده بود. به خنده می گفت پروژه ی ملی است. بالاخره تمام می شود.

چند روز پیش خرمشهر بودم. به بهانه ای. اقامتی چند روزه داشتم. چرخیدم شهر را. دلم گرفت. شکل شهر با خرمشهر عکس های سی سال پیش خیلی فرق نمی کرد.[۱] بنرهای تبلیغاتی به در دیوارش خیلی آویزان بود که عکس های سی سال قبل آن ها را ندارد. کمی هم فرق کرده بود روحش. سی سال پیش انگار زنده تر بود. اتفاقی ابتدای مسیری حیدر را دیدم. نفهمیدم چه شد که سر صحبتمان با هم باز شد. به گمانم چهره نمکی و دوست داشتنی اش صحبتمان را باز کرد.

طبق عادت بدم که خیلی فضولم بی مقدمه و بی حیا پرسیدم همه اطلاعات شخصی اش را. با دل پاکش آنقدر صمیمانه جوابم را می داد که به خودم آمدم و رفتم سراغ سوال اصلی ذهنم. چرا خرمشهر را که خدا آزاد کرده اما آبادش نکرده؟ تا جهت بحث این طرفی شد صمیمیتش کم شد و شد شبیه ظاهرش. زمخت و کلفت با کمی چاشنی عصبانیت. خودم را جمع کردم. خواستم سوالم را عوض کنم اما کار از کار گذشته بود. دلش پر درد بود. درد پیشانیش را خط خطی کرده بود. دست هایش را پینه ای کرده بود. منتظر بودم از در و دیوار شهر تا چشم و ابروی مسئولین شهرش را برایم سیاه کند. مثل ما تهرانی ها گیر بدهد به مسئولین مملکتی و بالا تا پایینشان را بگوید. اما دلش دریا بود. این گِله ها مثل مُرده ی ماهی قزل آلا بود که اصلا به چشمش نمی آید. سریع جهت حرف هایش را برد به فتنه ی سال هشتاد و هشت.

از اینجا به بعد قریب به مضمون حرف های حیدر است.

من نمی دانم چرا این سران فتنه راست راست راه می روند و کسی به آن ها کاری ندارد. خوب اگر جگرش را ندارید بسپاریدشان به مردم. مگر همین مردم هشت سال با فتنه ی جهانی نجنگیدند؟ خوب مگر این ها سران فتنه نیستند؟ کی باید جلوی این ها را بگیرد؟ امروز در العربیه حرف می زنند و فردا در الجزیره. ما اینجا این کانال ها را راحت می گیریم. العربیه و الجزیره پر شده از اهانت های همین آقایان سران فتنه به نظام و رهبری و انقلاب و شهدا. شما بچه تهرانی ها شاید جنگ را خوب لمس نکرده باشید اما ما خوب چشیده ایم طعمش را. ما اینجا وجب به وجب خون ریخته ایم. می دانی چقدر ما اینجا جوان و پیر و زن و بچه از دست داده ایم؟ جنگ در جان همه ی خرمشهری ها نشسته است. همه ی این ها فدای انقلاب و امام خمینی (ره). اما این که نشد. حالا یارو چند سال هم نخست وزیر بوده. بوده که بوده به درک. ریئس مجلس بوده که بوده. به جهنم. چه کار کرده است مگر؟ خون هم حتی از دماغشان برای این انقلاب نیامده. به خدا اگر یک هزارم سختی های ما مردم خرمشهر را می کشیدند تا الان هزار بار ضد انقلاب شده بودند. دختر من می گوید بابا این همه تلوزیون می گوید سران فتنه سران فتنه، پس چرا دستگیرشان نمی کنند؟ باور کن خودمان را سر کار گذاشته ایم. اصلا تبعیدشان کنند خرمشهر. ببینم می توانند یک هفته اینجا مثل مردم زندگی کنند! نشسته اند تهران حرف مُفت می زنند. باور می کنی ما اینجا هنوز آب خوردن نداریم. گاز تمام دنیا از همین آبادان ما تامین می شود اما ما خودمان با کپسول گاز روزمان را شب می کنیم و شبمان را روز. احمدی نژاد دور دوم سفرش به خرمشهر گفت اگر آب آشامیدنی شما درست نشد فتاح (وزیر نیرو) را آب می کنم و می فرستمش داخل لوله ها. حالا هم خبری نشده است. اما ما به این حرف ها کاری نداریم. سی سال است سختی می کشیم لب باز نکرده ایم به گله. الحمدلله به برکت دولت احمدی نژاد اوضاع خیلی بهتر شده اما اوضاع همین است که در شهر دیدی. ما همه این سختی ها را تحمل می کنیم اما طاقت نداریم ببینیم سران فتنه که کشور را به آشوب کشیده اند و پا روی خون شهدا گذاشته اند راحت برای خودشان می چرخند و کسی کاری به کارشان ندارد. کجا امیرالمومنین با فتنه گران اینطور برخورد می کرد؟ این همان عدالتی است که امیرالمومنین داشته است؟

اینجا که رسید رگ گردنش بیرون زده بود. رو کرد به من و گفت: آقای بچه تهرانی؛ شما خوشگلید یا خوب می رقصید؟ خون شما از ما رنگی تر است؟ روی چه حساب یکی از همین سران فتنه فتوا داده بود که رای تهرانی ها باید با رای شهرستانی ها فرق کند؟ کدام نخبه؟ حالا شما نخبه شده اید و ما پَخمه؟ به خدا اگر همین آقایان نخبه توانستند فقط یک شب در روستاهای خرمشهر طاقت بیاورند. به والله نمی توانند. ما هم مردم همین مملکتیم. ما هم ایرانی هستیم. عیبی ندارد. گفتم ما سختی می کشیم اما این دیگر خیلی زور دارد که ببینیم جلوی چشممان اهانت کنندگان به خون شهدا هر روز جسورتر می شوند.

آخر سر هم گفت ببخشید آقا ما سر شما را درد آوردیم. ما دلمان پر است. تا گوشی را پیدا می کنیم شروع می کنیم به درد دل کردن.

 



[۱] طرحی در شورای امنیت ملی در دولت آقای هاشمی تصویب شد و بنا بر آن سرمایه گذاری در شهرهای مرزی که خرمشهر هم جزو آن هاست ممنوع شد. این مصوبه در دولت آقای خاتمی هم اجرا شد. در دور اول دولت آقای احمدی نژاد هم حتی اجرا شد و بالاخره در دور دوم دولت دکتر احمدی نژاد این طرح مزخرف لغو شد.

در شهر باید کربلایی شد

کربلا بودم. کربلای پنج. کربلای شهدای خودمان. هفتصد کیلومتری کربلای معروف. مرز شلمچه. می خواستم ببینم چَند چَندم با امام حسین (ع). استخاره کرده بودم برای رفتن. خیر آمده بود. یک لاقبا ساک بستم و رفتم لب مرز تا شاید کربلایی شوم در ایام اربعین. می دانستم کربلا رفتن مرد می خواهد. گول داستان رسول ترک و شاهرخ را خورده بودم. نمیشه نمیشه بلندترین صدایی بود که از ته دلم می شنیدم. خودم را زده بودم به کَری.

در شهر باید کربلایی شد. لب مرز بی فایده است. حالا که بدون اینکه خودم بخواهم راهی مرز شده ام، بازار قول و قرارهای تکراری با خدا و ارباب و شهدا داغ شده است. سودی ندارد اما به حال من. حنای من بی رنگ شده است. خدا به این خالی بندی های من عادت کرده. کِی تو دهنی به من بزند خودش می داند و بس.

خیر استخاره ی من در نرفتن بود اما من خیرم را رفتن فرض کرده بودم. می رفتم باد می کردم. هوا برم می داشت که دم شما گرم که اراده کردید و کربلایی شدید. من اگر رفته بودم اصلا کربلایی شدن کشک بود.

قرار بود همه ویزا بگیرند الا من. از قبل هماهنگ شده بود جلوی چشمان من همه بیایند و بروند و کربلایی بشوند و من فقط نگاهشان کنم. از بالا دستور داده بودند تا دلش جیلیز و ویلیز نزده تو خماری نگهش دارید. دو سه روزی الاف شدم پشت مرز. این الافی را به همه ی عمرم نمی دهم. اگر خماری این است کاش همیشه خمار باشم و درد بکشم. فرصت شد به گذشته برگردم. به عقب ترها. به روزهایی که یکی یکی سیاهشان کرده بودم. بیست هیچ ارباب بازی را برده بود. این دو سه روز هم برای دلخوشی من ترتیب داده شده بود. برای اینکه تقلا کنم. برای اینکه پا به توپ شوم. برای اینکه خودم را پیدا کنم. برای اینکه بسوزم. برای اینکه جز بزنم. برای اینکه بفهمم نمی فهمم.

دهاتی ای آمده بود برود کربلا. زمینش را فروخته بود و قرض هایش را داده بود تا به هیچ کس بدهکار نباشد. از همه خداحافظی کرده بود حلالیت طلبیده بود. قرص می گفت می روم پابوس آقا. هیچ وقت جرات نکردم به این قرصی بگویم می روم. می دانستم می رود. حالا به گمانم بین الحرمین باشد.