خلیج تهران کوسه دارد
بعد از سال ها حشمت هم رفت حبس! هفت سالی بود که با آبرو در خیابان های تهران بالا و پایین می کرد و شده بود یکی از قدیمی ها و خسته های تهران. این روزهای آخر سرطان ریه گرفته بود. چنان دودی از ماتحتش بیرون می زد که وقتی می دیدیش یاد دودکش قطارهای زغالی می افتادی. بیچاره رنگ به رو نداشت. وقتی در خیابان ها و کوچه پس کوچه ها و اتوبان ها و بزرگ راه های تهران گازکش می کرد دود جگرسوزش چشمانت را هم می سوزاند، باد گوشه خورجینش را رقصی می داد پِسَرکُش. خورجینش دلبری می کرد از پیرمردها و جوان های عاشق مرام پیرمردها. وقتی خورجینش با هندوانه پر می شد یاد بابابزرگ می افتادی. یاد شب یلدا. یاد گرمای هزار درجه ی ظهر تابستان، وقتی آفتاب پَس گردنی ات می زند. حالا حشمت چندساعتی است که روانه ی پارکینگ شده است.
امروز صبح وقتی از گردنه ی خر بگیر حقانی وارد مدرس شدم پلیس ها به سان گرگی که بره ای را دیده باشند دوره ام کردند. حشمت که می دانست بیمه ندارد خودش خاموش شد بدون اینکه سوئیچش را یکی از این گرگ ها ببندد. مدارکم را نشان دادم. گواهینامه و کارت موتور کفایت نکرد. بیمه می خواستند. کلاه هم نداشتم در ضمن. سند نجات حشمت بیمه ای بود که من نداشتم. حشمت التماسم می کرد. من اما نمی توانستم التماسشان کنم. کانه دزد گرفته باشند مدارکم را با پلاک موتور و صورتم چک می کردند. فقط نگاهشان کردم و سکوت. حشمت را سوار بر کفی کردند و ...
از آنجایی که راکبان موتور فحش خورترین رانندگان شهر تهران هستند و من هم از آن قشر و از اینجا که بعد از هفت سال موتورم را به علت نداشتن بیمه خواباندند و از اونجا که من بدون وسیله دست و پایم بسته است و به هیچ کاری نمی رسم در این ترافیک تهران و از همینجا که برایتان می نویسم دلم گرفته است این چند خط را با من بخوانید.
نمی دانم تا حالا اسم خلیج را شنیده اید یا نه! خلیج عربی را نمی گویم. خلیج فارس را هم. خلیج عدن هم نه. خلیج تهران را می گویم. همان جا که اگر کارت بیفتد کوسه ها روح ات را تکه تکه می کنند. یک صبح تا ظهر آنقدر کوسه ها گازت می گیرند که به جد و آبادت فحش می دهی که چرا موتور سوار شده ای و سانتافه سوار نه. موتور سواری که موتورش بخوابد به هر علتی دست و پا بسته و گاهی زبان بسته او را پرت می کنند در خلیج تهران. بی آنکه خودش بداند کوسه ها گازش می گیرند و تحقیرش می کنند. همهمه ی قربانی های خلیج نمی گذارد صدای تو به کسی برسد. بروکراسی اداری را در خلیج به وضوح می توانید ببینید. من که به این نتیجه رسیده ام برای این که دهان موتور سوارانی که قوانین را رعایت نمی کنند را از آسفالت پر کنند این بلا را سرشان می آورند تا آن ها را به گُل خوردن بیاندازند. تا وقتی موتور سوار از خلیج آزاد شد دیگر هوس گاز دادن در پیاده رو ها را نکند. کلاه سرش بگذارد. مدارکش همیشه تکمیل باشد. شاید فضای خلیج تهران فضای مناسبی باشد برای تربیت موتور سواران اما تحقیرشان بخشیدنی نیست.
به امید آزاد شدن هر چه سریعتر حشمت!
بسم الله