روز زیارتی حضرت رضا(ع) جای همه ی شما در حرم خالی بود. غلغله ی جمعیت بود. کسی آرام نداشت. گریه، عرض حاجت، استغفار و عرض ارادت بازارش داغ داغ بود. همه ی نگاه ها به جانب حضرت سلطان بود.

صحن گوهرشاد بعداز نماز ظهر

پیرمردی که نه! بهتر است بگویم پیرغلامی با محاسنی سفید، از همان هایی که گردش روزگار پیشانی اش را خط خطی کرده بود نزدیک کفش داری 11 ایستاده بود و روبه حرم طوری که مقداری از گنبد پشت لبه ی انتهایی بالای دیوار چشم را نوازش می داد با حضرت به گونه ای سخن می گفت که گویا حضرت در مقابلش نشسته اند و تمام حواسشان به اوست. اشک می ریخت و زمزمه می کرد. کنار پیر مرد، مردی حدودا 50-60 ساله به دیوار سمت راستش تکیه داده بود و سرش را کج کرده بود و به دیوار می سایید. با حرف های پیرمرد صدای گریه اش بلندتر می شد. گوش هایم تیز شد. فاصله ای با آن ها نداشتم. در حالت عادی اگر پچ پچ هم می کردند صدایشان شنیده می شد، اما شلوغی در حرم صدای گریه شان را حتی سخت به گوشم می رساند. دست و پا شکسته می شنیدم که پیرمرد می گفت به آقا بگو آقا چطور شما به پسر جوانتان، جوادتان علاقه دارید اما من نداشته باشم؟ بگو آقا جوان من دارد جلوی چشمانم پرپر می شود. بگو آقا به خاطر جوادتان جوانم را نجات دهید. با این عبارات صدای گریه ی مرد بلندتر می شد. چند دقیقه ای هر دوشان فقط گریه می کردند و گاهی سرشان را بالا می آوردند و با نگاه به گنبد حضرت آرام می شدند. پیرمرد دوباره شروع کرد. شک نکنی ها! آقا کریم است. دستی به محاسن سفیدش کشید و سرش را کج کرد و چشمانش را ریز و رو به حضرت گفت: آقا بعد از این همه سال من به شما رو زده ام. شما که کریمید رویم را زمین نیندازید ...