تحقیر مردم با سبد کالا

کاریکاتور,سبد,کالا,دانلود,عکس کاریکاتور,دولت,مردم,فقیر,تحقیر,خورد کردن,له کردن,گرافیک,پوستر,برنج هندی,مرغ,پنیر,روغن,روحانی,کارتون,عباس گودرزی,بنفش

عکسی دیدنی از یک مراسم تشییع

به گزارش جهان نیوز، عکسی که می بینید، در خرداد ماه سال جاری، در روستای "جبیل" واقع در لبنان گرفته شده است. این عکس مربوط است به مراسم تشییع پیکر شهید "عبد الله حيدر أحمد" که یکی از اعضای "حزب الله لبنان" بود. وی در جریان جنگ با مزدورانِ تکفیری رژیمِ وهابی[....] و القاعده برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) شربت شهادت نوشید.
در پیشاپیش تشییع کنندگان این شهید، تصاویر زیبایی از رهبران شیعیان لبنان و مقاومت اسلامی، توسط نوجوانان آبی پوش حزب الله حمل می شود که در ابتدای همه آنان، تصویری زیبا از مقام معظم رهبری دیده می شود.

دم من و شما گرم!

فرزند بیشتر، زندگی شادتر

من مسلمانم، به وطنم تجاوز کن و مرا بکش! +تصاویر

یک کاریکاتوریست خلاق انگلیسی با کشیدن کارتون‌هایی به برخورد دوگانه دولت‌های غربی با  مسلمانان
اعتراض کرده است.


كاریكاتیر<br />
 انجلیزی مناصر للمسلمین 2012 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین Images 2012 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین 1433 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین
ترجمه :متهم است .. زنده یامرده, احتیاط کنیدبسیارخطرناک استكاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین 2012 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین Images 2012 ,كاریكاتیر انجلیزی<br />
 مناصر للمسلمین 1433 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین


یک راهبه می تواند سرتاپای خود را بپوشاند تا زندگیش را وقف عبادت کند , درست است ؟
اما چرا وقتی یک زن مسلمان این کار را انجام دهد , مورد ملامت قرارمیگیرد ؟

كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین 2012 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین Images<br />
 2012 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین 1433 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین

وقتی زنی در غرب خانه داری کند وبه تربیت کودکانش بپردازد مورد ستایش وتقدیر جامعه قرار گرفته فداکارشمرده میشود اما اگر همین کار را زن مسلمان انجام دهد مورد ملامت قرار می گیرد

كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین 2012 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین Images 2012 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین 1433 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین

حقوق وآزادی هر دختری ایجاب می کند که به دانشگاه برود وهرچه را دلش میخواهد می تواند بپوشد اما دختر با حجاب مسلمان از ورود به دانشگاه منع می شود

كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین 2012<br />
 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین Images 2012<br />
<br />
<br />
 ,كاریكاتیر<br />
<br />
 انجلیزی مناصر للمسلمین 1433 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین
اگر کودکی به موضوعی علاقمند باشد باید آن را رشد ونمو داد اما اگر علاقمند به اسلام باشد باشد فایده ای نداردكاریكاتیر<br />
 انجلیزی مناصر للمسلمین 2012 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین Images 2012 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین 1433 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین

اگر شخصی جان خود را بخاطر نجات دیگران به خطر اندازد شجاع ودلیر خوانده می شود وهمه جامعه او را محترم می شمارند اما اگر فلسطینی باشد وسعی کند فرزندش یابرادرش را نجات دهد تا مبادا دستش بشکند یا ازمادرش دفاع کند تاکه مورد تجاوزقرار نگیرد یا از منزلش دفاع کندتاکه ویران نشود به او تروریست می گویند 
كاریكاتیر انجلیزی مناصر<br />
<br />
<br />
<br />
 للمسلمین<br />
 2012 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین Images<br />
<br />
 2012<br />
<br />
 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین 1433 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین

اگر یک یهودی شخصی را بکشد هیچ ربطی به دین یهودیت ندارد
اما اگر مسلمانی به جرمی متهم شود اسلام را متهم اصلی می دانیم
كاریكاتیر<br />
 انجلیزی مناصر للمسلمین 2012 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین Images 2012 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین 1433 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر<br />
 للمسلمین

هر مشکلی که پیش اید ما انواع راه حل ها را می پذیریم اما اگر اسلام راه حل نشان دهد حتی حاضر نیستیم به آن نگاه کنیم
كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین 2012 ,كاریكاتیر<br />
 انجلیزی<br />
<br />
 مناصر<br />
<br />
<br />
 للمسلمین Images 2012 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین 1433 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین

وقتی کسی ماشین خوبی را به شیوه نادرستی براند کسی ماشین را مقصرنمی داند اما اگر مسلمانی خطا کند یا درست برخورد نکند مردم ما می گویند اسلام مقصر است !!
كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین 2012 ,كاریكاتیر انجلیزی<br />
 مناصر للمسلمین Images 2012 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین 1433 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین

بدون نیم نگاهی به قوانین وشرع اسلام, مردم ما هرآنچه که رسانه ها می گویند باور دارند , اما سؤال اینجاست که قرآن چه می گوید!
كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین 2012 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین Images 2012<br />
 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین 1433 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین
كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین 2012 ,كاریكاتیر<br />
<br />
 انجلیزی<br />
 مناصر<br />
 للمسلمین Images 2012 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین 1433 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین
چرا, چون او مسلمان است !
كاریكاتیر<br />
 انجلیزی مناصر للمسلمین 2012 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین Images 2012 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین 1433 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین
آیا می خواهی این ستم پایان یابد؟
این ایمیل را برای هر که می شناسی بفرست
كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین 2012 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین Images 2012<br />
 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین 1433 ,كاریكاتیر انجلیزی مناصر للمسلمین

من مسلمانم مرا بکش وآن را هزینه های تحمیلی(اضافی) نام بگذار
دارائیم را غارت کن, به وطنم تجاوز کن , راهبرم را تو تعیین کن ونام آن را دمکراسی بگذار


پاسخ رهبر معظم انقلاب به اظهارات شب گذشته اوباما

«باراک اوباما» رئیس جمهور آمریکا، عصر سه شنبه در مجمع عمومی سازمان ملل درباره ارتباط با ایران تصریح کرد:
«من برای رئیس‌جمهور روحانی نوشتم که ما می‌خواهیم این مسئله از طریق صلح‌آمیز رفع شود اما اجازه دستیابی به سلاح‌های هسته‌ای را نمی‌دهیم. ما به دنبال تغییر نظام در ایران نیستیم.»
اوباما در حالی از عدم خواست آمریکا برای تغییر نظام جمهوری اسلامی سخن می گوید که پیش از این پاسخ خود را از رهبر معظم انقلاب دریافت کرده است.
حضرت آیت الله خامنه ای در اول فروردین ماه سال جاری در این باره فرمودند:

«یک مطلب این است که آمریکائی‌ها مرتب پیغام می دهند ــ گاهی می نویسند، گاهی پیغام می دهند ــ که ما قصد تغییر نظام اسلامی را نداریم؛ به ما اینجور می گویند. جواب این است که ما نگران این نیستیم که شما قصد تغییر نظام اسلامی را داشته باشید یا نداشته باشید، که حالا هی اصرار می کنید که ما این قصد را نداریم. آن روزی هم که شما قصد تغییر نظام اسلامی را داشتید و این را بصراحت اعلام کردید، هیچ کاری نتوانستید انجام دهید، بعد از این هم نخواهید توانست انجام دهید.»

بسم الله! قيامت به پا كنيد

يك ذره از خاك زينب اگر جا به جا شود/ به مرتضا على قسم قيامت به پا شود...
اين تكه اى از سنگ صحن حرم حضرت زينبه كه با خم پارهء تكفيرى ها جا به جا شد. بسم الله! قيامت به پا كنيد. دو سال و نيمه كه انسان ها رو تكه تكه مى كنند، شيعهء مرتضا على تكون به خودش نمى ده. دو سال و نيمه زن و بچهء مسيحى و مسلمون و دروزى و شيعهء اثنى عشرى و علوى و سنى رو به تاراج مى برند، شيعهء حسين بن على براى خشت و گل زينبيه رجز مى خونه... مى پرسى چرا؟ مى گند "آخه آقا بايد تكليف ما رو روشن كنه"! آقا به سپاه ش نگاه مى كنه ببينه چى مطالبه مى كنه. گرفتن حق مظلوم از ظالم يا جنگيدن براى تعصب عادت شده؟!

جهاد براى عدالت علوى يا نبرد به خاطر بغض اموى؟! اين نبرد براى ماها شده عين همين باش گاه هاى سينه زنى كه هيچ معرفتى توش نيست. تو شعارهامون بازنگرى كنيم. همين طور تو هدف مون. وقتى ما تو شعر و پست و مطلب مون، اسمى از مظلوم نياريم و هدف مون رو دفاع از خشت و گِل بيان كنيم، آقا حتا مى تونه مجبور شه صلح نامهء معاويه رو هم امضا كنه. ابن عباس هاش تو تاريخ كم آوردند، چه برسه به كفتارهاى پيرى كه پالس بنده گى به اوباما و اين بى ما مى فرستند و از زادگاه رضا قلدر زوزهء قجرى سر مى دند. به خدا كه غيرت رضا خان، از اين بى دين ها بيش تره. بچه شيعه! ضريح خانوم زينب يه نشونه است، يه علامت تا ما راه رو گم نكنيم. ولى عمراً هدف نيست. شعارهامون رو عوض كنيم. همين طور نگاه مون رو.
                                                                                                       سهیل کریمی

شیخ حسن الشحاته شهادتت مبارک

حسین جان روضه ات را به چشم دیدم. شنیده بودم عده ای حرامی با عصا و چوب دستی تو را زدند لحظات آخر!

شما هم روضه را اینجا ببینید

اینجا از شیخ حسن بیشتر بدانید

اجتماع عزاداران امام هادی(ع)

در محکومیت اهانت به حرم مطهر حجر بن عدی(ع) و سالروز شهادت امام دهم شیعیان حضرت امام علی النقی(ع)، اجتماع بزرگی متشكل از هيئات مذهبي و نيز مردم عزادار تهران، با سخنرانی حضرت ایت الله زابلی برگزار می گردد.

ejtema.jpg (585×213)

سید مرتضی آسمانی شد!

بیست سال پیش رفتی و حالا دلمان تنگ است برای تو و کسی نیست روایت کند فتح جنگ نرم را. یادت هست لحظه پرواز کردنت را؟ چه سوال عبسی! مگر می شود زندانی لحظه آزادی اش را فراموش کند.

سید مرتضی اما دلم گرفت امروز ظهر حوالی پرکشیدن تو!

نمی پرسی چرا؟

خبر آسمانی شدنت را برای دوستانم، برای حزب اللهی ها! پیامک کردم. کسی تو را نمی شناخت. کسی یاد تو نبود!

در این روزها که همه جا روضه ی مادرت برپاست یاد ما هم باش.

 

جهادگران فرهنگی را باید زد!

اینجا ایران است. نظام جمهوری اسلامی ایران! حزب الله پیاده است و حزب شیطان سوار. باید هم با دشمن بیرونی بجنگی و هم با دشمن داخلی. در جهاد فرهنگی خودی ها هم تو را می زنند. از ارشاد گرفته تا خرده خال ها. باید از هفت خان فرهنگی کارهای شهرداری و سپاه و ارشاد و بسیج و ... بگذری تا اندک هزینه ای تامین کنی برای مقابله با دشمنی که میلیارد دلاری بودجه دارد و دارد نوجوان های شهر و کشورت را بغل می کند و می برد. شده است شبیه روزهایی که بنی صدر توی کار رزمنده ها می گذاشت. رزمنده ها مانده اند دشمن خودی را مهار کنند یا برای دشمن خارجی برنامه بریزند. دعا کنید برای جهادگران فرهنگی که گرفتار دنیا طلبی و وادادگی بچه های بالا شده اند!

جشن تولد انقلاب اسلامی مبارک!

انقلاب و ژست ها و پزهایش برای تو! ارزش هایش برای من آقای سه نقطه ی شماره ی یک.

سی و چهار سال و دو روزگیِ بخور بخور های تو و خاندانت مبارک آقای سه نقطه ی شماره ی دو.

خسته شده اید حضرت آقای سه نقطه ی شماره ی سه از این همه سفرهای خارجی؟

سال ۶۹ بود. یعنی فقط ۱۲ سال از پایین آمدن خمینی کبیر(ره) از پله های هواپیما می گذشت. آقا زاده ی شما تقریبا هم سن و سال انقلاب بود. ما خاک بازی می کردیم و به قول قدیمی ها گل کوچیک و آقازاده ی شما دسته ی سِگایی که حضرت عالی از یکی از کشورهای همسایه برایش سوغاتی آورده بودید را رها نمی کرد. حالا خبری از آقازاده ی شما ندارم. اما شنیدم که جشن تولد ۳۴ سالگی اش را در لندن گرفته است. نوش جانتان. پدر و پسر باهم.

حوصله ندارم و الا تا آقای سه نقطه ی شماره ی هفتاد هشتاد، برای تان می شمردم. و البته مطرح شدن این قبیل حرف ها به خاطر پربازدید بودن این درگاه اینترنتی خیلی به نفع انقلاب نیست! و دشمن شاد می کند انقلاب را!

انقلابی بمانید و سرافراز

با ریتم بخوانید:

پر زپول باشی وطن من/ مال من باشی وطن من/ بی خطر باشی وطن من ...

دوستت دارم چاه نفت من/ دوستت دارم اعتبار من/ دوستت دارم انقلاب من ...

 

امتحان الهی

گاهی خدا امتحان می کند بنده اش را به هولی و به بلایی. هر چقدر هم که خوانده باشی از پس امتحان اش بر نمی آیی. حتی اگر تیزهوش باشی و نخبه و المپیادی. راهی برای پیچاندن امتحان نیست. رحم نکند بیچاره ای! سخت بگیرد بیچاره تر.

باید ساخت روح دنیازده را که اگر نسازی اش مفتضح می کند تو را.

برای اینکه افتضاح نکنم دعا کنید.

من و تو نداریم! ما

نسل ما ادامه نسل شماست. ما از شما هستیم. شما هم با ما ...

نمایندگان گران قیمت مجلس نهم

۲۰۰ میلیارد تومان امسال بودجه گذاشته اند برای کار عمرانی مجلس! خدا بده برکت! ۱۳۵ میلیارد هم گذاشنه اند برای دفاتر نماینده ها! نفری ۴۵۰ میلیون تومان! خدا به داد همه ما برسد! *

یعنی اینکه در سال آینده هر نماینده حدود نیم میلیارد تومان برای ساخت و تجهیز دفاترشان دریافت می کنند و ۲۰۰ میلیارد هم برای کار عمرانی مجلس. سر جمع یعنی ۳۳۵ میلیارد تومان . نه برای اداره مجلس و نه برای پرداخت حقوق و نه هزینه مسافرت ها ... هزینه استقرار نمایندگان ... و نمایندگانی چه گران ...!!

اگر برویم و روبروی ساختمان مجلس اعتراض کنیم می گویند اینها ضد ولایت فقیه هستند و چه و چه!

راستی این روزها اختلاف طبقاتی در خیابان ها عجیب به چشم می آید. از ماشین ۳ میلیونی تا ماشین ۷۰۰ میلیونی در خیابان های تهران تردد می کند. حکایتی شده است عدالت اجتماعی.

 

* سخنان رئیس جمهور با نمایندگان مجلس نهم شورای اسلامی

تأملی در «غرب‌زدگی حزب‌اللهی»!

فرهنگ کار نداریم و کار فرهنگی می‌خواهیم بکنیم.

کار فرهنگی اگرچه فرهنگی است ولی کار است در هر صورت!

و فصل مشترکی دارد با فعالیت کارگران معادن مس سرچشمه یا ذوب‌آهن اصفهان یا تراکتور‌سازی تبریز یا فولاد اهواز یا آلومینیوم‌سازی اراک یا نساجی مازندران یا... که دیگر بیش از آنکه کار واقعی را به باد بیاورند بازی را تداعی می‌کنند!

کار فرهنگی همچنین سرنوشتی پیدا کرده است. بیش از آنکه کار را و فرهنگ را به یاد بیاورد رقابت‌های پوچ و بازی‌های بی‌حاصل و بی‌محصول و گل‌‌های نزده و لایی‌های خورده و آفساید‌های مکرر و گل به خودی‌های تمام نشدنی و امتیازات از دست داده و تفاضل گل‌های منفی و ... را تداعی می‌کند.

***

کار فرهنگی قبل از آنکه فرهنگی باشد کار است.

و نیرو می‌خواهد و جا به جا کردن می‌طلبد. اگرنه کوه‌ها را که خود را لااقل تفکراتی که از فرط وزانت قدرت تحرک ندارند؛ قدرت تحریک و جابه‌‌جا کردن چیزی را هم نخواهند داشت.

تحجر بسیاری اوقات از همین وزانت‌ها آغاز می‌شود.

بعضی‌ها با سیطوی و مغنی و اسفار و کفایه «سنگ»‌ین می‌شوند و بعضی دیگر با لویاتان و جمهور و جامعه باز و قبض و بسط!

و جالب است که این سنگ‌ها ین‌ها علی‌رغم ظاهر متفاوتشان چگونه متحد می‌شون با هم وقتی سیل را می‌خواهند سد کنند.

فتنه 88 را که یادتان هست؟ بی‌بی سی استفتاء می‌کند از آیت‌الله بهمانی که به نظر مبارک حضرت مستطابعالی ... فردیدیدی‌های با وقار و سنگین و غرب ستیز! جمع می‌شوند با سنگ‌ین‌های آن طرف و سنگ می‌شوند در دست‌های تهاجم بی‌فرهنگی به طوفان واقعیت بیست و پنج میلیون نفری چون علما یی‌اند که عهدی ندارند با او بر لایقاروا کظله ظالم و سغب مظلوم را به فرهیختگان و دانشوران و روشنفکران چه کار؟

وزانت فردی‌شان باز می‌دارد گویی از اندیشیدن به توازن اجتماعی.

سنگین‌ها و متحجرین؛ یقه بسته باشند یا جامعه‌باز به دست در هر صورت مخالف کارند. مخالف جابهجایی‌اند و عدالت در کار جابه‌جایی است و یضع‌الامور مواضعها

تکان می‌دهد جابه‌جا می‌کند تغییر می‌دهد.

سبک می‌بیند این سنگین‌نماها را

یستهزء بهم و یمدهم فی‌طغیانهم و در گوشه‌ای دیگر فرنگی کارهایند!

و کجا نیستند؟

می‌روی برازجان چفیه به گردن به استقبال می‌آیند که داریم کار فرهنگی می‌کنیم در مسجد

«وفقکم‌الله، چه می‌کنید مثلا»

«چهار گیگ کلیپ شیطان پرستی دانلود کرده‌ایم از اینترنت و می‌شناسیم همه فرقه‌ها و نغمه‌‌هایشان را»

«نادر مهدوی و بیژن گرد را هم می‌شناسید؟»

«نه! کی‌هستند؟»

«همین بچه‌محل‌های خودتا در خورموج که دادند هلی‌کوپتر شیطان بزرگ را کوسه‌های خلیج فارس خوردند»

«عجب؟! نشنیده بودیم در این بیست و چند سال اسمشان را در برنامه‌‌های فرهنگی بسیج و ارشاد و سازمان تبلیغات و کانون‌های مساجد و ...»

«ولی به جایش هزار تا جیمسون جکسون را شناخته‌اید در فعالیت‌های فرنگی‌تان»

 

***

و از برازجان تا بجنورد تا بیرجند تا تبریز همین است خبر.

فرنگی کارها، کار فرهنگی را مصادره کرده‌اند.

نیرو تربیت می‌کنند به چه مقبولی

رجایی را تمییز نمی‌دهد از باهنر و هالیوود را می‌شناسد مثل کف دست!

خورشید انقلاب را نمی‌شناسد و ستاره داوود را در کف نعلبکی و نوک برج و پشت وانت اکبر سیبیل کشف می‌کند و در جزیره برمودا دنبال فراماسون‌ها می‌گردد که هیچ کدام از ما یک لیوان آن نمی‌خوریم مگر اینکه آنها برایش برنامه‌ریزی کرده‌اند!!

اینها اراجیفی است که نهادهای خوشنام جمهوری اسلامی سی‌دی‌هایش را ده هزار تا ده‌هزار تا به عنوان کار فرهنگی حقنه می‌کنند در مغز ایتام آل محمد(ص)

 

***

و این گونه است که نسلی ساخته‌اند که می‌شود اسمشان را گذاشت غرب‌زده‌های جدید غربزده‌‌های حزب‌اللهی!

غرب‌زده‌ها کی‌اند مگر؟ نه آنها که بی‌توجهند به گنجینه‌های خودی و سرمایه‌های ملی و داشته‌های این مردم؟

چه فرقی می‌کند که تو نادر مهدوی و بیژن گرد را در اثبات غرب از یاد ببری یا در انکار غرب؟

و کدام انکار؟ وقتی شب و روزت به تحلیل غرب می‌گذرد و حلال کردنش به صد بهانه!

معیار غرب‌زدگی خودانکاری است

چه به بهانه نقد غرب باشد چه قبولش.

فرنگی کارها آزاد نیستند پای در این سرزمین محکم نکرده‌اند و در سطح درگیرند.

غرب سربه‌سرشان گذاشته است.

نیمی از قدرتشان را پیشاپیش گرفته است.

در بند نقد غرب‌اند و داشته‌هایشان نسیه است!

تئوری حکومت و جامعه و فرهنگ‌شان در آینده‌ها نوشته خواهد شد.

وقتی که انقلاب اسلامی را نجات بدهند از التقاط جمهوری و اسلامی که امام خمینی( که فلسفه غرب نمی‌دانست! و دوره‌های شیطان پرستی و غرب‌شناسی در آبعلی و مشهد و اردبیل و قم و نیاوران ندیده بود) دچارش شد! و دچار کرد یک ملت را به التقاط با مدرنیته! به اضطرار یا...

 

***

فرنگی کارها اهل کار نیستند چون به سرمایه فرهنگی ایرانی، به گنجینه فرهنگ انقلاب اسلامی به داشته‌های جامعه دینی ایران بی‌توجه‌ترند تا کوچکترین تحکر غربی‌ها و غرب‌زدها.

کار فرهنگی از توجه به سرمایه‌ فرهنگی خودی آغاز می‌شود.

چه بر می‌آید از آنها که سرمایه فرهنگی‌شان صرفا اطلاعات راست و دروغی است که از رقیب دارند؟ کالاها و ترفند‌ها و بازار دشمن را می‌شناسند اما در این سو گویی معادن از خاک بیرون زده را هم نمی‌بینند و نه حتی کالاهای خودی را.

تاجر و بازاریاب کالاهای پرزرق و برق دشمن‌اند. تمام زندگیشان شده است برانگیختن کنجکاوی خودی‌ها به سلوک فکری و اخلاقی و سیاسی و هنری و رسانه‌ای غرب.

و یک دهم این انرژی را هم به کار نمی‌گیرند در تولید و توزیع و تبلیغ محصولاتی که کارگران فرهنگ خودی از دل سرمایه‌های فرهنگی خودی متولد کرده‌اند.

فرنگی کارها اهل تولید نیستند.

در بازار فرهنگی وسیعی که جهالت مدیریت‌های بدکاره خوش‌نیت نصیبشان کرده؛ تجارت کالاهای بیگانه جایگزین تولید محصولات ایرانی شده است و نابود می‌کند این تجارت خارجی، تولید ملی را.

 

***

کار فرهنگ، بی‌فرهنگ کار راه نمی‌افتد.

و تا دور دست این تاجران فرنگ‌زده گریزان از کار و اعتنا به سرمایه ایرانی باشد فرهنگ به سامانی نخواهد رسید و کار فرهنگی استحصال و باز تولید سرمایه‌های فرهنگی خودی اعم از معارف و علوم و تجربیات و الگوها و اسوه‌ها و ... است و نه سرگرمی و سردرگمی در بازارهای مکاره اندیشه و هنر و رسانه فرهنگی غربی.

 

-----

یادداشت: وحید جلیلی / ماهنامه راه 56

تجمع اعتراض آمیز به هتک حرمت اهل بیت (ع)

 

بِاَبى اَنْتُمْ وَاُمّى وَ نَفْسى، کَیْفَ اَصِفُ حُسْنَ ثَنآئِکُمْ، وَاُحْصى جَمیلَ بَلائِکُمْ، وَ بِکُمْ اَخْرَجَنَا اللهُ مِنَ الذُّلِّ، وَفَرَّجَ عَنّا غَمَراتِ الْکُرُوبِ، وَاَنْقَذَنا مِنْ شَفا جُرُفِ الْهَلَکاتِ وَمِنَ النّارِ، بِاَبى اَنْتُمْ وَاُمّى وَ نَفْسى، بِمُوالاتِکُمْ عَلَّمَنَا اللهُ مَعالِمَ دِینِنا،وَاَصْلَحَ ماکانَ فَسَدَ مِنْ دُنْیانا

چگونه در برابر دشمنان دین و عترت سکوت کنیم و لب فرو بندیم. چگونه به ساحت آموزگار جامعه ی کبیره اهانت کنند و لب به شکوه و لعنت نگشاییم. قلوب دلشکستگان در هجوم سهمگین هتک حرمت به امام مظلوم ما شکسته تر از قبل است و جراحتی به عمق دشمنی های تاریخ در نهانش نمایان است، اما دلشکستگی از دشمنان دلخستگی به بار نیاورده و فریاد یا  «مُنتَقم اِنتَقِم» بر لسان هر محب و عاشقی جاری است. به امید روزی که در رکاب فرزندش حیدر گویان پرچم شیعه را در انتهای افق بکوبیم. جمعی از محبان و عاشقان خاندان طهارت برای عرض تسلیت خدمت مادر سادات حضرت زهرا (س) و امام زمان (عج)

جمعه مورخ ۵ خرداد - ساعت 30/13 از مسجد اعظم تجریش به سمت  میدان تجریش وآستان مبارک امامزاده صالح ابن موسی(ع)

حرکت می نماییم تا با حضورمان تسلی خاطر باشیم بر دل داغدیده ی حضرت صاحب.

جمعی از هیئت های مذهبی تهران

برای دیدن کلیپ موبایلی اجتماع روز جمعه کلیک کنید

بهترین مردم دنیا

چگونه می شود تشکر کرد از این همه مشتی گری ایرانی ها؟ باز هم شما روسفید شدید مردم ایران. سیاهی ماند به چهره ضد انقلاب و دشمنان که نمی دانم کی خسته می شوند از دشمنی با ایران. دل سیدعلی را شاد کردید. اجرتان با جد سیدعلی.

اما سخنی تکراری با نمایندگان و مسئولین جمهوری اسلامی

مردم را دریابید که مانندشان در هیچ کشوری پیدا نمی شود. مردم اگر به شما رای داده اند فقط به خاطر حفظ آرمان های انقلاب است و نامردید اگر کوتاهی کنید در رسیدن به آرمان ها که یکی اش برقراری عدالت است.

باری بر زمین مانده است

زیر باری رفته ام. رفته ام که دروغ است. فرستادند مرا. بار سنگینی است. یا تا نزدیکی های مقصد می رسانم اش یا له می شوم زیر آن. خیلی ها تاب نیاورده اند و شانه خالی کرده اند. اما بار باید به مقصد برسد. 

آرزوی چنین روزی را داشته ام. از زمانی که خودم را شناختم.

دعا کنید. یاعلی

فاجعه ای در راه است

در خیابان که راه می روم گیشه ها نگاه ام را نمی دزدَند. بیلبوردها هم. ماشین های چند ده میلیونی هم که انگار نه انگار. دخترکان بزک کرده شهر هم حتی چنگی به دل نمی زنند. نه اینکه زاهد شده ام و دنیازده. ساده ای اگر اینگونه انگاری. جوانی یک لا قبا و غرق در دنیا که خسرالدنیایی را انتخاب کرده است این حرف ها برایش حرف مفت است. دنبال چیز دیگری است دلِ از سنگِ این بیچاره. این دل زدگی ها شاید علائم وقوع یک فاجعه است. نه قتل و آدم ربایی و سرقت از بانک و ... که فاجعه ای عظیم تر. دلی به وسعت سال ها عجز و لابه و اشک و آه، حالا به این روز افتاده است. غارت زده شده. شیاطین غارتش کرده اند.

افسوس من اما این است. حتی یک مرد هم در این دل مُرده پیدا نمی شود. یک خمینی. نه. حتی یک نوجوان چهارده-پانزده ساله که شورش بیشتر است از شعورش. عالم را امواج بیداری اسلامی بِبَرد دل ما را خواب غفلت می برد برادر. این «ما» همان «من» است که گُنده شده است با من من هایش. شما «من» بخوانیدش.

جراتش را داشتم خود زنی می کردم. باید پیدایش کنم. دعای شما به این خودزنی کمک می کند. این «من» را باید زد. بد عادت شده است. هرچه خواسته چَشمی شنیده است. کاش خدا می زد توی گوشش.

 

صریح و بی پرده با رییس مستعفی شورای عالی انقلاب فرهنگی

صریح و بی پرده با رییس مستعفی شورای عالی انقلاب فرهنگی

خداحافظ آقای رییس!

این سومین و آخرین نامه ای است که برای شما نوشتم، اما این بار بی سلام! در زمان نگارش مکاتبات ماضی، ساده انگارانه بر این تصور بودم که فرمانده ی قرارگاه فرهنگی انقلاب را هاله ای از تغافل فرا گرفته و سعی کردم دیده بانی باشم تا از لابه لای گرد وغبار به هوا برخاسته ی زمین این نبرد، شما را از کم و کیف آرایش و صف آرایی قوای دشمن و از طرفی آشفتگی، بی سامانی و بی¬انگیزگی علمداران خط شکن جبهه¬ی خودی مطّلع نمایم .

هرچند که در کارنامه ی کم فروغ عملکرد فرهنگی شما، چه در دوره ی تصدیِ شهر داریِ پایتخت و چه در دوره ی تکیه زدن بر کرسی حاکمیت بر امور این ملت، کورسویی از امید و درخشش نمی یافتم، امّا مأیوس نشدم و همواره مشفقانه هشدار دادم، چرا که خوش بینانه گمان می کردم فرمانده ی این قرار گاه، خود اعتقاد و باور به جنگ تمام عیار و خانمان برانداز فرهنگی دارد، اما اشراف و تسلّط کافی را بر مقدّرات فرماندهی این جبهه دارا نیست و امثال این حقیر موظّفند گرای دقیق عمقِ عقبه ی عملیاتیِ دشمن در جنگ نرم را به فرمانده ی تازه کار این لشکر عظیم و بلاتکلیفِ عرصه ی فرهنگی، برای سکانداری مقتدرانه ی این کشتی طوفان زده بدهند.

امّا سخنرانی تاسف بار اخیرتان در جمع رایزنان فرهنگی کشور که در آن اعتراف به نداشتن اعتقاد به جنگ فرهنگی نموده اید و ایضاً نهادهای انقلاب را به عدم مداخله در امر نبرد فرهنگی توصیه نموده اید، تیر خلاص بر باورها و اعتقادات و اعتماد کم سو شده ی اهالی مظلوم محله فراموش شده ی فرهنگ و هنر انقلاب، نسبت به خودتان زد .

آقای احمدی نژاد! بر صاحب این قلم از ابتدا پوشیده نبود ریا کاری اطرافیان شما و تظاهر به داشتن باور و عقیده نسبت به نبرد آخر الزمان میان سپاه حق و جبهه ی باطل. اطرافیان شما با سوء استفاده از اعتماد پاک و باور مخلصانه ی مردم و جوانان مؤمن این سرزمین و با پنهان کردن نفاق خود در پشت چتر حمایتی شما، کردند آنچه را نباید با پیکر جوان و شاداب انقلاب اسلامی .

از ابتدا می دانستیم جماعتی که حاضر نشدند مجلس رقص زنان در ترکیه را ترک کنند و از سوی شما نجیب و پاک خوانده شدند! نانجیبانی که قوم بنی صهیونِ ساکن درفلسطین مظلوم را «مردم اسراییل» نامیدند و از سوی شما میهن دوست و آرمانگرا خوانده شدند، خائنانی که الواح پادشاهان ایرانی را بی آنکه سوادشان اقتضاء کند و از مفاد آن چیزی بدانند، با گردن کج کردن در مقابل دشمنان این آب و خاک تنها برای چند روز با عجز و التماس، امانت گرفتند و نهایتاً از سوی جناب عالی دلسوز معرفی شدند، سنگدلانی که اخبار و عکس های به بیرون درز کرده ی ملاقات ها، حمایت ها و نشست و برخاست ها ی شرم آورشان با ستاره های خاموش و مؤنث سینمای سرطان زده ی این روزها، نقل محافل و مجامع هنرمردان متعهّد و زجر کشیده ی انقلاب است و باز هم از سوی شما مؤمن نامیده شدند، موش های سکّه خواری که یکهزار و پانصد میلیارد تومان اعتبار حوزه ی فرهنگ از بیت المال مسلمین را به جای رسیدگی اورژانسی به احوال بیمارِ رو به احتضارِ خفته در بخش ICU ی هنر و فرهنگ انقلاب اسلامی، صرف لِفت و لیس های کثیف باندی و خانوادگی در سازمان مناطق آزاد و شورای عالی ایرانیان خارج از کشور – بخوانید همان مرکز گفتگوی تمدن های مهاجرانی – نمودند و از جانب شما ساده زیست معرفی شدند! غارتگرانی که رکورد « فاضل خداداد» های معدوم را دریکّه خواری و اختلاس از بانک صادرات شکستند و شکم های فربه و گردن های کلفت خود را از دم تیغ تیزِ ضربتِ حدید حیدر گونه ی علی، به ظاهر رهانیده اند، …کافی نیست؟! بله از ابتدا می دانستیم راه کج این نهروانیان به منزل مقصود نخواهد رسید. با این حال، در کنار این اخبار، چه بسیار خط شکنان، علمداران و سرداران رشید و با استعداد عرصه جنگ فرهنگی در همه شهرهای این کهن بوم و بر، از عصر غربت حزب الله در دولت های « بازندگی» و «تخریبات» الی یومنا هذا، که در پیچ و خم هزار توی روزمرگی و وعده های تلنبار شده و تغافل مدیران کوتاه قد و پخمه ی فرهنگی دولت شما به سختی نفس می کشند، اما همچنان ایستاده اند!

حضرت آقای دکتر! مقتدای ما خامنه ای عزیز، شورای عالی انقلاب فرهنگی را با واژه ی به زعم شما نظامیِ« قرارگاه» خطاب کردند و انتظار یگانهای خط نگهدار ذیل این قرارگاه از فرمانده منصوب آن، دست کم الزام و اعتقاد به بدیهیات صحنه ی پیچیده این نبرد است. چه اینکه حضرت ایشان فرمودند: « برای برخی سوال و یا ابهام بوجود آمده بود که چرا یک اصطلاح نظامی « قرارگاه» برای مسایل فرهنگی استفاده می شود. در حالیکه اگر به شرایط کنونی فرهنگی دنیا دقت شود مشاهده می شود که یک تهاجم عظیم و پیچیده در عرصه فرهنگ در جریان است.» و یا در جای دیگری تاکید کردند:« جنگ نرم، راست راست، این یک واقعیت است، یعنی الان جنگ است»

آقای احمدی نژاد! باور کنید یا نکنید، اعتقاد داشته باشید یا نداشته باشید، دارو ندارتان را دارند می برند. کاش رییس نهاد ریاست جمهور، چهارچوب درب اتاق دفترتان را قدری بلند تر می ساخت تا به جای رفت و آمد دلالان و کوتوله های بی عرضه ی گرد آمده در دفتر رییس جمهور، ژنرال های قدبلند جنگ نرم کنارتان قرار می گرفتند تا آهسته و آرام کنار گوشتان، از آب و هوای خراب و تلفات و ریزش های هولناک و تکان دهنده این نبرد نا برابر شما را آگاه می ساختند. افسوس! نخواستید، نگذاشتید و نتوانستید! چه اینکه گفته اند: مارا دیگر به خیر تو امید نیست، شر مرسان!

بهرحال فرصت های طلایی از کف رفت و زمان مثل باد وزید و گذشت….

مدتها بود از شما قطع امید کرده بودیم. از روزی که فرمان مولای ما به شما رسید و هشت روز مسکوت گذاشتید، هشتصد سال فروریختید! از لحظه ای که به نشانه اعتراض به مقتدای ما یازده روز در خانه خود بست نشستید، و مارا در برابر دوست و دشمن سر افکنده کردید، یازده هزار سال از چشم ما افتادید! افتادنی که دیگر جبران شدنی نیست….

دیگر بس است! این شما و این هم حلقه ی حریص و دنیاطلب و آلوده ی گرد آمده در آغوشتان! هذا فراق بینی و بینک…

از تاریخ سخنرانی قابل پیش بینی شما و اعتراف آخرتان به « عدم اعتقاد به جنگ فرهنگی»، خود به خود شما را از فرماندهی قرارگاهِ تا به امروز بی دستاوردِ جبهه فرهنگی انقلاب، برای همیشه خلع شده می دانیم. به شما گفته بودم که رؤسای جمهورها می آیند و می روند اما کسی طعم و حلاوت رستگاری را خواهد چشید که در حوزه تدبیر امر این مُلک و ملت، سر و گوش به منویات، دغدغه ها و هشدارهای ولایت سپرده باشد. نگفته بودم؟!

چه ساده بودند کسانی که گمان می کردند شما تحت تأثیر اطرافیان مشکوکتان هستید، امروز مثل روز بر ما روشن است که آن اطرافیان، سربازان چشم و گوش بسته شما بوده اند که خود را برای رییس محبوبشان، بر روی مین انداخته و منویات و خواسته ها و نقطه نظرات او را مو به مو به اجرا گذاشته اند. آیا این طور نیست؟!

آقای دکتر! ما منتظر طلوع خورشیدیم و در دوران پر از فتنۀ آخرالزمان، راه را با « ماه» گم نمی کنیم. ماه انقلاب و سکاندار جانباز این سفینه عاشورایی، حضرت امام خامنه ای عزیز است و ما پیشمرگان ولایت و سربازان جبهه پیکار فرهنگی با اولیاء شیطان، تا پای جان پای کار انقلاب خونین شهیدان ایستاده ایم. و به سید و سالار شهیدان اقتدا کرده ایم که : «دنیا اگر از یزید لبریز شود، ما پشت به سالار شهیدان نکنیم.» و لحظه ای از پیمان خود عقب نمی نشینیم و به فضل الهی و به دعای مادران داغدیده و پدران قد خمیده ی جوان از دست داده و آه یتیمانِ پدر ندیده و اشک زنان شوهر و برادر به میدان فرستاده، آینده نزدیک را به صبح پیروزی گره خواهیم زد: الیس الصبح بقریب…

 والسلام من اتبع الهدی

کوچکترین سرباز جبهه ی فرهنگی انقلاب اسلامی

احسان محمدحسنی

منبع: سایت دوئل

مسافرین محترم! اینجا آسمان مکه است

دل نوشته ای از یک فرشته

اینجا مسجدالحرام، زیر آسمان، روی زمین خدا، بین زمین و هوا، روبروی ناودان طلا، سیاهی پرده کعبه، قدرتمندرین رنگ اینجاست. مردم در حال طواف و من چند متری بالای سرِ حاجیان، نظاره می کنم طواف دایره وارشان را. من یک فرشته ام. قرن هاست این بالا، از دو سه متری می بینم و می خندم و گریه می کنم. گاهی حیران می مانم. من طواف انبیاء را دیده ام. دیدنی ترین طواف برای ابراهیم بود، بعد از نبی خدا رسول اکرم، محمد مصطفی(ص). فتح مکه را شما یادتان نیست. یاد خنده های علی(ع)، هنوز خنده بر لب هایم می آورد. تا قیامت با همان خنده ها زنده ام. خنده های علی اگر نبود مرده بودم تا حالا.

- آه! دلم گرفت. علی(ع) با پیامبر(ع) در حال طواف بودند. علی(ع) مثل همیشه نمی خندید. اصلا نمی خندید. شنیدم که پیامبر به علی(ع) می گفت: این آخرین طواف من است علی جان. جان تو و جان فاطمه(س). فاطمه(س) چند قدم جلوتر بود. همهمه ی جمعیت نگذاشت فاطمه(س) این حرف ها را بشنود. صبر کنید. می خواهم گریه کنم. با شما هستم. صبر کنید. ادامه متن را بعدا بخوانید.

- از دور کریمی را دیدم که پایش را می کشید و راه می رفت. داشت به من نزدیک می شد. از مدینه پیاده آمده بود. پاهایش زخم بود. صحبتش همه جا بود. حتی در طواف. می گفتند چند باری همه اموالش را بخشیده. دوست داشتم برای یک بار هم که شده پایین بروم و صورت چون ماه حسن(ع) را ببوسم. طوافش صف ملائکه را به هم ریخته بود.

- روزهای بدی بود. ترسم از این بود که خون حسین(ع) جلوی چشمان من ریخته شود. وقتی نگاهم به عباس(ع) می افتاد دلم آرام می گرفت. مثل کودکانی که در طواف بازی می کردند.

و من طواف خوبان و بَدان عالم را دیده ام.

حسرت دیدن قدم های حسن عسگری(ع) به دلم مانده. آنقدر منتظرش ماندم. نیامد که نیامد. آمدید اینجا به نیت ایشان طواف کنید. خوب های خدا که اینجا می آیند برای حضرت عسگری(ع) طواف به جا می آورند.

دلتان بسوزد. من طواف مهدی(عج) را هم دیده ام. می کُشد مرا وقتی از اینجا عبور می کند. دلتان بیشتر بسوزد، من صدای قرآنش را هم شنیده ام. من قرار است روز ظهور را هم ببینم. دلتان از این هم بیشتر بسوزد.

از مسجدالحرام با شما صحبت می کنم. ماه رجب است و من پُرکارترین روزهای سال را تجربه می کنم. این روزها بهترین روزهای خداست. دوستانم مدام در مسیر رفت و آمد اند. بین آدم ها و خدا. نیمه های شب، خدا دوستانم را از کار برکنار می کند. من و دوستانم این روزها به حال شما بیشتر غبطه می خوریم.

حرف های آخرم را بگویم و بروم، گفتم که این روزها سر ما عجیب شلوغ است. عمره آمدید، رجب بیایید. معرکه است. خبرهای عجیبی است در این ماه. دل تان اینجا باشد کافی است. اینجا یعنی خدا. به خدا بدهید دل تان را. اعتکاف این ماه را از دست ندهید. نزدیک است. از میلیون ها نفری که آمده اند مسجدالحرام و رفته اند، آدم های زیادی اینجا معتکف شده اند. بعضی هایشان اصلا اینجا نبودند. نیت کنید که در مسجد الحرام معتکف شوید. اگر نیت تان قربه الی الله باشد، شما را اینجا می بینم. خالص باشد لطفا. غفلت کنید به من ربطی ندارد. سه روز اعتکاف شما هم در چشم به هم زدنی برای من خاطره می شود. شما هم برای من خاطره شوید. آمدم! آمدم! صدایم می کنند. باید بروم. حرف آخر. خاطره خوبی شوید.

 

امام ما در ثانیه ها جاری است

دل نوشته های کودکی چهارساله ای که حالا دیگر بزرگ شده

اشاره: تا حالا پای صحبت های کودکی 4-5 ساله نشسته اید؟ این متن گزارشی است روایت گونه از رحلت امام خمینی(ره)، البته از زبان کودکی که به خاطر همسایه بودنشان با بیت امام خمینی(ره) در جماران، رحلت امام را خوب درک کرده است. این مدل از روایت را در فیلم ها هم ندیده اید!

عن من یجیب المضطر...

جمعه، دوازدهم خرداد ماه 1368 ساعت 9 شب، حسینه امام خمینی (ره)

دست هایم داشت لِه می شد. کشیده هم می شد. نمی توانستم پا به پای پدرم بدوم. چند قدمی تا ورودی حسینیه بیشتر نمانده بود. صدای گریه و ناله داشت نزدیک تر می شد. حسینیه تاریک بود. کفش های روی هم ریخته و لنگه به لنگه ازدحام جمعیت را خبر می داد. کلافه شده بودم. نمی توانستم از لابه لای جمعیت عبور کنم. پدرم طوری که انگار من با تحیرم از این همه سر و صدا و تاریکی و تنگی جا کلافه اش کرده باشم، خم شد و دست هایش را روی پهلوهایم گذاشت و از زمین مرا کَند. خوشحال بودم که به جای پا گذاشتن روی دست و پای مردم در آن تاریکی گریه آلود، باید آغوش پرفشار پدر را تحمل کنم. چند قدمی بلند برداشت و گوشه ای دنج کنار ستون روبروی جایگاه امام خمینی که حالا امام روی صندلی اش نبود، نشستیم. انگار کشتی به ساحل رسیده باشد آرام روی زمین نشستم. حالا هیچ فرقی بین پدر و بقیه مردهای حاضر در حسینیه نبود. همه گریه می کردند. صورت هایشان خیس بود. به شعاع دو سه نفر این طرف و آن طرف پدرم را می دیدم. یکی شان پدر احمد بود. ظهری با احمد دعوا کرده بودم. سه چرخه اش را نمی داد من هم سوار شوم. صدای گریه اش بلندتر از بقیه بود. حالا که خوب مستقر شده بودم صدای «عن من يجيب المضطر إذا دعاه و يكشف السوء» را بهتر می شنیدم.

نوار قلبی که داشت صاف می شد

شنبه، سیزدهم خرداد ماه 1368 ساعت 11 صبح، داخل کوچه منتهی به بیت حضرت امام (ره)

توپ پلاستیکی دو لایه تق تق تق روی زمین خورد و آرام رفت زیر ماشین همسایه. محمدرضا که دیلاق بود، روی زمین دراز کشید و پایش را هدایت کرد زیر ماشین همسایه. توپ زیر ماشین گیر کرده بود. چند ضربه زد و توپ را که روغن ماشین سیاهش کرده بود، از زیر ماشین بیرون کشید. بازی مجددا شروع شد. من از دروازه ای که طاقش هفتاد سانت بود، یک سر و گردن بلندتر بودم. آفتاب با کسی تعارف نداشت، می سوزاند. بازی تازه داشت داغ می شد که کاروانی از ماشین های بنز و موتورهای بزرگتر از موتور پدرم وارد کوچه شدند. سرعتشان زیاد بود. مسعود دروازه را تندی کنار کشید. توپ رفت زیر ماشین اول و چرخ های ماشین توپ را شوت کرد سمت دیوار. این چندمین کاروانی بود که از صبح می آمد و می رفت. مقصدشان بیمارستان قلب جماران بود. توپ تق تق تق آمد جلوی پای من. امروز نشد که خوب بازی کنیم. جمع کردیم و رفتیم خانه.

حال امام وخیم است دعا کنید

شنبه، سیزدهم خرداد ماه 1368 ساعت 13 ظهر، مسجد جامع جماران

پیرمردی چاق و اخمو داشت اذان می گفت. صدایش شبیه حاجی فیروزهای شب عید بود. دویدم طرف جا مُهری. محسن قبل از من رسیده بود. بغلش را پُرِ مُهر کرده بود. پیراهنش خاکی شده بود. دست هایش را محکم به پیراهنش گرفته بود تا مهرها نریزد. با هم بین صف های نماز راه افتادیم برای پخش کردن مهرها. همه مهر داشتند. بعضی پیرمردها برای دلخوشی ما یکی از ما می گرفتند. همه به زور به ما می خندیدند. پیرمردها همیشه به ما می خندیدند. من انواع شکلات را در صف های نماز از اهالی مسجد گرفته بودم. حالا کسی نمی خندید. دو سه روز بود در جماران دیگر کسی نمی خندید. گوشه ی مسجد شلوغ بود. محسن را تنها گذاشتم و رفتم قاطی جمعیت. از لابه لای دست و پای مردهای ناراحت جماران رد شدم و به حاج عیسی رسیدم. حاج عیسی خادم بیت امام بود. آنقدر نورانی و دوست داشتنی بود که می خواستی بغلش کنی. قبلا چند باری با هم از نانوایی برگشته بودیم. گریه می کرد. می گفت: دکترها گفته اند حال امام وخیم است. نمی دانستم وخیم یعنی چه! از لب گزیدن پدر مسعود و روی دست زدن حاج محمد قصاب فهمیدم حرف بدی است. یعنی کلمه ی خوبی نیست. از گریه های حاج عیسی فهمیدم حال امام بد است. خیلی هم بد است. مردها گوش تیز کرده بودند تا همه خبرها را بشنوند. کسی سوال نمی پرسید. از لابه لای جمعیت بیرون آمدم. در یکی از قفسه های جا قرآنی دم در مسجد، عکس امام بود. عکس را برداشتم. می خواستم گریه کنم. امام داشت می خندید. صورت امام را بوسیدم. صدای مکبر بلند شد. قد قامت الصلاة. قد قامت الصلاة.

یتیم شدیم، امام رفت

شنبه، سیزدهم خرداد ماه 1368 ساعت 23 شب، سر سفره شام

سفره پهن بود. مادرم بغض کرده بود. مادر بزرگ گریه می کرد. مادر با عجله بشقاب رضا را پر کرد. چند قاشقی خورش روی پلوی رضا ریخت. بشقاب را جلوی رضا گذاشت. رضا با قاشقش روی سفره ضرب گرفته بود. بشقاب که جلویش قرار گرفت صدای قاشق خودی نشان داد. صدای قاشق بدون وقفه و منظم می آمد. کف گیر دانه های برنج را درون بشقاب می ریخت. آن شب بغض مادرم فرق می کرد. اشک هایش لحظه شماری می کردند. برای اینکه من و رضا غذایمان را بخوریم گریه نمی کرد. می دانست اگر گریه کند ما هم گریه می کنیم. مادر نگاهی به رضا انداخت. تشری زد. غذایت را بخور رضا. رضا ابروهایش را بالا انداخت. «نمیخوام. دوست ندارم.» دروغ می گفت. قاشق را جلوی دهانم آوردم. داغ بود. فوت می کردم. مادر محکم گفت: «فوت نکن غذاتُ.» مادر بزرگ گوشه ای نشسته بود. اشک می ریخت. قرآن می خواند. صدای زنگِ در، سکوت اشک آلود خانه را شکست. رضا از جا پرید. پدر با رضا وارد شدند. پدر که همیشه از دور صدای سلامش می آمد، با صورتی خیس اشک وارد شد. آرام سلام کرد. گوشه ای رفت و نشست. زانوی غم بغل کرد. گفت: «یتیم شدیم.» مادر که انگار منتظر این جمله بود، بغضش را ترکاند. گریه پدر را فقط در روضه ها دیده بودم. رضا گفت: «بابا راستِ که میگن امام مُردِ؟» پدر رضا را بغل گرفت. آره بابا. بیچاره شدیم. مادر بزرگ داشت قرآن می خواند.

کسی باور نمی کرد که رفته باشد

یکشنبه، چهاردهم خرداد ماه 1368 ساعت 10 صبح، کوچه منتهی به بیت امام (ره)

روی پله ی جلوی در ایستاده بودم. جمعیت را نگاه می کردم. همه سیاه پوش بودند. مرد، زن، پیر، جوان و کودک و خردسال، با هم راهی بیت امام شده بودند. گاهی جمعیت هل داده می شد داخل حیاط خانه ما. گرما و عطش غوغا می کرد. پیرمردی که عکس پسر شهیدش را در دست داشت، نزدیک بود زیر پای جمعیت لگدمال شود. مرد میانسالی تا به من رسید، داد زد: «برو شلنگ حیاطتان را بیرون بیار.» ترسیدم. دویدم داخل حیاط و شلنگ را بیرون آوردم. جلوی در که رسیدم، جوانی را جلوی در خانه دراز کش و بیهوش دیدم که دکمه های پیراهنش را باز کرده بودند. مرد میانسال شلنگ را از دستم کشید. باز فریاد زد. «برو آبُ باز کن.» در حیاط باز شد. دویدم. جوان دیگری را بیهوش، روی دست، داخل حیاط آوردند. طولی نکشید که حیاط پر شده بود از کسانی که از شهرهای مختلف به جماران آمده بودند و خبر فوت امامشان را باور نمی کردند و در آن حرارت ظهر 14 خرداد بیهوش شده بودند.

اماما! راهت ادامه دارد...

غروب دوشنبه، پانزدهم خرداد ماه 1368 ساعت 17 صبح، حسینیه امام خمینی (ره)

تازه از بهشت زهرا (س) به خانه رسیده بودیم. صدای ضجه ی مردم هنوز در گوشم بود. «عزاعزاست امروز، روز عزاست امروز، خمینی بت شکن، پیش خداست امروز.» روز عجیبی بود. دریای جمعیت بود. ساحل نداشت. هم خسته بودم هم غصه دار. فقط چند باری امام را از نزدیک دیده بودم. از آرمان های امام چیزی نمی دانستم و اصلا این حرف ها را نمی فهمیدم. اما عکس امام هم حتی دلم را آرام می کرد. این روزها هم بعد از این همه سال یاد و عکس امام هست که آرامم می کند.

 

امشب شب اول قبر ناصرخان است

ناصر حجازی با همه ی افتخاراتش کفش های دنیایش را آویزان کرد و رفت. بمب خبری مرگ ناصرخان در ایران کمتر از مرگ بن لادن در دنیا نبود. با این تفاوت که ناصرخان محبوب بود و بن لادن منفور. مقصدشان اما یکی است. دنیای باقی. همه چیز برای ناصرخان تمام شده است. ناصرخان چه استقلالی بوده چه پرسپولیسی، چه خوشتیپ و باکلاس بوده چه بی کلاس، چه مردمی بوده چه نبوده، چه عقاب بوده یا کبوتر به هرحال امشب باید به سوال ملک پرسشگر پاسخ دهد. امشب شب اول قبر ناصرخان است. همان شبی که بزرگان به یادش ضجه می زدند. نه طرفدارانش می توانند به فریادش برسند و نه دشمنان خونی اش در دنیای کثیف و بی رحم فوتبال که گاهی آرزویشان مرگ ناصرخان بود.

کلاس دوم راهنمایی بودم و اتفاقا اوج تعصبم روی تیم پرسپولیس بود و البته دوران جاهلیتم بود آن روزها و شاید آن روزها حجازی در دلم جایی نداشت به خاطر آبی بودنش. یکی از معلم های مدرسه دنیا را گذاشت و رفت و فرار کرد از این دنیا که او این دنیایی نبود. مدرسه مان ریخت بهم. عده ای خوشحال بودند که چند روزی معلم نداریم و عده ای ناراحت که آقای فلانی قول داده بود دو نمره به امتحان ثلث سوم اضافه می کند. حالا که مرده چه کنیم؟ دو سه نفری هم در غم از دست دادن معلم عزیزشان بغض کرده بودند.

مرگ هر مدلی که باشد مرگ است و انسان را از این دنیا به آن دنیا پرتاب می کند. خوب ها خوب فرود می آیند و بدها بد.

عبرت گرفتن از مرگ دیگران که باید در کنار اندوه مان از مرگ عزیزانمان وجود داشته باشد، گاهی آنقدر کمرنگ می شود که دیده هم نمی شود. گاهی فقط زار می زنیم در سوگ عزیزانمان. بگذریم که رسیدن به مقاصد سیاسی و هوچیگری و ... هم می تواند عبرت آموز بودن مرگ را در نگاه ما از بین ببرد.

امیرالمومنین(ع): «الناس نیام فاذا ماتوا انتبهو»؛ مردم در خوابند وقتی که مردند بیدار میشوند 

چهارشنبه قرارمان درب شرقی ورزشگاه آزادی

به گزارش وبلاگستان مشرق، یکی از دانشجویان دانشگاه تهران در وبلاگ "عدل و داد" نوشت:

جسارتا بنده یک خواهش عاجزانه از همه فعالان حوزه جهان اسلام دارم که بحث در باب انتقاد یا عدم انتقاد به نیروی انتظامی را تا اطلاع ثانوی تعطیل کنند. بحث های تکراری و کلیشه ای در مورد اینکه انتقاد به یک جای نظام مساوی زیر سوال بردن نظام است یا نه و آدمهایی که هنوز متاسفانه نتوانسته اند نسبت خودشان را با آنچه در این نظام به اسم اسلام صورت می گیرد و ما باید برای حفظ آبروی انقلاب و نظام و اسلام و ولی فقیه تکلیفمان را با این ناخالصی ها روشن کنیم را نفهمیده اند و تا بحث انتقاد به یک جای نظام وسط می آید قیافه شیخ بیسواد و خاتمی و موسوی و دیگران در ذهن شان نقش می بندد و در توهم امکان سوء استفاده خارجی ها و داخلی ها در صورت اصلاح یک عیبی از نظام میفتند یک سر ماجرا هستند؛

در مقابل سر دیگری که ما بسیجی ها و حزب اللهی ها را موجود درجه یک قلمداد کرده و مردم را موجود درجه 2 می دانند و اگر باتوم نیروی انتظامی در استادیوم به بدنشان نخورده بود هرگز تن به انتقاد از این ارگان درحال فاسد شدن را نمی دادند! الآن هم از موضع گیری ها و بیانیه هایشان که شروع شود معلوم است که همه خواسته شان همین کتکی است که خودشان خورده اند، وگرنه هیچ مشکلی با بر باد رفتن آبروی انقلاب ندارند. همین هایی که با یک قول آقای احمدی مقدم خوشحال شدند! اگر چه مشکل ما با نیروی انتظامی به یکی دو جا بر نمی گردد و مردم در اداره جات نیروی انتظامی هم کار که داشته باشند، تفکر موجود در نیروی انتظامی مردم و ارباب رجوع را جانوران چهار پا قلمداد می کند با آن برخوردهای زشت و زننده! ولی در پرانتز محض اطلاع همه، آقای احمدی مقدم هیچ گونه قولی حتی برای پیگیری فجایع استادیوم هم نداده اند.

هرکس در مراسم ختم پدر آقای زاکانی در مسجدالنبی نارمک حضور داشت و هنگام این مصاحبه بصورت زنده حرف ها را شنید می داند که اینها تیتری گرفته اند از آن حرفها که اصلا احمدی مقدم نزد و فقط بخاطر پایین آوردن وزن مطالبه و فشارهای مردمی بوده است! چراکه احمدی مقدم هیچ مشکلی با برخورد آن چنانی نداشت!

بحث اولویت بندی و غافل شدن یا نشدن از قضایا

بنده به شدت این مساله را اعتقاد دارم که بحث نیروی انتظامی اینقدر اصلی شد که مسائل منطقه را فرعی کرد! ولی باور بفرمایید خیلی ها مثل بنده حقیر هیچ مسئولیتی در هیچ تشکلی ندارند که بتوانند از آن استفاده کنند برای بیانیه دادن یا هرچیز دیگر و فقط صرف شرکتشان در این بحث ها من باب صدور نظر اجتهادی شان بوده و منفعت دیگری نه شامل حال کتک خورده ها، نه بنده، نه شما و نه اسلام و انقلاب نمی کند.

زود نگران می شوند که با پرداختن به یکی حتما آن یکی زیر سوال خواهد رفت. همین تفکر های یک وجهی بود که موجب شد امسال این بلا بر سر سالگرد پیام هشت ماده ای حضرت آقا بیاید که آمد و رفت و انگار هم نه انگار. وزن جهان اسلام که زیاد شد بعضی ها زود تکلیف دانشان سیر شد و عدالت را سپرده اند در بایگانی تا بعدها رسیدگی شود. امثال من که مغزشان ظاهرا توانایی پیگیری یکی از آرمانهای انقلاب را بیشتر ندارد می گویند وقتی قضایای منطقه فروکش کرد به عدالت هم خواهیم پرداخت.

دشمن سوء استفاده هایش را زمانی می کرد که در ایام فتنه شبانه روزی تصاویر ضرب و شتم های مردم بی گناه و در خیلی از موارد بی اطلاع در خیابانها و ایستگاههای بی آرتی و غیره را به نمایش می گذاشت. دشمن سر قضیه کوی سوء استفاده کرد و با چند تا مثل کوی و کهریزک آبروی انقلاب بر باد رفت. همین اخباری که در مورد کشته شدن زندانی ها در بحرین مخابره می شود در مورد همین ام القرا هم به همه نقاط جهان مخابره می شد. حضرت آقا تند ترین انتقادها را به نیروی انتظامی در دیدارها می کنند که اخبارش هم عمومی می شود. آقا می گویند شما پیشانی نظام اید در برخورد با مردم و این برخوردهای گاها ناشایسته در شان مردم نیست. حالا اگر یک سری دانشجوی بسیجی با دغدغه برای پیگیری همین دردهای آقا بخواهند کاری کنند برای اصلاح همین پیشانی که دیگر کریح شده یک عده از خود آقا هم جلو می زنند و می گویند سواستفاده می شود.
داریم فرصت را ازدست می دهیم. تشکل ها هرکاری به نظرشان می رسد برای نیروی انتظامی انجام بدهند بروند با شورای مرکزی شان مشورت کنند انجام بدهند. از برخورد وحشیانه نیروهای انتظامی با مردم که یکی اش ورزشگاه بود بگذریم، ضرب و شتم در ورزشگاه خیلی عالی بود یعنی بهترین اتفاقی بود که می توانست برای ما بیفتد برای بیشتر رسانه ای کردن حضورمان در ورزشگاه.

آسیب شناسی حضورمان در استادیوم برای آینده

همین الان باید یک آسیب شناسی بشود برای آینده! اینکه اولین بار یک بازی در ایران و در دنیا در سطح باشگاههای آسیا برگزار شد که همه رسانه های در حال پوشش بخصوص رسانه ملی مجبور شوند کلا صدای استادیوم را ببندند خودش کلی پیام برای مخاطب دارد که از ترس چیست که هیچ صدایی از تماشاگرها در تلویزیون نمی آید. فردا که چند اخبار هم ضمیمه اش شود مردم می فهمند پس دیروز چه خبر بوده و این یعنی تمام تلاش جمهوری اسلامی برای سانسور کردن ما بر باد رفته است. این خودش هم اتفاق نادری بود که حتی یک مرتبه هم تلویزیون جایگاههای تماشاگر ها را نشان نداده است. در بدترین شرایط حداقل موقع زدن گل نشان می دادند، ولی الآن نه تنها نتوانسته اند بلکه یکبار هم گزارشگر از اتفاقات عجیب و غریب و نقل مکان یک عده ای در ضلع شمالی استادیوم خبر داده است.

اخراج ما از استادیوم هم اتفاق خاصی نبوده و یک رویه طبیعی در استادیوم است، بخصوص وقتی تیم های شهرستانی می آیند و بعد از بازی امکان در گیری هوادارن دو تیم در صورت تداخل خروج وجود دارد یک تیم را زودتر بیرون می کنند. تیم هم معمولا تیم مهمان است به دلیل کمتر بودن هوادارنش نسبت به تیم میزبان. فقط فرقش برای ما این بود که بعلت درگیری های قبلی یک مقدار مراسم اخراجمان خشونت آمیز تر از دیگر تیم ها و هوادارانشان برگزار شد. برنامه ریزی های خودمان هم برای استادیوم یک مقدار ایراداتی داشت که به ناهماهنگی ها مربوط میشد که به راحتی قابل رفع است. مثلا اگر در همان میلهای اطلاع رسانی که زده میشد جایگاهمان هم که باید 25 یا 26 معرفی میشد مشخص گشته بود دیگر آنهمه چند دستگی و رفت و آمد و بی برنامگی و غیره اتفاق نمی افتاد که یک سری وسطش بلند شوند بروند و یک سری بروند طبقه بالا و یک سری برخوردهای فرسایشی در اثر نشستن کنار پرسپولیسی ها بوجود بیاید. بعلاوه لیدر هایمان را هم باید از همین جا مشخص می کردیم. آنجا همه احساس دغدغه می کنند و مجتهد می شوند نهایتا همه خودشان لیدرند و هیچ کسی از هیچ کسی حرف شنوی ندارد. هزار تا شعار از هزار جا داده میشد جان دوستان از بدنشان جدا شد تا توانستند اواخر بازی 3 نفر را بعنوان مسئول معرفی کنند و از آن به بعد بود که شعارها یکپارچه شد و نظم قشنگی بوجود امد. می توانیم از همین جا حتی 3 تا بازوبند هم برای لیدرها بیاوریم که انجا مشخص باشند. در کل نمره بچه ها در استادیوم با اندکی ارفاق 20 بود. هرکس فقط یکبار استادیوم رفته باشد می داند تا حالا سابقه نداشته 500 نفر آدم بیایند استادیوم آزادی 100 هزار نفری را بذارند روی سرشان و 90 دقیقه کنتوراتی شعار بدهند و بعد هم کلی جنجال رسانه ای به پا کنند. خود لیدرهای پرسپولیس که بعدها باهاشان صحبت شد چنان تعجب کرده بودند که می گفتند ما خیلی که شعار می دهیم 15 دقیقه اول است بعد می نشینیم بازی را می بینیم! بعلاوه یک سری شعار های مناسبتی وسط بازی 10 دقیقه آخر هم که تیم عقب باشد نوبت مورد نوازش قرار دادن مربی است. ولی دهان خودشان هم بازمانده بود از اینکه یک سری استادیوم اولی آمده اند، همزمان هم 90 دقیقه کنتوراتی شعار داده اند هم در دو جبهه هم با نیروی انتظامی و هم با هواداران پرسپولیس مشغول جنگ و درگیری نیز بوده اند!
بعلاوه جایگاه 23 و جایگاههای اطرافش روبروی VIP مختص هواداران پرسپولیس است. یعنی شرق ورزشگاه مخصوص انهاست و غرب مخصوص استقلالی ها. من تا بعد از کتک هایی هم که خوردیم هنوز حکمت اینکه ما باید قرارمان را در درب شرقی ورزشگاه بگذاریم و محل نشستن مان هم در دل پرسپولیسی ها باشد را نمی فهمم. اینها همه را گفتم که در برنامه ریزی های بعدی اینها رفع و رجوع شود و ان شاا... یقین حاصل شود ما دست از پا دراز تر در بازی این هفته استقلال با النصر عربستان نیز حضور پیدا خواهیم کرد و حتما مرگ بر آل سعود را محکم تر از بازی قبل هم خواهیم گفت. قرارمان هم اتفاقا ایندفعه باید در درب شرقی باشد چون استقلالی ها از درب غربی می آیند که می شود جایگاههای 8 و 9 و بقیه! ما در جایگاه 23 می نشینیم به جای همه پرسپولیسی هایی که در آن بازی همراهی مان نمی کردند هم شعار می دهیم.

یک نکته دیگر اینکه گرچه تمرکز روی بحرین بود ولی دوز بحرین خیلی بالا رفته بود و هیچ خبری از یمن و لیبی و اردن و خود عربستان و جاهای دیگر نبود. این یعنی در لحاظ کردن شعار ها و لباس ها و پرچم ها و غیره در همگی باید رعایت حال انقلابهای منطقه را بکنیم.

فوتبالی که بی غیرتمان می کند!

گزارشی از حاشیه ی دیدار پرسپولیس و الاتحاد

ورودی: روزگار غریبی است بسیجی. تو در کشوری زندگی می کنی که نظامش به اصطلاح اسلامی است و باید به خاطر حفظ نظامی که نام اسلام را یدک می کشد، گاهی سکوت کنی و گاهی حتی کتک هم بخوری از نیروهای امنیتی نظام! چاره ای نیست. باید فحش ناموسی هم بشنوی. راه فرار نیست و تو اهل فرار نیستی و قرار با اقتدار تو نظام را سرپا نگه داشته است. زبان به گله باز کنی انگ ضد نظام بودن را روی پیشانیت می چسبانند. نظام جمهوری اسلامی برای توست. این نظام از دارایی های توست پابرهنه! تو برای این نظام نیستی. این را بدان. بسیجی؛ تو امروز برای بحرینی ها هم هستی. برای یمنی ها و برای مصری ها هم. رگ غیرت بچه بسیجی ها بیرون می زند وقتی می بینند و می شنوند که در بحرین به شیعیان تعرض شده است. بحرین که بیخ گوش ماست، آن طرف کره ی زمین هم اگر به شیعیان تعرض شود بسیجی آرام و قرار از دست می دهد. چه کسی حرف تو را می فهمد؟

ما را با استادیوم کاری نیست. ما با فوتبالی که اینچنین جوانان مان را مسخ کرده است و هوش از سرشان برده است و کورشان کرده است و بی غیرتشان، کاری نداریم. دشمن این فوتبال هم هستیم. فوتبالی که طرفدارانش جماعتی لا و بالی و بی قید هستند و مرجع تقلید طایفه اش علی دایی ها هستند که پول برایشان ارزشی بیشتر از دین و وطن و ناموس دارد نباشد بهتر است. این خاصیت فوتبال مدنظر غربی هاست که غفلت را در ملت ها نهادینه کند. چه طرفدار پرسپولیس باشی چه استقلال و چه بارسا و رئال و میلان.

دیروز عصر تعدادی از شیعیان مولا که دلشان به درد آمده بود از جفای اهل سقیفه ی سال ۱۴۳۲ هجری قمری، در ورزشگاه آزادی گردهم آمدند تا دادشان را به خدا برسانند و با فریادشان محکوم کنند اهل سقیفه را و یاری کنند قبیله ی فاطمه(س) را.

فقط سگ به جان ما نیانداختند در بازرسی بدنی که مبادا پرچمی، تابلو نوشته ای، پلاکاردی و یا عکسی با خودمان به داخل استادیوم ببریم! بعد از کلی تفتیش و وارسی اعضا و جوارح و لباس ها، وارد استادیومی شدیم که روزگاری علی پروین ها در زمین چمن آن پا به توپ می شدند. علی پروین را به خاطر چشم های آبی اش و به خاطر اقتدارش در مستطیل سبز اسم نبردم. پروین در ایام جنگ وقتی از تیم های عربی پیشنهادهای چشمگیر داشت و در همان روزگاری که همه فرار را برقرار ترجیح می دادند، در ایران ماند و حتی گاهی به منطقه می رفت و به بچه بسیجی ها دلگرمی می داد و خودش می گفت: «اگر به خارج بروم جواب بچه رزمنده ها را چی بدهم؟» و آنقدر مرد بود و می فهمید که فوتبال هم گاهی حکم جهاد را می تواند داشته باشد و باید یک تنه ایستاد و از اعتبار خود خرج کرد و لیگ را در بحبوحه ی جنگ حفظ کرد.

تمام پرچم هایی که بچه بسیجی ها برای حمایت از شیعیان بحرین به استادیوم آورده بودند توسط نیروی انتظامی به سطل آشغال ریخته شد

دو سه ساعتی به غروب مانده بود. مردی سی و چند ساله که نان و آبش را با عربده کشی هایش در استادیوم به دست می آورد شد استاد اخلاق بچه بسیجی ها. «بقره بقره نگوییدها. فقط پرسپولیس را تشویق کنید. حواستان باشد چیزی نگویید که عرب ها ناراحت شوند. اینها مهمان ما هم هستند. جان مادرتان اینجا دست از سیاست بردارید» صدایش گرفت. خودش را جمع و جور کرد. سینه صاف کرد. ادامه داد «اینجا هیئت نیست. فوتبال هم سیاسی نیست. بقره بقره نکنید» چند دقیقه نگذشته بود که لیدر دیگری آمد و همین حرف ها را با جمله هایی پس و پیش تکرار کرد و رفت.

بازیکنان پرسپولیس و الاتحاد آخرین ضربات تمرینی شان را به توپ زدند تا اصطلاحا گرم شوند و با سوت مربی شان توپ ها را رها کردند و راهی رختکن شدند. طرفداران دوآتشه پرسپولیس آب از دهانشان جاری شده بود وقتی قهرمانان تیم محبوبشان را می دیدند. یکی شان دو انگشت نشانه و شصت اش را چنان در دهانش کرده بود و سوت می زد و بالا و پایین می پرید که نزدیک بود چشمانش از حدقه بیرون بزند. تا عرب ها به پله های رختکن رسیدند، دوستان استاد اخلاقمان شروع کردند به هو کردن بازیکنان تیم الاتحاد.

بازی شروع شد و بچه بسیجی ها در حمایت از مردم بحرین فریاد می زدند و نفرتشان از آل سعود را با شعارهای «لعن الله علی آل سعود و الموت لآل سعود» نشان می دادند. گاهی بچه بسیجی هایی که پرچمی کوچک در ابعاد کاغذ آچار را که از چند ایست و بازرسی نیروهای انتظامی مخفیانه عبور داده بودند و روی دست می گرفتند را دیگر نمی دیدی و خبردار می شدی که یا بازداشت شده اند یا به بیرون از استادیوم هدایت شده اند با چک و لگد.

فیلم حمایت بچه بسیجی ها از شیعیان بحرین در استادیوم آزادی

شعارهای بچه بسیجی ها در حمایت بحرینی ها ادامه داشت و هیچ فرصتی از دست نمی رفت و طبل و دهل پرسپولیسی ها هم که قرار بود توپخانه پرسپولیسی ها شود علیه بچه بسیجی ها صدایش به غنیمت گرفته شد و سمفونی بحرین بحرین در استادیوم طنین انداز شد و پرسپولیسی ها کلافه. چند یازهرا(س) و یاعلی(ع) هم برای همراه کردن بچه بسیجی ها با خود سر دادند که ثابت کرد شیعه هستند و یا حداقل شیعیان را دوست دارند اما همه ی اتفاقات استادیوم آزادی دست به دست هم داد تا نگارنده به این نتیجه برسد که از بین تمام آن همه تماشاچی و خبرنگار و نیروهای یگان ویژه و عکاس و ... فقط عده ای شیعه ی با غیرت هستند و الباقی که مرجع تقلیدشان حضرات آیات علی دایی و کفاشیان و تاج و عزیز محمدی و ... هستند از شیعیان نوع بی بخار و بعضا بی غیرتند. گاهی تمام استادیوم یک صدا می گفت «سیاسی برو بیرون» و این سیاسی ها بچه بسیجی هایی بودند که در حمایت از بحرینی ها به استادیوم آمده بودند و بسیجی کسی تو را نمی فهمد.

نوشته ی روی پیراهن را بخوانید. میدان شهدای بحرین

نیروهای ویژه تر یگان ویژه ی جمهوری اسلامی که در تمام طول عمر ۳۳ ساله اش مدیون بچه بسیجی هاست، با لباس های مخصوص وارد استادیوم شدند برای مقابله با همان سیاسی هایی که با شعار پرسپولیسی ها و تهدیدهای نیروهای امنیتی دست از جهادشان بر نمی داشتند. با ورود نیروهای ویژه تر سوت و کف تماشاچی ها گوشت را کر می کرد و انگار سپاه فرعون به جنگ موسی می رود و نگاه غیظ آلودشان خبر از ساعاتی خونین می داد.

یکی دو سه چهار پنج شش نفری را با ضرب و زور بردند تا شاید به گمان فرمانده ابلشهان زهر چشمی گرفته باشند از دلاورمردان بسیجی. شور بچه بسیجی ها بیشتر شده بود و شعارهایشان علیه آل سعود و خلیفه کوبنده تر. بچه بسیجی ها را با خواهش و التماس و البته نه با احترام راهی جایگاهی مجزا کردند و دورشان زدند و تا می خوردند بچه بسیجی های امام خامنه ای را با باتوم زدند و پرچم یا حسین(ع) و یازهرا(س) شان را لگدمال و خون به دل حضرت زهرا(س) و محبینشان کردند.

بچه بسیجی ها غرق در خون ذکر یا زهرا(س) گرفته بودند و جای شما اصلا خالی نبود و همان بهتر که این صحنه ها را ندیدید و از این بعد روضه های حضرت صدیقه(س) برای من جانسوزتر است و کشنده تر.

صدای هلهله ی جماعتی که پیرشان علی دایی است بلند شد و بچه بسیجی ها در کشور اسلامی ایران که داعیه دار انقلاب اسلامی است به جرم حمایت از شیعیان بحرین از استادیوم آزادی اخراج شدند و کتک خوردند و فحش ناموسی شنیدند و این راه همچنان ادامه دارد.

۱- صدا و سیما و فدراسیون فوتبال ما و ایضا بسیاری از دستگاه های اجرایی و تصمیم گیرنده ی ما هیچ بویی از فرامین حضرت روح الله(ره) و امام خامنه ای در سیاستگذاری های خارجی و حتی داخلی خود نبرده اند و روحیه انقلابی در بین مسئولین ما مرده است.

۲- این سوال خود رسیدم که چرا امام خامنه ای دستور جهاد صادر نمی کنند و اگر این کار را بکنند ابتدا انقلاب اسلامی خودمان توسط مسئولین ضدانقلاب رخنه کرده در اکثر ارگان های کشور، زمین می خورد.

۳- امام ما سیدعلی مظلوم ترین است.

 

فیلم هایی که مظلومیت بچه بسیجی ها را به تصویر می کشد، به زودی روی صحن ساقی میکده می آید.

استادیوم آزادی سه شنبه خط مقدم جبهه است

فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیما

جنگ آغاز شده است و هنوز عده ای در خواب ناز به سر می برند.

خط مقدم جنگ برای مایی که نمی توانیم پا به پای شیعیان بحرین، در منامه بجنگیم و یا در صنعا فریاد ارحل سر دهیم، استادیوم آزادی است. هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله. حضور حداکثری امت حزب اللهی در استادیوم آزادی یعنی دلگرمی شیعیان بحرین و لرزه افتادن بر اندام منحوس آل سعود و آل خلیفه.

وعده ی ما؛ ساعت ۱۵ روز سه شنبه ۱۳ اردیبهشت ماهِ سال جهاد اقتصادی، مقابل ورودی شرقی استادیوم آزادی تهران.

قابل توجه حاجی گرینوف های دهه نود! هدف ما نه تشویق بازیکنان بی اخلاق و بی قید و بند تیم محبوب پرسپولیس است و نه تخلیه ی هیجان و البته نه توهین به بازیکنان تیم الاتحاد عربستان.

ما فردا برای حمایت از مسلمانان جهان و به خصوص شیعیان بحرین به استادیوم آزادی می رویم و فریادی از جان اعتقادمان سر می دهیم که ما جوانان ایران اسلامی، تشنه ی خون آل سعود و آل خلیفه هستیم و در حمایت از شیعیان بحرین حاضریم جان دهیم.

شما هم بیایید، شاید با این تجمع دل حضرت صاحب الزمان(عج) را شاد کردیم و انشاءالله ما هم جزو یاران آخرالزمانی حضرت حجت(عج) محسوب شویم.

 

سکوتی مرگبار اطراف سفارت عربستان را فرا گرفته است

فرقى بين محمدرضاخان و صدام آمريكايى و سران حكومت مرتجع عربستان نیست

اشاره: امروز صبح از کنار سفارت عربستان رد می شدم. سکوت محض بود. همه چیز آرام و بدون استرس برای اعراب ابوسفیان صفت سعودی. انگار نه انگار این جا ایران خمینی است! و تهران که روزگاری جوانانش سرآمد جوانان انقلابی بوده اند و البته امروز نیز همانگونه اند غافل شده اند و شهرشان را محل امنی کرده اند برای حرامیان آل سعود. جوانان انقلابی و پرشور و باشعور تهرانی برای این همه کشت و کشتار آل سعود در بحرین فقط یکی دو تجمع چندساعته مقابل سفارت عربستان داشته اند و این غفلت باید به زودی جبران شود تا جوانان دهه هشتاد و نود ایران روسفید شوند در مقابل شهدای جنگ تحمیلی و ثابت کنند که در خط آن ها هستند و راهشان را ادامه می دهند.

 صحیفه ی امام را ورق می زدم. انگار امام در همین روزهایی که ما در آن زندگی می کنیم و البته غفلت تمام زندگی مان را فرا گرفته است، یعنی بهار خونین ۱۳۹۰ (ه ش) سخنان زیر را بیان فرموده اند.

آيا اين حركات براى جهان اسلام شرم‏آور نيست؟ و تماشاچى شدن گناه و جرم نمى‏باشد؟ آيا از مسلمانان كسى نيست تا بپاخيزد و اينهمه ننگ و عار را تحمل نكند؟

مگر مسلمانان جهان فاجعه قتل عام صدها عالم و هزاران زن و مرد فرقه‏هاى مسلمين را در طول حيات ننگين آل سعود و نيز جنايت قتل عام زائران خانه خدا را فراموش مى‏كنند؟ مگر مسلمانان نمى‏بينند كه امروز مراكز وهابيت در جهان به كانونهاى فتنه و جاسوسى مبدل شده‏اند، كه از يك طرف اسلام اشرافيت، اسلام ابوسفيان، اسلام ملّاهاى كثيف دربارى، اسلام مقدس نماهاى بيشعور حوزه‏هاى علمى و دانشگاهى، اسلام ذلت و نكبت، اسلام پول و زور، اسلام فريب و سازش و اسارت، اسلام حاكميت سرمايه و سرمايه داران بر مظلومين و پابرهنه‏ها، و در يك كلمه «اسلام امريكايى» را ترويج مى‏كنند؛ و از طرف ديگر، سر بر آستان سرور خويش، آمريكاى جهانخوار، مى‏گذارند ..

مسلمانان نمى‏دانند اين درد را به كجا ببرند كه آل سعود و «خادم الحرمين» به اسرائيل اطمينان مى‏دهد كه ما اسلحه خودمان را عليه شما به كار نمى‏بريم!

ما در عين حال كه شديداً متأثر و عزادار از اين قتل عام بى‏سابقه امت محمد- صلى اللَّه عليه و آله و سلم- و پيروان ابراهيم حنيف و عاملين به قرآن كريم گرديده‏ايم ولى خداوند بزرگ را سپاس مى‏گزاريم كه دشمنان ما و مخالفين سياست اسلامى ما را از كم عقلان و بيخردان قرار داده است، چرا كه خودشان هم درك نمى‏كنند كه حركتهاى كورشان سبب قوّت و تبليغ انقلاب ما و معرف مظلوميت ملت ما گرديده است و در هر مرحله‏اى سبب ارتقاى مكتب و كشورمان را فراهم كرده‏اند كه اگر از صدها وسيله تبليغاتى استفاده مى‏كرديم و اگر هزاران مبلّغ و روحانى را به اقطار (ناحیه ها) عالم مى‏فرستاديم تا مرز واقعى بين اسلام راستين و اسلام آمريكايى و فرق بين حكومت عدل و حكومت سرسپردگان مدعى حمايت از اسلام را مشخص كنيم، به صورتى چنين زيبا نمى‏توانستيم، و اگر مى‏خواستيم پرده از چهره كريه دست نشاندگان آمريكا برداريم و ثابت كنيم كه فرقى بين محمدرضاخان و صدام آمريكايى و سران حكومت مرتجع عربستان در اسلام زدايى و مخالفتشان با قرآن نيست و همه نوكر آمريكا هستند و مأمور خراب كردن مسجد و محراب و مسئول خاموش نمودن شعله فرياد حق طلبانه ملتها، باز به اين زيبايى ميسر نمى‏گرديد، و همچنين اگر مى‏خواستيم به جهان اسلام ثابت كنيم كه كليدداران كنونى كعبه لياقت ميزبانى سربازان و ميهمانان خدا را ندارند و جز تأمين امريكا و اسرائيل و تقديم منافع كشورشان به آنان كارى از دستشان برنمى آيد، بدين خوبى نمى‏توانستيم بيان كنيم و اگر مى‏خواستيم به دنيا ثابت كنيم كه حكومت آل سعود، اين وهابيهاى پست بيخبر از خدا بسان خنجرند كه هميشه از پشت در قلب مسلمانان فرو رفته‏اند، به اين اندازه كه كارگزاران ناشى و بى‏اراده حاكميت سعودى در اين قساوت و بى رحمى عمل كرده‏اند، موفق نمى‏شديم و حقا كه اين وارثان ابى سفيان و ابى لهب و اين رهروان راه يزيد روى آنان و اسلاف خويش را سفيد كرده‏اند ..

از خداوند مسئلت مى‏كنم كه از اين زمان كه همه كفر و همه شرك دست به دست هم داده‏اند و تصميم و عزم خود را براى شكست امت اسلام جزم كرده‏اند و همه ضربه‏ها را بر عليه ما به كار گرفته‏اند، خدا ما را در حصار محكم خود و در لواى مرحمت و لطف خود حفاظت فرمايد. والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته ...

روح اللَّه الموسوى الخمينى‏

 

برگرفته از چند سخنرانی امام در مورد کشتار حجاج ایرانی در سال 1366 به دست نظامیان آل سعود (صحیفه امام، جلد21)

 چند کلیپ تصویری از انقلاب مردم بحرین

روضه حضرت زهرا (س)+تصویری

ساعت های آخر مادر است، برای مولا دعا کنید

فاطمه جان! تو که از آشیون من خبر داری! پس کنارم بمون

روضه حضرت زهرا(س)+حسن حسین خانی+تصویری

بعد از نوشت: دقایق آخر است. زینب(س) را صدا کنید

گیج و خنگ نباش، زرنگ باش

ایمیلی برایم آمد که نه سندی ارائه کرده بود و نه فرستنده ی ایمیل را می شناختم، اما چه با سند باشد و چه نباشد و اینکه نقلش از مرحوم حاج اسماعیل دولابی باشد یا نه، به هر حال خواندنی است.

حاج محمد اسماعیل دولابی در تعبیری زیبا از وظایف منتظران در دوران غیبت می‌گوید:
پدر چهار تا بچه این‌ها را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ها را مرتب کنید تا من برگردم. می‌خواست ببیند کی چه کار می‌کند. خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند برای خودش.
یکی از بچه‌ها که گیج بود یادش رفت. یادش رفت. سرش گرم شد به بازی و خوراکی و این‌ها. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید.
یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند.
یکی که خنگ بود، وحشت گرفتش. ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد جمع کنیم، مرتب کنیم.

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را. می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد، بعد می‌رود چیز خوب برایش می‌آورد. هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که هم ‌این‌جا است. توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم.
آخرش آن بچه‌ شرور همه جا را ریخت به همدیگر. هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این دارد می‌خندد. خوشحال است، ناراحت نمی‌شود. وقتی همه جا را ریخت به هم، همه چیز که آشفته شد، آن وقت آقا جان آمد. ما که خنگ بودیم، گریه کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد. زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش. شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش. زرنگ باش، نگاه کن پشت پرده رد تنش را ببین و بخند و کار خوب کن. خانه را مرتب کن.