استفراغ

در گیر و دار زندگی گرفتار شده ایم و پیچ می خوریم آنچنان که هر چه می خوریم بالا می آوریم. هیچ چیز پایین نمی رود و همه چیز در حال بالا آمدن است و چقدر تهوع آور شده است. وقتی دیگر فرصت نداری و هر کاری می کنی نمی توانی جلوی عق زدنت را بگیری و مجبور می شوی در نگاه چندش آور همه که کلی هم به تو اه و تف می کنند نمایش بالا آوردن را اجرا کنی و البته گاهی دستمزد خوبی هم بگیری و گند بزنی به خیابان و شهرداری هم با تو کاری ندارد تازه می فهمی زندگی همانی است که تو بالا می آوری. وقتی می بینی همه گرفتار شده اند و تو هم داری می شوی احسنتی با ح جیمی غلیظ طوری که مزه استفراغ خودت را مجددا بچشی به خود می گویی و از اینکه زندگی را بالا آورده ای احساس غرور می کنی.

در گوشه و کنار این شهر کسانی هستند که معده شان درست کار می کند و دیدنشان معده ی آدم را خوب می کند!

اشاره ۱: اگر حالتان بهم خورد رویتان را برگردانید

اشاره ۲: به علت کثیف بودن متن از نام بردن تعداد معدودی که معده درد ندارند معذورم

 

توهمی از جنس دریا در نمایشگاه کتاب

چند روزی است دچار نوعی توهم شده ام. توهمی که اگر بالا بگیرد شاید مرا به زیر تریلی بکشد یا شاخ به شاخم کند با نیسان خسته تر از موتورم که احتمالا بار هندوانه دارد.

دیروز که به نمایشگاه بزرگ و شلوغ پلوغ و بی در و پیکر و بی نظم و کلافه کننده ی کتاب رفتم این توهم کشنده بیشتر شد. به اصطلاح "توهم زده بودم" نمایشگاه را دریایی می دیدم که ماهی های آن انقدر زیاد بود که اگر دستت را داخل آب می کردی به راحتی چند ماهی صید می کردی. اینکه ماهی تو کفال بود یا سفید یا قزل یا کولی یا آزاد یا شوروی فرقی نمی کرد. فقط صید می کردی. صید بی حساب و کتاب راحت بود. همه کلکی نداشتند. عده ای هم برای آب تنی آمده بودند. و البته عده ای برای تماشای آب تنی و صیادی. به هرحال دیدن صید ماهی هم لذت خودش را دارد. دیدن صیادان هم. گاهی صیاد ها ماهی را فراموش می کردند و مشغول صید یکدیگر می شدند.

شرکت های وابسته و غیر وابسته به شیلات اسم ماهی های خود را پشت بوقی ها اعلام می کردند و از صیادان می خواستند که ماهی های آن ها را صید کنند.

نویسنده هنوز از توهم بیرون نیامده!

روی کلکی عاریتی خود مشغول صید بودم که یکی از پرورش دهندگان مشهور ماهی را دیدم. رحیم پور ازغدی را دیدم که روی قایق تندروی خود ایستاده بود و دریا را وارسی می کرد. به گمانم گونه های کم یاب ماهی را جستجو می کرد. تا روی آن ها سرمایه گذاری کند و پولی به جیب بزند. می شنیدم که می گفت قرار است صدا و سیما از او به عنوان بیننده آفرین نمونه در پرورش ماهی های کمیاب و بی نظیر در راستای اهداف ۲۰ ساله ی نظام تقدیر و تشکر کند. بنده ی خدا خوشحال بود که صدا و سیما چنین قراری گذاشته است.

همه خوشحال بودند از این همه صید. در گوشه ای از دریا روی جزیره ای بی آب و علف اما فقط چند نفر نماز شکر خود را پس از نماز ظهر و عصر خواندند. در آن شلوغی و هم همه ی صیادان صدای صیادهای نماز گزار بالا نمی رفت.

ندای آسمانی بلند شد "کجایند صیادانی که ماهی های ما را صید کنند و بخورند و قوی شوند و عمل کنند و محبوب ما شوند" دست های صیادان رو به آسمان بلند شد. بعضی هایشان دو دست خود را بالا گرفته بودند. روی پای خود بالا و پایین می پریدند. صدای من اینجام من اینجام گوشم را کر کرده بود. دو مرتبه ندای آسمانی بلند شد "کجایند صیادانی که ماهی های ما را صید کنند و بخورند و قوی شوند و عمل کنند و محبوب ما شوند". چند تا دست بیشتر بلند نشد. همه خود را به دیوانگی زدند و به صید ادامه دادند.

نویسنده در راه برگشت با یک نیسان حامل هندوانه کورس گذاشت و برنده ی یک هندوانه ی شیرین شد

گریه

ما یک سپر برای جهازش فروختیم

چیزی نبود که خودش را فدای ما کند

دکتر علی اکبر ولایتی به شهادت رسید

درد دلی با دکتر علی اکبر ولایتی

به گزارش خبرگزاری ها دکتر علی اکبر ولایتی مشاور ارشد مقام معظم رهبری در روز ... به دست منافقان کور دل به شهادت رسید.

این واقعه صبح امروز در کنار درب ورودی حسینیه ثارالله پس اتمام جلسه روضه اتفاق افتاد.

علی اکبر ولایتی از معدود یاران با وفای حضرت آیت الله خامنه ای به شمار می رفت که با موضع گیری های سنجیده و تیزبینانه ی خود بارها و بارها مورد نقد دوستان قدیمی و همچنین همسنگران به ظاهر ولایتمدار خود قرار گرفت. علی اکبر ولایتی از سال های قبل از انقلاب در صف مبارزان علیه طاغوت قرار داشت و پس پیروزی انقلاب در جبهه اول دیپلماسی کشور قرار گرفت و در روزهای سخت جنگ این جبهه را اداره کرد. او از همان ابتدا مورد نظر خاص حضرت آیت الله خامنه ای قرار داشت و در دوران ریاست جمهوری ایشان به عنوان نخست وزیر معرفی شد اما عوامل بسیاری باعث شد تا علی رغم مخالفت حضرت آیت الله خامنه ای، میرحسین موسوی بر صندلی نخست وزیری تکیه بزند و همین امر سبب شد سرعت حرکت ماشین انقلاب کند شود. ولایتی پس از دوران سازندگی سراغ مراد خود رفت و به عنوان مشاور ارشد ایشان به فعالیت های انقلابی خود ادامه داد. وی در زمان تصدی این سمت خطیر بارها مواضع حضرت آیت الله خامنه ای را بیان کرد که به ذائقه ی بسیاری از سردمداران نظام خوش نیامد. موضع گیری های صریح او سبب شد تا مدعیان انقلاب و البته دوستان قدیمی ایشان او را از دایره دوستان خود خارج کنند و مواضع تندی نسبت به ایشان بگیرند. نوپایان عرصه ولایتمداری که بیشتر از این صفت برای رسیدن به مقاصد خود استفاده می کردند نیز ولایتی را در جبهه دشمنان نظام قرار دادند و او را از دایره ی دلسوزان نظام خارج ساختند. اما ولایتی تنها یار پا به رکاب ولایت بود تا جایی که جان خود را در این راه فدا کرد. او در زمانی که همه مسئولین نظام ادعای ولایتمداری می کردند واقعا ولایتمدار بود و هیچ گاه پشت رهبری را مانند دیگران با بهانه تراشی های مختلف خالی نکرد و البته تاوان این همه حمایت را هم به بهای خون خود پرداخت.

او با تسلط کامل خود بر تاریخ به عنوان مشاوری توانا و دلسوز در خدمت نظام و رهبری بود و به راستی دشمنان با به شهادت رساندن وی ضربه سنگینی به نظام وارد کردند.

ایشان در عرصه تالیف کتاب های تاریخی و پزشکی پرکار بود و آثار بسیاری را از خود به یادگار گذاشت. در کنار تمام آثار ارزشمندی که از خود به یادگار گذاشته است یادگاری نفیس و گرانبها و البته جاودانه به یادگار مانده است و آن حسینیه ای است که در طول سال جلسات روضه اهل بیت (علیهم السلام) در آن برگزار می شود.

اشاره ۱: این متن تخیل نویسنده است و جنبه ی خبری ندارد و فقط درد دلی است با دکتر ولایتی ها

اشاره ۲: عمارهای حضرت آقا انگشت شمار شده اند

اشاره ۳: دکتر ولایتی و افرادی نظیر ایشان باید بیشتر از این برای رهبری سینه سپر کنند

اشاره ۴: اگر امام خمینی (ره) در بین خواص یاران بی نظیری چون حضرت آقا و بهشتی و مطهری و رجایی و باهنر و مفتح و متوسلیان و همت و باکری و ... داشت که تک تکشان خود را فدایی حضرت امام می دانستند امروز حضرت آقا کمتر از انگشتان یک دست فدایی دارد و باید ندا سر دهد: این عمار؟

 

کروبی به کمیته انضباطی فدراسیون فوتبال احضار شد

وقتی آقای شیخ اسبق اصلاحات پس از این همه جنگ و دعوا در مجلس ترحیم پدر وزیر دولتی که در جبهه مقابل قرار دارد شرکت می کند آدم حیران می ماند. باید چشم های خود را خوب بمالید تا مطمئن شوید که خواب نمی بینید.

خبرگزاری ها علل حضور شیخ در این مراسم را اینگونه حدس زده اند:

۱- شیخ دلتنگ یاران قدیم خود شده و به این مراسم آمده تا تجدید خاطرات کنند

۲- جناب شیخ به اشتباهات خود و اطرافیان اعتراف کرده اند و با حضور در این مراسم قصد اطلاع رسانی همگانی داشته اند

۳- شیخ در این مراسم حضور پیدا کرده اند تا از خاطرات خود با حضرت امام بگویند و حاضرین را با مواضع حضرت امام آشنا کنند

۴- شیخ پیش خود گفته است حالا که این احمدی نژاد قرار است چند روزی در نیویورک به سر ببرد با وزرای ایشان روی هم بریزیم و ریاست دولت را قبول کنیم

۵- از آنجایی که دشمنان به شیخ داروی روسی خورانده اند تا از شر ایشان راحت شوند شیخ در این مراسم حضور به هم رسانده اند تا چشم دشمنانشان را کور کنند

۶- شیخ یاد مرگ و قبر و قیامت افتاده اند و متنبه شده اند و از آنجا که در ماه های آخر عمر به سر می برند در این مراسم شرکت کرده اند تا وقتی بعد از صدسال مرحوم شدند همه اقشار ملت و همچنین دولت در مراسم ختم ایشان شرکت کنند و مراسم ایشان هر چه باشکوه تر برگزار شود. به هر حال ایشان یار غار حضرت امام هستند

بعد از مراسم شیخ در کنفرانس خبری شرکت کردند و در حالی که خیلی ذوق کرده بودند و از خوشحالی زبانشان بند آمده بود هر کاری کردند نتوانستند جواب سوالات خبرنگاران را بدهند. دقایقی به همین منوال گذشت تا حال ایشان به حال طبیعی بازگشت. شیخ بعد از خوش و بشی با خبرنگاران به بیان خاطره ای از حضرت امام پرداختند و خود را از اولین و پاکار ترین یاران حضرت امام دانستند. شیخ در حالی که اشک دور چشمانش حلقه زده بود ناگهان یاد روز انتخابات افتادند و چهره شان برافروخته شد. شیخ که با سوال یکی از خبرنگاران مبنی بر این که شما در انتخابات نفر پنجم شدید عصبانی تر شدند و با حرارت سوزاننده ای به سخنان دلسوزانه ی خود ادامه دادند تا اینکه یکی دو نفر از خبرنگاران سوختند. شیخ در پایان از تهدید شدن چند نفر از اطرافیان خود به تجاوز در مراسم ختم پدر وزیر دولت سخن گفت و کنفرانس خبری را نیمه کاره رها کرد!

اشاره ۱: کمیته انضباطی فدراسیون فوتبال شیخ را احضار کرد

 

 

ساناز سعید را به قتل رساند

فرحزاد (قهوه خانه سنتی عموهوشنگ)

خاک برسرت. آبروت رفت. هر جا میری صحبت تو و ساناز!

چی میگی؟ درست حرف بزن ببینم چتِ. حالت خوبه سیاوش؟ آبروی کی رفته؟ مگه من و ساناز چی کار کردیم؟

تو باغ نیستی سعید جون، دو روزه همه ی سایتای خبری و غیر خبری داستان سعید و ساناز رو روی سایتشون گذاشتن. همش پی الواتی ای دیگه. همه ی فکرت شده خوش گذرونی. بایدم بی خبر باشی آقای بی غیرت.

داری اعصابمو خورد می کنیا. درست صحبت کن آقا سیاوش. بی غیرت جد و ...!

آقارو باش. چه تیریپیم واسه ما برداشته. اون موقع که ساناز خانمتون تو میدون تجریش مُدل شده بودن باید این تیریپارو میومدی. نه حالا. سعید من دوسِت دارم که اعصابم خورد شده. یکی از این بچه بسیجیا تو وبلاگش نوشته سعید نشسته بود تو ماشین و همه داشتن برُِ بِر به خانمش نگاه می کردن. نوشته بود سعید صدای ضبطشو بلند کرده بود تا جلب توجه کنه. تا سانازشو نشون همه بده.

بسه دیگه. حرف دهنتو بفهم. چرا چرت و پرت می گی؟ گل خورده هر کی این دری وریارو نوشته.

به هرحال من فقط خواستم بگم که بدونی. پسر خوب تو که اینجوری نبودی. همه چیو وادادیا. به فکر آبروی پدر و مادرت باش.

سیاوش به جون مادرم من آدم بی غیرتی نیستم. به خدا منم راضی نیستم ساناز اینجوری بیاد بیرون. هرچی بهش میگم گوش نمی کنه. میگه تو اُمُلی. میگه آدم باید امروزی زندگی کنه. سیاوش من دوست ندارم تو مهمونیا ساناز با این سرو وضع بیاد. به خدا گیر کردم. بعضی موقع ها که جرو بحث می کنیم می گه تو روشنفکر نیستی. مجبورم ادای روشنفکرارو در بیارم. برای اینکه دعوامون نشه باید مثل با کلاسا زندگی کنم.  

 

بزرگراه چمران

سعید یک دست خود را روی شیشه ای که تا نیمه پایین است گذاشته و طوری لَم داده که دست راستش به زور به بالای فرمان می رسد. با تشر به ساناز می گوید: صداشو کم کن. ساناز با کنترل صدای ضبط را کم می کند و آن را روی داشبورد پرت می کند. اینکه نمی داند سعید از چه چیزی ناراحت است کلافه اش کرده است. چشم های خرسی که از آینه آویزان است گیج به سعید و ساناز نگاه می کند. ساناز دکمه را فشار می دهد و شیشه را پایین می آورد. دستش را بیرون می کند تا باد عرق های کف دستش را خشک کند. با دست دیگرش ضبط را خاموش می کند. صدای تلفن همراهِ سعید سکوت عذاب آوری را برهم می زند. سعید اعتنایی نمی کند.

گوشیت داره زنگ می خوره! چرا جواب نمی دی؟

ساناز دست دراز می کند و تلفن همراه سعید را از کنار کنسول ماشین برمی دارد.

بیا، سیاوشِ. حتما کارت داره. الان قطع میشه، بگیرش.

چی می گی تو؟ گوشی رو بر دارم بهم بگه بی غیرت؟ بگه چشم همه تو خیابون دنبال زنتِ؟

ساناز از داد و فریاد سعید ترسیده است. او هم جیغ و داد سر می دهد.

این حرفا چیه می زنی؟ به سیاوش چه ربطی داره آخه؟ سعید تو چت شده؟ چرا دیوونه شدی؟

دعوای سعید و ساناز بالا می گیرد. کنترل ماشین از دست سعید خارج می شود. ساناز دستپاچه می شود. سعی می کند در هدایت ماشین به سعید کمک کند. فایده ای ندارد. صدای وحشتناک تصادف همه چیز را تمام می کند. خون روی صورت سعید را گرفته است. سر سعید بی جان روی فرمان می افتد.

اشاره ۱: هنگام رانندگی کمربند خود را ببندید

اشاره ۲: ارزش های دینی و ملی خود را فراموش کرده ایم

اشاره ۳: هر کی بی حجاب تره با فرهنگ تره!

ساناز و سعید در خیابان های تهران

جاده ی چالوس

ساناز روسریتو بکش جلوتر. گیر میدن من حوصله ندارما!

سعید اذیت نکن دیگه. جاده چالوسِ ها. اینجام باید خفه شم؟ هیچ کس نمی بینه. نترس. فوقشم گیر دادن می کشم جلوتر خوب. اصلا میخوام راحت باشم.

ساناز خانم بی خیال شو خواهشا. جلوتر پلیس راه. روسریتو درست کن

اَه. ترسوی بزدل. بیا، خوبه؟

 

بزرگراه همت ساعت 10 شب

کاش اتوبان همیشه انقدر خلوت بود سعید.

بازم که روسریت افتاده!

گیر نده ها. از کِی تا حالا غیرتی شدی واسه من؟ نمی خوام روسری سرم کنم. اصلا نمی خوام حجاب داشته باشم. باید کیو ببینم؟

خره اینجا ایرانه. می فهمی؟ دوست داری گشت ارشاد بگیره ببرتمون؟ حالا که همینجوری تو خیابون کسی بهمون کاری نداره انقدر تابلو بازی دربیار تا این بسیجیا بگیرن ببرنمون.

بسیجیا الان خوابن سعید جان. گشت ارشادم که فقط سر چهاراه ها بود و دم ورودیه ایستگاه مترو. اونام که چندوقته خدارو شکر شرشون کنده شده. (صدای ضبط بلند می شود و ساناز سر خود را از شیشه ماشین بیرون می کند و جیغ بلندی می کشد. باد فرم موهای ساناز را به هم می ریزد)

 

میدان تجریش ساعت 6 بعد از ظهر

ساناز و سعید داخل ماشین نشسته اند. روسری ساناز روی شانه هایش افتاده است. صدای خواننده ی زنی که خارجی هم می خواند به گوش می رسد. ترافیک خیابان ماشین ساناز و سعید را به نمایشگاه تبدیل کرده است. جوان تر ها حریص تر از مردهای سن و سال دار به ساناز چشم دوخته اند. ساناز گه گداری ابرو نازک می کند و عشفه ای می آید و با سعید بگو بخندی می کنند. احتمالا سعید به این پسرهای اذب اقلی ای که خیابان های تهران را متر می کنند می خندد. اگر خوب نگاه کنی کمی عقب تر ساناز و سعید دیگری هم می بینی. آن ها هم غرق خنده هستند. آنجا هم ساناز روسری ندارد. ساناز ماشین عقبی هم می خواهد راحت باشد. او هم از حجاب بدش می آید. حجاب دست و پای او را هم می بندد. اتفاقا سعید هم از نگاه های طمع آمیز جوانک های آس و پاس خیابان بدِش نمی آید. صدای ضبط را بلند می کند تا پوز سعید ماشین جلویی را بزند. تا همه به ساناز او نگاه کنند.

ساناز و سعید در خیابان های تهران پر شده است. همه ی سعید ها دوست دارند ساناز خودشان را به رخ بکشند. کسی به ساناز و سعید کاری ندارد. آن ها دیگر در ایران زندگی نمی کنند. آن ها دیگر در خیابان شهید اندرزگو زندگی نمی کنند. سعید و ساناز کاری کرده اند که دیگر بهتر است خیابان ولیعصر را همان پهلوی صدا بزنی! سعید دیگر به روسریِ ساناز گیر نمی دهد. ساناز روسری را فقط دور گردنش می اندازد تا اگر کسی به آن ها گیر داد روی سرش بکشد.

اشاره ۱: پدر و مادر ها سعید و ساناز را تربیت کرده اند

اشاره ۲: وقتی امر به معروف و نهی از منکر را ذبح کردیم باید فکر این روز ها را هم می کردیم

اشاره ۳:  عصر خلافت امیر مؤمنان علی(ع) بود، به آن حضرت گزارش رسید که در مسیر راه ها بعضی از مردان و زنان رعایت حریم عفت را نمی کنند، بسیار ناراحت شد. مردم کوفه را جمع کرد، در ضمن سخنرانی به آنها فرمود: «نبّئت انّ نسائکم یدافعن الرّجال فی الطّریق، اما تستحیون؟ لعن اللّه من لایغار؛ به من خبر رسیده که زنان شما در مسیر راه ها به مردان تنه می زنند، آیا حیاء نمی کنید، خداوند لعنت کند کسی را که غیرت نمی ورزد.»*

*  وسائل الشیعه، ج ۱۴، ص ۱۷۴

طلا که پاکه چه منتش به خاکه؟ (آخوندهای درباری 2)

اينها از فقهاي اسلام نيستند. و بسياري از اينها را سازمان امنيت ايران معمم كرده تا دعا كنند. مردم اين ها را مي شناسند. اين ها دين شما را از بين مي برند. اين ها را بايد رسوا كرد تا اگر آبرو دارند در بين مردم رسوا شوند. بايد جوان هاي ما عمامه ي اين ها را بردارند. عمامه اين آخوندهايي كه به نام فقهاي اسلام، به اسم علماي اسلام، اينطور مفسده در جامعه ي مسلمين ايجاد مي كنند بايد برداشته شود. من نمي دانم جوان هاي ما در ايران مرده اند؟ كجا هستند؟ ما كه بوديم اينطور نبود؟ چرا عمامه هاي اينها را برنمي دارند؟ اين لباس شريف است. نبايد بر تن هر كسي باشد. عرض كردم كه علماي اسلام از اين مطالب منزه اند.*

چيه؟ باز هم تعجب كرديد؟ چرا اينطوری نگاهم مي كنيد؟ باور كنيد كله نويسنده ی وبلاگ بوي قرمه سبزي نمي دهد. كتاب ولايت فقيه امام خميني (ره) را باز كنيد. بخشي دارد با عنوان "آخوندهاي درباري را طرد كنيد" بخوانيد. همه اينها عرائض حضرت روح الله كبير است. البته فقط بخشي از عرائض ايشان. اين چند خط را به بهانه پست قبل نوشتم تا آخوندهاي درباري بهتر شناخته شوند و تكليف من و تو با آن ها مشخص شود.

از اين جا به بعد را براي تويي مي نويسم كه فرق بين روحاني و آخوند را نمي داني. فقط لباس را مي بيني! دقيقا مثل بچه كوچولوها. اين كه چيزي نيست. فرق بين حكومت كفر و اسلام را هم نمي داني. نمي داني كه كلمه دربار بهانه است. تو حق داري! در اين حكومت هم آخوندهاي درباري هستند. اما دربار و درگاه ظلم امروز در ايران نيست برادر. امروز دربار خارج از مرزهاست. امروز همراهي با كاخ سفيد آرزوي آخوندهاي درباري ماست. تلاويو مركز حكومت آخوندهاي درباري امروز است. نمي داني بدان!

توجه مخاطبان اصلي اين متن را به ادامه مطلب جلب مي كنم، هرچند از این جا به بعد را کسی نمی خواند!

من نمي گويم ترك تحصيل نماييد، لازم است درس بخوانيد، فقيه شويد. لكن در خلال تحصيلات خود در فكر باشيد كه اسلام را به مردم معرفي كنيد. فعلا كه اسلام غريب است و كسي اسلام را نمي شناسد؛ ولي لازم است كه شما اسلام و احكام اسلام را به مردم برسانيد تا مردم بفهمند اسلام چيست و حكومت اسلام چه مي باشد، رسالت و امامت يعني چه؟ اصلا اسلام براي چه آمده و چه مي خواهد.**

وقتي شنيدم يكي از مراجع قم فرموده اند كه هزينه راه اندازي حوزه علميه شيعيان در يكي از شهرهاي مرزي را تقبل مي كنند و فقط منتظر هستند طلبه ها همت كنند و به اين شهر مرزي بروند و با عرض شرمندگي هنوز كسي داوطلب نشده است تا اين امر رسالت گونه را انجام دهد دچار حمله ي عصبي از طرف جامعه و همچنين آدم هاي اين شهر مرزي شدم.

حضرت روح الله با آن همه خون دل اين حكومت را راه اندازي كرد و به من و تو سپرد و ما قدر آن را نمي دانيم. فضايي كه انبياء و اولياء حسرت آن را خوردند، من و تو غافل نشسته ايم و همچنان در پي دعوا بر سر يارانه ها.

فُضلا جواب سوال من را بدهند! چه كسي بايد به داد دين مردم برسد؟

 

* ولايت فقيه امام خميني

** همان

اشاره: ندارد

آخوندهای درباری

آخوند درباری که می گویند این است پسر جان! البته این شیخ ابله و این چند نفر آخوند به اصطلاح سید که در تصویر می بینید جَلَب بوده اند که پایشان به دربار باز شده است. آخوندهای دیگری هم بوده اند که بر حسب در نظر گرفتن بسیاری از مصلحت ها نتوانستند وارد دربار شوند، کسی چه می داند، شاید هم زرنگ نبودند. به هر حال عده ای در حسرت چنین روزهایی بوده اند و البته هستند. همه ی آخوندها که روحانی نیستند. مفتح شدن و مطهری شدن که آسان نیست پسرجان! بی دلیل نبوده است که حضرت امام (ره) دل خوشی از برخی حوزوی ها نداشته است. خدا رحمت کند شهید بهشتی ها را.

طرز تفکر آخوندهای درباری

1-      ما راحت باشیم، نشیمنگاه معلق بقیه

2-      حکومت هر کاری میخواهد بکند، بکند

3-      مردم باید خودشان بروند دنبال دینشان

4-      دین فقط آداب تطهیر و وضو و نماز و روزه است

5-      چه کسی گفته ما باید به دنبال اصلاح مردم باشیم؟ کسی که واقعا دنبال دین باشد مارا پیدا می کند

6-      ما سیر شویم، عیبی ندارد بقیه از گرسنگی بمیرند

7-      ما چاکر کسی که به ما حال بدهد هم هستیم، حتی اگر اسراییل باشد

8-      اتفاقات جامعه هیچ ربطی به ما ندارد

9-      ما از همه بهتریم

10-    حرف بزنی می زنم تو دهنت

فکر می کنید ما چندهزار نفر طلبه در ایران داریم؟ چند هزار نفر در قم جمعند؟ اوضاع دین مردم در شهرهای مرزی ما که شرایط زندگی در آن سخت است چگونه است؟ در همین تهران در هر منطقه فقط یک روحانی شاداب و سرزنده و دلسوز موجود هست؟ همه ی طلابی که در قم مشغول تحصیل هستند قصد دارند از مراجع و بزرگان علمی شوند؟ چه کسی باید به داد دین مردم برسد؟ بیدار کنید جامعه ی روحانی مارا!

اشاره1: زحمات طلبه هایی که دلسوزانه مشغول فعالیت های اجتماعی هستند را فراموش نکنیم

اشاره 2: جای خالی مطهری و بهشتی و مفتح، امروز عجیب حس می شود