فرحزاد (قهوه خانه سنتی عموهوشنگ)
خاک برسرت. آبروت رفت. هر جا میری صحبت تو و ساناز!
چی میگی؟ درست حرف بزن ببینم چتِ. حالت خوبه سیاوش؟ آبروی کی رفته؟ مگه من و ساناز چی کار کردیم؟
تو باغ نیستی سعید جون، دو روزه همه ی سایتای خبری و غیر خبری داستان سعید و ساناز رو روی سایتشون گذاشتن. همش پی الواتی ای دیگه. همه ی فکرت شده خوش گذرونی. بایدم بی خبر باشی آقای بی غیرت.
داری اعصابمو خورد می کنیا. درست صحبت کن آقا سیاوش. بی غیرت جد و ...!
آقارو باش. چه تیریپیم واسه ما برداشته. اون موقع که ساناز خانمتون تو میدون تجریش مُدل شده بودن باید این تیریپارو میومدی. نه حالا. سعید من دوسِت دارم که اعصابم خورد شده. یکی از این بچه بسیجیا تو وبلاگش نوشته سعید نشسته بود تو ماشین و همه داشتن برُِ بِر به خانمش نگاه می کردن. نوشته بود سعید صدای ضبطشو بلند کرده بود تا جلب توجه کنه. تا سانازشو نشون همه بده.
بسه دیگه. حرف دهنتو بفهم. چرا چرت و پرت می گی؟ گل خورده هر کی این دری وریارو نوشته.
به هرحال من فقط خواستم بگم که بدونی. پسر خوب تو که اینجوری نبودی. همه چیو وادادیا. به فکر آبروی پدر و مادرت باش.
سیاوش به جون مادرم من آدم بی غیرتی نیستم. به خدا منم راضی نیستم ساناز اینجوری بیاد بیرون. هرچی بهش میگم گوش نمی کنه. میگه تو اُمُلی. میگه آدم باید امروزی زندگی کنه. سیاوش من دوست ندارم تو مهمونیا ساناز با این سرو وضع بیاد. به خدا گیر کردم. بعضی موقع ها که جرو بحث می کنیم می گه تو روشنفکر نیستی. مجبورم ادای روشنفکرارو در بیارم. برای اینکه دعوامون نشه باید مثل با کلاسا زندگی کنم.
بزرگراه چمران
سعید یک دست خود را روی شیشه ای که تا نیمه پایین است گذاشته و طوری لَم داده که دست راستش به زور به بالای فرمان می رسد. با تشر به ساناز می گوید: صداشو کم کن. ساناز با کنترل صدای ضبط را کم می کند و آن را روی داشبورد پرت می کند. اینکه نمی داند سعید از چه چیزی ناراحت است کلافه اش کرده است. چشم های خرسی که از آینه آویزان است گیج به سعید و ساناز نگاه می کند. ساناز دکمه را فشار می دهد و شیشه را پایین می آورد. دستش را بیرون می کند تا باد عرق های کف دستش را خشک کند. با دست دیگرش ضبط را خاموش می کند. صدای تلفن همراهِ سعید سکوت عذاب آوری را برهم می زند. سعید اعتنایی نمی کند.
گوشیت داره زنگ می خوره! چرا جواب نمی دی؟
ساناز دست دراز می کند و تلفن همراه سعید را از کنار کنسول ماشین برمی دارد.
بیا، سیاوشِ. حتما کارت داره. الان قطع میشه، بگیرش.
چی می گی تو؟ گوشی رو بر دارم بهم بگه بی غیرت؟ بگه چشم همه تو خیابون دنبال زنتِ؟
ساناز از داد و فریاد سعید ترسیده است. او هم جیغ و داد سر می دهد.
این حرفا چیه می زنی؟ به سیاوش چه ربطی داره آخه؟ سعید تو چت شده؟ چرا دیوونه شدی؟
دعوای سعید و ساناز بالا می گیرد. کنترل ماشین از دست سعید خارج می شود. ساناز دستپاچه می شود. سعی می کند در هدایت ماشین به سعید کمک کند. فایده ای ندارد. صدای وحشتناک تصادف همه چیز را تمام می کند. خون روی صورت سعید را گرفته است. سر سعید بی جان روی فرمان می افتد.
اشاره ۱: هنگام رانندگی کمربند خود را ببندید
اشاره ۲: ارزش های دینی و ملی خود را فراموش کرده ایم
اشاره ۳: هر کی بی حجاب تره با فرهنگ تره!