فاجعه ای در راه است
در خیابان که راه می روم گیشه ها نگاه ام را نمی دزدَند. بیلبوردها هم. ماشین های چند ده میلیونی هم که انگار نه انگار. دخترکان بزک کرده شهر هم حتی چنگی به دل نمی زنند. نه اینکه زاهد شده ام و دنیازده. ساده ای اگر اینگونه انگاری. جوانی یک لا قبا و غرق در دنیا که خسرالدنیایی را انتخاب کرده است این حرف ها برایش حرف مفت است. دنبال چیز دیگری است دلِ از سنگِ این بیچاره. این دل زدگی ها شاید علائم وقوع یک فاجعه است. نه قتل و آدم ربایی و سرقت از بانک و ... که فاجعه ای عظیم تر. دلی به وسعت سال ها عجز و لابه و اشک و آه، حالا به این روز افتاده است. غارت زده شده. شیاطین غارتش کرده اند.
افسوس من اما این است. حتی یک مرد هم در این دل مُرده پیدا نمی شود. یک خمینی. نه. حتی یک نوجوان چهارده-پانزده ساله که شورش بیشتر است از شعورش. عالم را امواج بیداری اسلامی بِبَرد دل ما را خواب غفلت می برد برادر. این «ما» همان «من» است که گُنده شده است با من من هایش. شما «من» بخوانیدش.
جراتش را داشتم خود زنی می کردم. باید پیدایش کنم. دعای شما به این خودزنی کمک می کند. این «من» را باید زد. بد عادت شده است. هرچه خواسته چَشمی شنیده است. کاش خدا می زد توی گوشش.
بسم الله