سه شنبه صبح ها اگر تلفن همراهم را روی حالت بی صدا نگذارم حتما از خواب بیدارم می کنند. باورتان می شود؟ هم مرتضی زنگ می زند البته گاهی، هم علیرضا زنگ می زند هم آقا مهران زنگ می زند و هم مجتبی، اگر علی هم خسته نباشد زنگ می زند. دقایقی قبل از ساعت پنج سر و صدای گوشی بلند می شود. تا بیدار شوم و حاضر یک ربعی طول می کشد. این روزها که موتور ندارم و هوا سرد است خوشحال ترم چون با ماشین آقا مهران یا علی یا علیرضا می روم. از قضا امروز صبح کسی به من زنگ نزد و من هم وقتی از خواب بیدار شدم ساعت 6 صبح بود. همان ساعتی که شیخ علی ثمری منبر را تحویل حاج منصور می دهد. اما حالا من داخل حسینیه صنف لباس فروش ها نبودم. زیر پتو بودم. ساعت هفت بود که مجتبی اس ام اس داد منصور رفت کربلا!

باب کربلا برای حاج منصور بعد از پنجاه سال نوکری باز شده است و  هر وقت اراده می کند حرم ارباب را می بیند.

ما هم دوست داریم کربلا را ببینیم. ما هم باید پنجاه سال نوکری کنیم و بعد؟ اصلا پنجاه سال عمر می کنیم؟ عاقبت بخیری ما را چه کسی تضمین می کند؟

دل ما هم کربلا می خواهد.

گریه ...