<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ساقی میکده</title>
<link>http://saghyemeykade.blogfa.com/</link>
<description>اگر ساقی حسین است ما می نخورده مستیم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 25 Nov 2009 14:47:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>والپیپرهایی از مهدی بیطرف</title>
<link>http://saghyemeykade.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 382px; HEIGHT: 284px&quot; height=710 src=&quot;http://saghyemeykade.persiangig.com/image/Bitaraf.jpg&quot; width=390&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 301px; HEIGHT: 409px&quot; height=1158 src=&quot;http://saghyemeykade.persiangig.com/image/DSC004644.jpg&quot; width=405&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 301px; HEIGHT: 378px&quot; height=1248 src=&quot;http://saghyemeykade.persiangig.com/image/DSC0046445.jpg&quot; width=1033&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 301px; HEIGHT: 363px&quot; height=1126 src=&quot;http://saghyemeykade.persiangig.com/image/DSC0046446.jpg&quot; width=363&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 301px; HEIGHT: 383px&quot; height=1151 src=&quot;http://saghyemeykade.persiangig.com/image/DSC0046447.jpg&quot; width=301&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 393px; HEIGHT: 259px&quot; height=495 src=&quot;http://saghyemeykade.persiangig.com/image/DSC00465-copy.jpg&quot; width=343&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 393px; HEIGHT: 292px&quot; height=734 src=&quot;http://saghyemeykade.persiangig.com/image/DSC004654444.jpg&quot; width=769&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt;اگر عکس ها را در سایز اصلی (برای چاپ) خواستید کامنت بگذارید&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 14:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saghyemeykade&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>saghyemeykade</dc:creator>
<guid>http://saghyemeykade.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادبود مهدی بیطرف</title>
<link>http://saghyemeykade.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 482px; HEIGHT: 352px&quot; height=360 src=&quot;http://saghyemeykade.persiangig.com/image/Copy%20of%20Arafeh%2088.jpg&quot; width=436&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 18:06:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saghyemeykade&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>saghyemeykade</dc:creator>
<guid>http://saghyemeykade.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیطرف ترین مهدی دنیا ...</title>
<link>http://saghyemeykade.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ديشب يه اس ام اس برام اومد كه از مهدي بيطرف خبر داري؟ هول برم داشت سريع جواب دادم نه مگه چي شده؟ جواب نداد! زنگ زدم بهش و گفت كه تو برنامه ي در شهر زير نويس كرده بود اهداي اعضاي بدن مهدي بيطرف! ميگفت صورتشو نشون داده اما ماسك و ... رو صورتش بوده نتونسته خوب تشخيص بده! قطع كردم و سريع به چند تا ديگه از دوستان اس ام اس دادم كه از مهدي خبر داريد؟ دوباره همين ديالوگا ردوبدل شد اما اين بار خودم نقل كننده ي ماجرا بودم. هممون خداخدا مي كرديم حامد اشتباه كرده باشه! هيچ كس از مهدي خبر نداشت. ساعت 20 دقيقه هم از نيمه شب گذشته بود و دستمون به هيچ جا نمي رسيد! يكي دوساعتي تو جام غلط زدم بلكه آروم شم و خوابم ببره. نمي شد! خاطراتش فيلم شده بود و از جلو چشمام كنار نمي رفت، همش با خودم مي گفتم كه اين همه مهدي بيطرف تو اين كشور هست. فقط مهدي ما كه بيطرف نبوده! صبح با بچه ها تماس گرفتم، هيچ خبري ازش نبود. فقط يه شماره موبايل داشتيم كه اونم قطع بود. رفتم تو آرشيو سايت ايران سيما، هنوز به روز نشده بود. اسمشو تو اينترنت سرچ كردم. اسم مهدي بيطرف تو وبلاگ يكي از دوستاش بود. صفحه رو باز كردم، همين يه مهدي تو دنيا بود! بي طرف ترين مهدي دنيا! همه چيز گذاشت و رفت. طرف مهدي فقط يه نفر بود، اونم آقاش بود. نوشته بود بعد از روضه خرما پخش كردن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گريه ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فاتحه ای مزین به صلوات فراموش نشود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گریه ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 12:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saghyemeykade&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>saghyemeykade</dc:creator>
<guid>http://saghyemeykade.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>الحمدلله</title>
<link>http://saghyemeykade.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مریم به دو دیده ی بهاری می گفت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                      کاش حی باری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می داد مرا به جای عیسی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                        یک موی رضا* یه یادگاری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه از زیارت اومدم جای همتون خالی بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* حسن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون همه ذوات مقدسه یک نور واحد هستند من به جای حسن از رضا استفاده کردم. انشالله که شاعر حلال می کنند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 10:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saghyemeykade&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>saghyemeykade</dc:creator>
<guid>http://saghyemeykade.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آقا من اورژانسي شده ام ...</title>
<link>http://saghyemeykade.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;کاش بامن بودی! وقتی صدایت می کنم می شنوی! جوابی نمی دهی. اس ام اس هم برایت زده ام. به اقوامتان هم عرض كردم كه سلام مرا به شما برسانند! نامه هم مي نويسم گه گداري. دعا هم ميخوانم. تازه گريه هم كرده ام. خيلي زياد، اشك هايم را ديده ايد. وقتي صورتم خيس مي شود حس مي كنم كنارم نشسته ايد. آخ كه چقدر بي حوصله ام. روزمرگي گرفته ام به جاي آنفولانزا. حالي از ما بپرس بزرگوار! اشتباه شد. هم جواب مي دهيد هم حال مارا مي پرسيد. من نمي خواهم بشنوم. سرم را كرده ام زير لحاف. اما بزرگوار حالا ميخوام بشنوم. نمي شود. نمي گذارند. نمي توانم. نمي خوا ... ميخواهم. نمــــــــــــــي شود. ميدانم كه شما از دستم خسته شده ايد. چاره اي نيست. براي من. دوباره بخريدم. ديگر قيمتي ندارم. با چند نفر ديگر از دوستانم روي هم هزار تومان هم نمي ارزيم. بخريد مارا كه دلال ها زياد شده اند و كار بلد. آقا اورژانسي هستم. لااقل سفارش ما را به رييس بيمارستان بكنيد ... ديگر نمي نويسم چون حوصله ندارم ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 16:36:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saghyemeykade&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>saghyemeykade</dc:creator>
<guid>http://saghyemeykade.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یوسف منتظر حذف زلیخاه است!</title>
<link>http://saghyemeykade.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; يوسف در بيابان است. هنوز هم منتظر مهتاب، اشتباه نكن! يوسف به بازار نيامده، يوسف اورجينال هنوز در بيابان است و يوسف هاي چيني بازار را پركرده اند! بيابان گردها هم نمي توانند پيدايش كنند، حتي اگر حرفه اي باشند، حتي اگر درسش را خوانده باشند، حتي اگر راه پيدا كردن يوسف را به من و تو ياد بدهند، نمي توانند! يوسف ناياب شده! اصلا كسي نميداند يوسفي هم وجود دارد! خنده ام مي گيرد. همه دنبال زليخاهند. مشتريان زليخاه بيشتر شده! همه ام دست به نقددند. كسي به زليخاه نه نمي گويد. بازار زليخاه گرم است! يوسف در بيابان تك و تنها منتظر نشسته است. او كودك نيست، محاسنش جوگندمي شده است. يوسف شناسان اينطور مي گويند. من كه نديده ام يوسف را. فقط شنيده ام. شايد هم آفتاب سوزان صورتش را سوزانده. و شايد نگاهش غصه را فرياد مي زند و چشمانش غرق شده است در درياي اشك. سينه اش التهاب دارد. يوسف روي تخته سنگي در بيابان نشسته است و منتظر است تا ما از دست زليخاه فرار كنيم. تا دست رد به سينه ي زليخاه بزنيم. تا زليخاه را در حسرت خود كور كنيم، تا يوسف هاي چيني را نخريم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 10:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saghyemeykade&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>saghyemeykade</dc:creator>
<guid>http://saghyemeykade.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صدا و سیما: جهان پهلوان تختی مدالهایش را به احمدی نژاد تقدیم کرد!</title>
<link>http://saghyemeykade.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;۱- شمام شنیدید؟ دیدید احمدی نژاد مهمتر از خانواده ی شهدا شد؟ شهدا، خانواده ی شهدا، رزمندگان و ایثارگران همه و همه فرع هستند و احمدی نژاد اصل! همان خانواده ی شهدایی که چشم و چراغ این امت بودند و البته امروز هم در گزارش های گزارشگران صدا و سیما هستند! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;۲- یاد مرحوم تختی بخیر! و روحش شاد که در همان عصری که صدا و سیمای جمهوری اسلامی ای وجود نداشت مدال هایش را به آستان علی ابن موسی الرضا تقدیم کرد و الا امروز تیتر خبرها میشد که مرحوم تختی هم مدال هایش را به احمدی نژاد تقدیم کرده است! اگر شنیدید جهان پهلوان تختی هم مدال هایش را به احمدی نژاد تقدیم کرد تعجب نکنید!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;۳- تا همین چند ساعت پیش تا این حد آمپرم از افاضات صدا و سیما به ته نچسبیده بود که چسبید!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;۴- سوریان قهرمان کشتی جهان مدال خود را به خانواده ی شهدا و شهدا و رزمندگان و ایثارگران و آقای احمدی نژاد تقدیم کرد که تیتر خبر صدا و سیما این بود: سوریان مدال خود را به احمدی نژاد تقدیم کرد!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;۵- پایمال کردن خون شهدا فقط &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;بی حجابی و دزدی مسولان و زد و بند و ... نیست! &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;۶- تو ایام دفاع مقدس، تو ایام مثلا زنده نگه داشتن یاد شهدا! تو خبر صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران! احمدی نژادی که هرچی داره از خون شهدا و خانواده ی شهدا داره به شهدا ترجیح داده شد و از اونها مهمتر شد!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;۷- گریه ...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=fa style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;fa&quot;&gt;&lt;FONT color=#999933&gt;این متن شب جمعه نگاشته شد، اما به دلیل اختلالات بلاگفا موفق نشدم روی وبلاگ قرارش بدم!&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 07:55:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saghyemeykade&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>saghyemeykade</dc:creator>
<guid>http://saghyemeykade.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عاشقانه‌هاي يك كلمن!</title>
<link>http://saghyemeykade.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>ديگر نمي‌گويم؛ پيشتر نرو!&lt;BR&gt;اينجا باتلاق است!&lt;BR&gt;حالا مي‌گردم به كشف باتلاقي تواناتر&lt;BR&gt;در اينهمه خردي كه حتي باتلاق‌هايش&lt;BR&gt;وظيفه‌شناس و عالي نيستند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همه‌ چيز در معطلي است&lt;BR&gt;ميوه‌اي كه گل&lt;BR&gt;پولي كه كتاب مقدس&lt;BR&gt;و مسجدي كه بنگاه املاك.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ما را چه شده است؟&lt;BR&gt;اين يك معماي پيچيده است&lt;BR&gt;همه در آرزوي كسب چيزي هستند&lt;BR&gt;كه من با آن جنگيده‌ام&lt;BR&gt;و جالب آنكه بايد خدمتكارشان باشم&lt;BR&gt;در حاليكه دست و پا ندارم&lt;BR&gt;گاهي چشم، زبان و به گمان آنها حتي شعور!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من بي‌دست، بي‌پا، زبان، گاهي چشم&lt;BR&gt;و به گمان آنها حتي شعور&lt;BR&gt;در دورافتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان&lt;BR&gt;وظيفه حفاظت از مرزهايي را دارم&lt;BR&gt;كه تمام روزنامه‌ها و شبكه‌هاي تلويزيوني&lt;BR&gt;حتي رفقاي ديروزم - قربتاً الي‌الله -&lt;BR&gt;با تلاش تحسين‌برانگيز&lt;BR&gt;سرگرم تجاوز به آنند.&lt;BR&gt;جالب آنكه در مراسم آغاز هر تجاوزي&lt;BR&gt;با نخاع قطع شده‌‌ام&lt;BR&gt;بايد در صف اول باشم&lt;BR&gt;و هميشه بايد باشم&lt;BR&gt;چون تريبون، گلدان و صندلي&lt;BR&gt;باشم تا رسيدن نمايندگان بانك‌ها&lt;BR&gt;سپس وظيفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من وظيفه دارم قهرمان هميشگي فدراسيون‌هاي درجه چهار باشم&lt;BR&gt;بي‌دست و پا بدوم، شنا كنم و ...&lt;BR&gt;دفاع از غرور ملي-اسلامي در تمام ميادين&lt;BR&gt;چون گذشته كه با يازده تير و تركش در تنم&lt;BR&gt;نگذاشتم آن‌ها از پل «مارد» بگذرند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالا يك پيمانكار آن پل را بازسازي كرده است&lt;BR&gt;مرا هم بردند&lt;BR&gt;خوشبختانه دستي ندارم.&lt;BR&gt;اگر نه يابد نوار را من مي‌بريدم&lt;BR&gt;نشد.&lt;BR&gt;وزير اين زحمت را كشيد&lt;BR&gt;تلويزيون هم نشان داد&lt;BR&gt;سپس همه برگشتند&lt;BR&gt;وزير به وزارتخانه‌اش&lt;BR&gt;پيمانكاران به ويلاهايشان&lt;BR&gt;و من به تختم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من نمي‌دانم چه هستم&lt;BR&gt;نه كيفي و نه كمي&lt;BR&gt;بي دست و پا و چشم و گوش و به گمان آن‌ها حتي ...&lt;BR&gt;به قول مرتضي؛ كلمنم!&lt;BR&gt;اما اين كلمن يك رأي دارد&lt;BR&gt;كه دست بر قضا خيلي مهم است&lt;BR&gt;و همواره تلويزيون از دادنش فيلم مي‌گيرد&lt;BR&gt;خيلي جاي تقدير و تشكر دارد&lt;BR&gt;اما هرگز ضمانتي نيست&lt;BR&gt;شايد تغيير كنم&lt;BR&gt;اينجاست كه حال من مهم مي‌شود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شايد حالا پيمانكاران، فرشتگان شب‌هاي شلمچه&lt;BR&gt;پاسداران پل مارد&lt;BR&gt;و تركش خوردگان خرمشهرند&lt;BR&gt;شايد من&lt;BR&gt;حال يك اختلاس‌پيشه خودفروخته جاسوسم&lt;BR&gt;كه خودم خرمشهر را خراب كرده‌ام&lt;BR&gt;و لابد اسناد آن در يك وزارتخانه مهم موجود است&lt;BR&gt;براي همين بايد، همين‌طور بايد&lt;BR&gt;در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان&lt;BR&gt;زمان بگذرد&lt;BR&gt;من پيرتر شوم&lt;BR&gt;تا معلوم شود چه كاره‌ام.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سرمايه من كلمات است&lt;BR&gt;گردانم مجنون را حفظ كرد&lt;BR&gt;يكصد و شصت كيلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت&lt;BR&gt;اما بعيد مي‌دانم تختم&lt;BR&gt;يكصد و شصت سانتي‌متر مربع مساحت داشته باشد&lt;BR&gt;چند بار از روي آن افتاده‌ام&lt;BR&gt;يكبار هم خودم را انداختم&lt;BR&gt;بنا بود براي افتتاح يك رستوران ببرندم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من يك نام باشكوهم&lt;BR&gt;اما فرزندانم از نسبتشان با من مي‌گريزند&lt;BR&gt;با بهره‌ هوشي يكصد و چهل&lt;BR&gt;آنها متهمند از نخاع شكسته من بالا رفته‌اند&lt;BR&gt;زنم در خانه يك دلال باغباني مي‌كند&lt;BR&gt;و پسرم مي‌گويد:&lt;BR&gt;ما سهم زخم از لبخند شاداب شهريم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرو بريزيد اي منورهاي رنگارنگ!&lt;BR&gt;گمانم در اين تاريكي گم شده‌ام&lt;BR&gt;و بين خطوط دشمن سرگردان،&lt;BR&gt;آه! پس چرا ديگر اسيرم نمي‌كنند&lt;BR&gt;آه! چه كسي يك قطع نخاعي بي‌مصرف را اسير مي‌كند&lt;BR&gt;و باز آه! چه كسي يك اسير را اسير مي‌كند&lt;BR&gt;آه و آه كه از ياد بردم، من اسيرم&lt;BR&gt;زنداني با اعمال شاقه&lt;BR&gt;آماده براي هر افتتاح، اعلام راي&lt;BR&gt;و رقصيدن به سازها و مناسبت‌هاي گوناگون&lt;BR&gt;و بي‌اختيار در انتخاب غذا&lt;BR&gt;انتخاب رؤياها&lt;BR&gt;حتي در انشاي اعترافاتم.&lt;BR&gt;و شهيد، شهيد كه چه دور است و بزرگ&lt;BR&gt;با تمام داراييش؛&lt;BR&gt;يك شيشه شكسته&lt;BR&gt;يك قاب آلومينيومي&lt;BR&gt;و سكوت گورستان&lt;BR&gt;خدا را شكر، لااقل او غمي ندارد&lt;BR&gt;و هميشه مي‌خندد&lt;BR&gt;و شهيد كه بسيار دور است از اين خطوط ناخوانا&lt;BR&gt;از اين زبان بي‌سابقه نامفهوم&lt;BR&gt;و اين تصاوير تازه و هولناك،&lt;BR&gt;خدا را شكر! لااقل او غمي ندارد&lt;BR&gt;و هميشه مي‌خندد&lt;BR&gt;و بسيار خوشبخت است&lt;BR&gt;زيرا او مرده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و من اما هر صبح آماده مي‌شوم&lt;BR&gt;براي شكنجه‌اي تازه&lt;BR&gt;در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان&lt;BR&gt;در باغ وحشي به نام كلينيك درد&lt;BR&gt;تا مواد اوليه شكنجه‌اي تازه باشم&lt;BR&gt;براي جانم&lt;BR&gt;تنم&lt;BR&gt;وطنم&lt;BR&gt;تا باز خودم را از تخت يك مترو شصت سانتي‌ام&lt;BR&gt;به خاك بيندازم&lt;BR&gt;اما نميرم&lt;BR&gt;درد اين ستون فقرات كج&lt;BR&gt;و فراق&lt;BR&gt;لهم كند&lt;BR&gt;اما همچنان شهيدي زنده باقي بمانم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;محمدحسين جعفريان &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 06:45:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saghyemeykade&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>saghyemeykade</dc:creator>
<guid>http://saghyemeykade.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برج كوتاه قامت چهارپا</title>
<link>http://saghyemeykade.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مي داني شهادت كفاره ي گناهان و ضمانت بهشت است؟ شهادت است ديگر، خود خدا فرموده، اگر مي تواني شهيد شو تا برگه ي ورود به بهشت را بگيري، اگر هم نه كه گناه نكن، نمي شود گناه نكني، گناه نكردن مرد مي خواهد، پس برو شهيد شو، در باغ شهادت هم كه بسته است، پس بيخيال بهشت شو! ديدي چه راحت به جز شهدا همه را جهنمي كردم، جهنمي كردن كه كاري ندارد، خرجش يك برو به جهنم است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر خدا هم مي خواست مثل تو نتيجه گيري كند اوضاع خيلي خراب بود، اصلا هدف شهادت كه بهشت نيست، خود خداست، زنده بودن در نزد خداست، بيراهه رفتم، هدف خداست، شهادت و بهشت و جهنم بهانه است، نه، باز هم بيراهه رفتم، شهادت وسيله است، سكوي پرتاب است، پرتاب به سوي خدا، خدا خدا خدا، شهادت يعني رسيدن به خود خدا، من مسيرش را بلد نيستم، ديدي غريبه اي در شهر را؟ نقشه به دست از اين خيابان به آن خيابان! بالاخره پيدا مي كند ميدان آزادي را، حتي اگر نقشه را هم به من بدهي نمي توانم پيدايش كنم، بلد نيستم، راستش را بخواهي نخواسته ام، نخواسته است، هميشه پشت ترافيك پل جناح مانده ام بين جناح بندي هاي هزارشاخه ي ذهنم و از دور نگاهش كرده ام، آزادي از دور زيباست، اما ترافيك قبل از ميدان اصلا، ارزش تحمل ترافيك را هم ندارد اين برج كوتاه قامت چهارپا، اما ... نديد بديد هستم ديگر، دست خودم نيست، در گرماي 40 درجه، پشت ترافيك، با ماشين بدون كولر حاضرم حتي ساعت ها صبر كنم، نه آن صبري كه نزد خدا پاداش دارد، نه، صبر بر گناه را نمي گويم، حاضرم اين همه صبر كنم تا بالاخره برسم به اين آزادي آدم گرفتار كن، خدا ميداند چقدر براي رسيدن به سراب ميدان آزادي ها دويده ام، كاش انتهاي اين دويدن ها رسيدني هم بود، خدا، همان خدايي كه بهشت و جهنم و شهادت و ... انقدر چاله و چاه جلوي راهم قرار داد كه نرسم به اين آدم گرفتاركن هاي دنيا. اما من انقد دست و پا مي زنم تا برسم، تمام زندگيم شده است دست و پا زدن براي رسيدن به ... ديدي راه بلد نيستم، اگر نقشه را از آقاي پليس، نه ببخشيد آقاي ابليس بگيرم سر سه سوت ميرسم به آزادي، كافيست خودم را به بسپارم به او، همه ي ديدني هاي شهر را نشانم مي دهد، حتي ديدني هاي نديدني را، همان ها كه منِ نديد بديد له له ميزنم براي آن ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كجا با اين عجله گل پسر، برگرد، حال برگشتن را هم نداري! با توام، برگرد، نگاه كن، تابلو را نگاه كن، جاده را ببين، خلوت خلوت است، تخته گاز مي تواني براني&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نوشته ي تابلو: ترك محرمات، انجام واجبات، خدمت به خلق، محبت اهل بيت، آخرين خط تابلو بزرگ نوشته بود &lt;STRONG&gt;خدا&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Aug 2009 17:17:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saghyemeykade&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>saghyemeykade</dc:creator>
<guid>http://saghyemeykade.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اللهم رب شهر رمضان </title>
<link>http://saghyemeykade.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#99cccc&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#99cc66&gt;سال قبل، دقيقا همين روزها بود كه مكه بودم و بهترين روزهاي زندگيم رو تجربه مي كردم، كاش ميشد يه فايل صوتي گذاشت اينجا و آهي كه از روي حسرت همين الان كشيدم رو مي شنيديد، با خاطرات اون روزها خوشم و دلمو خوش كردم كه دوباره يه روزي پام برسه به بيت الله ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#99cc66&gt;حوصله ي نوشتن نداشتم و براي اينكه يه پست جديد گذاشته باشم همون مطلب دو سال قبل رو گذاشتم، حلال كنيد و دعا، دعا براي در امان بودن از فساد و حلال براي پست تكراري گذاشتن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اللهم رب شهر رمضان الذي انزلت فيه القرآن وافترضت علي عبادك فيه الصيام والرزقني حج بيتك الحرام في عامي هذه و في كل عام صل علي محمد و آل محمد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خواستم بنويسم رمضان آمد و هنوز آماده نيستم، كليشه اي بود، نوشتم خوشبحال كساني كه خود را براي رمضان آماده كرده اند، قلم ايستاد، اين جمله را نيز بارها شنيده ام. چگونه خبر از آمدن رمضان و خوبي هايش بدهم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شايد اين جمله بهتر است، خوشحال نيستم كه رمضان رسيده است، آماده نيستم. تمام جملات نااميد كننده است و همراه با حسرت. حسرت از دست دادن لحظات گرانقدر رجب و شعبان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما نه، نبايد ناسپاس بود، حضور در رمضان هم نعمتي است بسيار بزرگ، الحمدلله رب العالمين، حضوري كه مي تواند شروعي باشد براي صعود، صعود به قله خوبي ها. براي من بهتر است بنويسم: رمضان مرا خواهد ساخت، انشاءالله.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شنيدم كه استاد مي گفت رمضان كلاس درسي است كه قبولي در آزمون آن پشتوانه اي قوي مي خواهد و آن قبولي در آزمون رجب و شعبان است. باز هم حسرت تمام وجودم را گرفت. گفتم استاد راه ديگري نيست؟ كار من تمام است؟! به قرآن نگاهي كرد. رمضان بهار قرآن است. اگر در قرآن غرق شوي شكوفا ميشوي. شكوفايي تو يعني قبولي. خوشحال شدم و اميدوار.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#99cccc&gt;هاتفي از گوشه ي ميخانه دوش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#99cccc&gt; گفت ببخشند گنه مي بنوش&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 11:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=saghyemeykade&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>saghyemeykade</dc:creator>
<guid>http://saghyemeykade.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
