تبليغاتX
ساقی میکده


ساقی میکده

اگر ساقی حسین است ما می نخورده مستیم





















ديشب يه اس ام اس برام اومد كه از مهدي بيطرف خبر داري؟ هول برم داشت سريع جواب دادم نه مگه چي شده؟ جواب نداد! زنگ زدم بهش و گفت كه تو برنامه ي در شهر زير نويس كرده بود اهداي اعضاي بدن مهدي بيطرف! ميگفت صورتشو نشون داده اما ماسك و ... رو صورتش بوده نتونسته خوب تشخيص بده! قطع كردم و سريع به چند تا ديگه از دوستان اس ام اس دادم كه از مهدي خبر داريد؟ دوباره همين ديالوگا ردوبدل شد اما اين بار خودم نقل كننده ي ماجرا بودم. هممون خداخدا مي كرديم حامد اشتباه كرده باشه! هيچ كس از مهدي خبر نداشت. ساعت 20 دقيقه هم از نيمه شب گذشته بود و دستمون به هيچ جا نمي رسيد! يكي دوساعتي تو جام غلط زدم بلكه آروم شم و خوابم ببره. نمي شد! خاطراتش فيلم شده بود و از جلو چشمام كنار نمي رفت، همش با خودم مي گفتم كه اين همه مهدي بيطرف تو اين كشور هست. فقط مهدي ما كه بيطرف نبوده! صبح با بچه ها تماس گرفتم، هيچ خبري ازش نبود. فقط يه شماره موبايل داشتيم كه اونم قطع بود. رفتم تو آرشيو سايت ايران سيما، هنوز به روز نشده بود. اسمشو تو اينترنت سرچ كردم. اسم مهدي بيطرف تو وبلاگ يكي از دوستاش بود. صفحه رو باز كردم، همين يه مهدي تو دنيا بود! بي طرف ترين مهدي دنيا! همه چيز گذاشت و رفت. طرف مهدي فقط يه نفر بود، اونم آقاش بود. نوشته بود بعد از روضه خرما پخش كردن.

گريه ...

فاتحه ای مزین به صلوات فراموش نشود

گریه ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 16:13 توسط سعید توکلی| |

 

مریم به دو دیده ی بهاری می گفت

                                      کاش حی باری

می داد مرا به جای عیسی

                        یک موی رضا* یه یادگاری

 

تازه از زیارت اومدم جای همتون خالی بود

* حسن

چون همه ذوات مقدسه یک نور واحد هستند من به جای حسن از رضا استفاده کردم. انشالله که شاعر حلال می کنند.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 14:12 توسط سعید توکلی| |

کاش بامن بودی! وقتی صدایت می کنم می شنوی! جوابی نمی دهی. اس ام اس هم برایت زده ام. به اقوامتان هم عرض كردم كه سلام مرا به شما برسانند! نامه هم مي نويسم گه گداري. دعا هم ميخوانم. تازه گريه هم كرده ام. خيلي زياد، اشك هايم را ديده ايد. وقتي صورتم خيس مي شود حس مي كنم كنارم نشسته ايد. آخ كه چقدر بي حوصله ام. روزمرگي گرفته ام به جاي آنفولانزا. حالي از ما بپرس بزرگوار! اشتباه شد. هم جواب مي دهيد هم حال مارا مي پرسيد. من نمي خواهم بشنوم. سرم را كرده ام زير لحاف. اما بزرگوار حالا ميخوام بشنوم. نمي شود. نمي گذارند. نمي توانم. نمي خوا ... ميخواهم. نمــــــــــــــي شود. ميدانم كه شما از دستم خسته شده ايد. چاره اي نيست. براي من. دوباره بخريدم. ديگر قيمتي ندارم. با چند نفر ديگر از دوستانم روي هم هزار تومان هم نمي ارزيم. بخريد مارا كه دلال ها زياد شده اند و كار بلد. آقا اورژانسي هستم. لااقل سفارش ما را به رييس بيمارستان بكنيد ... ديگر نمي نويسم چون حوصله ندارم ...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 20:7 توسط سعید توکلی| |


Design By : Night Skin