ساقی میکده
اگر ساقی حسین است ما می نخورده مستیم
محمدحسين جعفريان مي داني شهادت كفاره ي گناهان و ضمانت بهشت است؟ شهادت است ديگر، خود خدا فرموده، اگر مي تواني شهيد شو تا برگه ي ورود به بهشت را بگيري، اگر هم نه كه گناه نكن، نمي شود گناه نكني، گناه نكردن مرد مي خواهد، پس برو شهيد شو، در باغ شهادت هم كه بسته است، پس بيخيال بهشت شو! ديدي چه راحت به جز شهدا همه را جهنمي كردم، جهنمي كردن كه كاري ندارد، خرجش يك برو به جهنم است. اگر خدا هم مي خواست مثل تو نتيجه گيري كند اوضاع خيلي خراب بود، اصلا هدف شهادت كه بهشت نيست، خود خداست، زنده بودن در نزد خداست، بيراهه رفتم، هدف خداست، شهادت و بهشت و جهنم بهانه است، نه، باز هم بيراهه رفتم، شهادت وسيله است، سكوي پرتاب است، پرتاب به سوي خدا، خدا خدا خدا، شهادت يعني رسيدن به خود خدا، من مسيرش را بلد نيستم، ديدي غريبه اي در شهر را؟ نقشه به دست از اين خيابان به آن خيابان! بالاخره پيدا مي كند ميدان آزادي را، حتي اگر نقشه را هم به من بدهي نمي توانم پيدايش كنم، بلد نيستم، راستش را بخواهي نخواسته ام، نخواسته است، هميشه پشت ترافيك پل جناح مانده ام بين جناح بندي هاي هزارشاخه ي ذهنم و از دور نگاهش كرده ام، آزادي از دور زيباست، اما ترافيك قبل از ميدان اصلا، ارزش تحمل ترافيك را هم ندارد اين برج كوتاه قامت چهارپا، اما ... نديد بديد هستم ديگر، دست خودم نيست، در گرماي 40 درجه، پشت ترافيك، با ماشين بدون كولر حاضرم حتي ساعت ها صبر كنم، نه آن صبري كه نزد خدا پاداش دارد، نه، صبر بر گناه را نمي گويم، حاضرم اين همه صبر كنم تا بالاخره برسم به اين آزادي آدم گرفتار كن، خدا ميداند چقدر براي رسيدن به سراب ميدان آزادي ها دويده ام، كاش انتهاي اين دويدن ها رسيدني هم بود، خدا، همان خدايي كه بهشت و جهنم و شهادت و ... انقدر چاله و چاه جلوي راهم قرار داد كه نرسم به اين آدم گرفتاركن هاي دنيا. اما من انقد دست و پا مي زنم تا برسم، تمام زندگيم شده است دست و پا زدن براي رسيدن به ... ديدي راه بلد نيستم، اگر نقشه را از آقاي پليس، نه ببخشيد آقاي ابليس بگيرم سر سه سوت ميرسم به آزادي، كافيست خودم را به بسپارم به او، همه ي ديدني هاي شهر را نشانم مي دهد، حتي ديدني هاي نديدني را، همان ها كه منِ نديد بديد له له ميزنم براي آن ... كجا با اين عجله گل پسر، برگرد، حال برگشتن را هم نداري! با توام، برگرد، نگاه كن، تابلو را نگاه كن، جاده را ببين، خلوت خلوت است، تخته گاز مي تواني براني نوشته ي تابلو: ترك محرمات، انجام واجبات، خدمت به خلق، محبت اهل بيت، آخرين خط تابلو بزرگ نوشته بود خدا
اينجا باتلاق است!
حالا ميگردم به كشف باتلاقي تواناتر
در اينهمه خردي كه حتي باتلاقهايش
وظيفهشناس و عالي نيستند.
همه چيز در معطلي است
ميوهاي كه گل
پولي كه كتاب مقدس
و مسجدي كه بنگاه املاك.
ما را چه شده است؟
اين يك معماي پيچيده است
همه در آرزوي كسب چيزي هستند
كه من با آن جنگيدهام
و جالب آنكه بايد خدمتكارشان باشم
در حاليكه دست و پا ندارم
گاهي چشم، زبان و به گمان آنها حتي شعور!
من بيدست، بيپا، زبان، گاهي چشم
و به گمان آنها حتي شعور
در دورافتادهترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان
وظيفه حفاظت از مرزهايي را دارم
كه تمام روزنامهها و شبكههاي تلويزيوني
حتي رفقاي ديروزم - قربتاً اليالله -
با تلاش تحسينبرانگيز
سرگرم تجاوز به آنند.
جالب آنكه در مراسم آغاز هر تجاوزي
با نخاع قطع شدهام
بايد در صف اول باشم
و هميشه بايد باشم
چون تريبون، گلدان و صندلي
باشم تا رسيدن نمايندگان بانكها
سپس وظيفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.
من وظيفه دارم قهرمان هميشگي فدراسيونهاي درجه چهار باشم
بيدست و پا بدوم، شنا كنم و ...
دفاع از غرور ملي-اسلامي در تمام ميادين
چون گذشته كه با يازده تير و تركش در تنم
نگذاشتم آنها از پل «مارد» بگذرند
حالا يك پيمانكار آن پل را بازسازي كرده است
مرا هم بردند
خوشبختانه دستي ندارم.
اگر نه يابد نوار را من ميبريدم
نشد.
وزير اين زحمت را كشيد
تلويزيون هم نشان داد
سپس همه برگشتند
وزير به وزارتخانهاش
پيمانكاران به ويلاهايشان
و من به تختم.
من نميدانم چه هستم
نه كيفي و نه كمي
بي دست و پا و چشم و گوش و به گمان آنها حتي ...
به قول مرتضي؛ كلمنم!
اما اين كلمن يك رأي دارد
كه دست بر قضا خيلي مهم است
و همواره تلويزيون از دادنش فيلم ميگيرد
خيلي جاي تقدير و تشكر دارد
اما هرگز ضمانتي نيست
شايد تغيير كنم
اينجاست كه حال من مهم ميشود.
شايد حالا پيمانكاران، فرشتگان شبهاي شلمچه
پاسداران پل مارد
و تركش خوردگان خرمشهرند
شايد من
حال يك اختلاسپيشه خودفروخته جاسوسم
كه خودم خرمشهر را خراب كردهام
و لابد اسناد آن در يك وزارتخانه مهم موجود است
براي همين بايد، همينطور بايد
در دور افتادهترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان
زمان بگذرد
من پيرتر شوم
تا معلوم شود چه كارهام.
سرمايه من كلمات است
گردانم مجنون را حفظ كرد
يكصد و شصت كيلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت
اما بعيد ميدانم تختم
يكصد و شصت سانتيمتر مربع مساحت داشته باشد
چند بار از روي آن افتادهام
يكبار هم خودم را انداختم
بنا بود براي افتتاح يك رستوران ببرندم!
من يك نام باشكوهم
اما فرزندانم از نسبتشان با من ميگريزند
با بهره هوشي يكصد و چهل
آنها متهمند از نخاع شكسته من بالا رفتهاند
زنم در خانه يك دلال باغباني ميكند
و پسرم ميگويد:
ما سهم زخم از لبخند شاداب شهريم.
فرو بريزيد اي منورهاي رنگارنگ!
گمانم در اين تاريكي گم شدهام
و بين خطوط دشمن سرگردان،
آه! پس چرا ديگر اسيرم نميكنند
آه! چه كسي يك قطع نخاعي بيمصرف را اسير ميكند
و باز آه! چه كسي يك اسير را اسير ميكند
آه و آه كه از ياد بردم، من اسيرم
زنداني با اعمال شاقه
آماده براي هر افتتاح، اعلام راي
و رقصيدن به سازها و مناسبتهاي گوناگون
و بياختيار در انتخاب غذا
انتخاب رؤياها
حتي در انشاي اعترافاتم.
و شهيد، شهيد كه چه دور است و بزرگ
با تمام داراييش؛
يك شيشه شكسته
يك قاب آلومينيومي
و سكوت گورستان
خدا را شكر، لااقل او غمي ندارد
و هميشه ميخندد
و شهيد كه بسيار دور است از اين خطوط ناخوانا
از اين زبان بيسابقه نامفهوم
و اين تصاوير تازه و هولناك،
خدا را شكر! لااقل او غمي ندارد
و هميشه ميخندد
و بسيار خوشبخت است
زيرا او مرده است.
و من اما هر صبح آماده ميشوم
براي شكنجهاي تازه
در دور افتادهترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان
در باغ وحشي به نام كلينيك درد
تا مواد اوليه شكنجهاي تازه باشم
براي جانم
تنم
وطنم
تا باز خودم را از تخت يك مترو شصت سانتيام
به خاك بيندازم
اما نميرم
درد اين ستون فقرات كج
و فراق
لهم كند
اما همچنان شهيدي زنده باقي بمانم.
| Design By : Night Skin |



