ساقی میکده
اگر ساقی حسین است ما می نخورده مستیم
خالقم را نه وزیری نه دبیری نه امیری من به خلوتگه مخصوص امیرالامرایم مدعیان همه جمعند ندایی ملکوتی ز سماوات بلند است! چه کسی می نوشد جام عشق را؟ داوطلب می طلبم، مدعی کجاست؟ دستان آسمان بلند شد، من می نوشم، جام را بیاورید، تلاطم مِیِ درون جام، کار را تمام کرد، آسمان مِی نخورده مست شد و به کناری نشست. صدایی دیگر بلند شد، من خواهم نوشید! صدای زمین است، رایحه اش زمین را نیز از پا درآورد. حساب کار دستشان آمد، همه مات و مبهوت در حیرتند. آسمان و زمین در نوشیدن مِی ناتوان مانده اند! این چه جامی است؟ آسمان و زمین مستانه وار مستی خود را بازگو می کنند و جمعی را مست می کنند از آنچه دیده اند و شنیده اند، مدعیان آرام آرام با هم می گویند و می شنوند. باز هم ندایی از آسمان بلند می شود! داوطلب می طلبم ... اولیاء و صدیقین آمدند و رفتند بدون آنکه قطره کوچکی از جام بنوشند، نوبت بر عالمان رسید، اما گویا کسی قادر به نوشیدن مِی نیست، باز هم ندایی آمد، هر کس جام را سر کشد مست ما می شود ... مدعیان با شنیدن این ندا باز به تکاپو افتادند. اما تلاششان بی حاصل است. عرق شرم از این ناکامی بر جبینشان نشسته است، تمام نگاه ها به انبیاء الهی دوخته شده است، نوبت انبیاست، انبیاء باید رو سفید شوند. آدم ابولبشر جلو می آید جام را در دست می گیرد، او هم نمی تواند، یکی پس از دیگری می آیند و ناکام در نوشیدن مِی راه بازگشت پیش می گیرند. ابراهیم وارد میدان می شود، همه منتظرند تا جام را به اشاره ای سر کشد، لبهای ابراهیم با جام آشنا می شود، چند قطره ای می نوشد و جام را بر زمین می گذارد، کار من نیست، دیگر نمی توانم. باز هم صداها در هم می پیچید، حالا که ابراهیم نتوانسته است، دیگر کسی قادر نخواهد بود و ... ندای آسمانی برای آخرین بار بلند شد، مدعیان! داوطلب می طلبم ... صدایی دل آرا به گوش می رسد، پر کنید جام ها را، من می نوشم. صدای کیست؟ سکوت حاکم می شود. همه در پی صاحب صدایند. چه باوقار قدم می زند، عجب عظمتی دارد، هـمه مست شـده اند با دیدن جمال او، جام مِی از یاد ها رفته است، محو در قامت اویند. کیست که این چنین دلربایی می کند؟ آری او حسین ابن علی(ع) است. فرزند فاطمه (س)، نواده رسول الله(ص) جام ها را یکی پس از دیگری می نوشد و جام دیگری می طلبد. ندای دیگری از آسمان آمد: مدال عشق را بر گردن حسین بیاویزید. اوست که تا جرعه آخر از سبوی مِی نوشیده است، همگی خاموش، حسین را سلطان مُلک عشق قرار دادیم، اگر طالب عشقید سراغش گیرید. من شه عشقم و عشاق جهان بنده عشقم خلقت عشق نخستین ز ازل گشت برایم آقا سعيد را معرفي مي كنيد؟ از نظر سني جواني بود 18 ساله و همزمان هم تحصيلات معمولي داشت و هم جزو طلاب حوزه علميه نارمك بود، همچنين در گروه بچه هاي بسيج و مسجد فعاليت چشم گيري داشت و فعاليت هاي مربوط به خانواده و بسيج و مدرسه و حوزه را آنچنان جدي دنبال مي نمود كه ما ديگر قادر به كنترل و بازداشتنش نبوديم و قبل از اينكه به شهادت برسند دوبار ديگر هم به منطقه رفته بودند. حاج آقا چه شد كه آقا سعيد مصمم به گذشتن از راحتي خود و رفتن به جبهه شدند؟ آقا سعيد از ابتداي كودكي باتوجه به مكتب هايي كه در اطراف ما بود هميشه و به صورت جدي و پيگيرانه در مكتب هاي قرآن شركت مي كردند و در همان محله كاشانك تهران ، همه تابستان را به فعاليت در آن مكتب سپري مي كرد و خوب خانواده ما از جهت مادري الگوي مناسبي براي اينگونه فعاليت ها داشت و خوب اوهم از همان زمان كودكي دلداده اين مكتب و اين راه شد و در زمان جواني هم ضمن درس خواندن و ساير فعاليت هايش اين نوع فعاليت ها را هم دنبال مي كرد و خوب سفارش هاي مادرش به نماز اول وقت و روزه و انجام اعمال عبادي يكي از مهمترين مشوق هايش بود و اوهم به دليل مطيع بودنش توانست رهاورد خوب و توشه مناسبي براي خودش فراهم بياورد تا آنجايي كه خوب قبل از اينكه شما تشريف بياوريد اينجا من داشتم در ذهنم با اين جوانم گفتگو مي كردم و مي گفتم كه خوب شما در اينجا آرامش ابدي داريد. بعد از ايامي كه از شهادت ايشان گذشت در همان سالهاي 65 يا 66 بود كه وارد هيئتي از خانواده شهدا شديم و خوب بعد از شهادت ايشان تحول بزرگي هم در ما رخ داد و كشش و علاقه ما نيز به جنبه هاي عبادي و مسائل مذهبي چندين برابر شد و خوب الحمدلله هفته اي يك بار در منزل يكي از شهدا محفلي داريم و بهره مند مي شويم از معنويتي كه خداوند به ما عنايت كرده تا إن شاءالله به هنگام سفر توانسته باشيم مقداري از بار خود را سبك كنيم . حاج خانم اولين باري كه آقا سعيد رفتند جبهه چگونه بود؟
اوايل كه شبانه روز در مساجد بود و شبانه روز به خدمات در اينگونه مكان ها مشغول بود و خوب برخي اوقات به اين ترتيب بود كه ما باخبر مي شديم كه از حوزه اعزام شده، حتي يك بار كه پدرش به عنوان جهادگر به جبهه رفته بود و من هم با يك بچه كوچك تنها بودم و با خودم مي گفتم كه چه شده كه سعيد مارا تنها گذاشته؟! چراكه قبلش به من گفته بود من مي روم قم كه حتي من هم سربه سرش گذاشتم و گفتم قم كه رفتي زيارت به كنار ولي شمع روشن كردن يادت نرود ولي بعد ما ديديم كه زنگ زد و گفت كه مادر من منطقه هستم. حاج خانم اولين باري كه به جبهه رفتند چه سالي بود؟ 16 ساله بود و فكر مي كنم سالهاي 62 و 63 بود كه خوب مدتي رفت و آمد داشت و پدرش كه از جهاد برگشت ما به پدرش نگفتيم كه او جبهه بود و اوهم كه سراغ سعيد را گرفت ما گفتيم رفته مسجد و مي آيد و نامه اي هم از سعيد گذاشتيم رو تلويزيون كه به اين طريق پدرش را از جبهه رفتنش مطلع كنيم و خوب پدرش هم مقاوتي نكرد ولي آخرين باري كه آمد و مي خواست برود ، من هرچه كردم كه بيايم و بدرقه اش كنم تا به خود آمدم ديدم كه رفته و نيست و البته پدرش هم آن موقع در جبهه به عنوان جهادگر مشغول بودند. خلاصه بعد كه به وسيله نامه و تلفن توانستم با او ارتباط برقرار كنم گفتم مادر تو لااقل نگذاشتي كه من بدرقه ات كنم و بي خداحافظي رفتي و اوهم در پاسخ گفت: مادر راستش هر بار شما مرا از زير قرآن مي گذرانديد و مرا در آغوش مي گرفتيد من برمي گشتم ولي اين بارنمي خواهم بر گردم. من هم گفتم : آخر با اين چيزها كه نمي شود و هر چيزي بايد به قسمت و تقدير الهي باشد. اوهم در پاسخ گفت : بله درست است. مادر قلم نويس هر چه بنويسد همان مي شود و اگر من لايق شهادت باشم كه شهيد مي شوم و اگر هم لايق نبودم كه نمي شوم و سالم به نزد شما باز مي گردم و مي خواهم انتقام سيلي مادرم فاطمه زهرا (س) را از اين خونخوارها بگيرم. من هم در پاسخ گفتم برو مادر به خدا سپردمت و اميدوارم پيروز شوي. كه رفتند و خوب شش ماه كه كربلاي يك و دو و شش طول كشيد و ما هم شش ماه هم نتوانستيم او را ببينيم و چون در خط مقدم بود هيچ دسترسي به او نداشتيم و نامه هم به دستش نمي رسيد. تا اينكه فكر مي كنم شب جمعه يا روز جمعه بود كه با خبر شديم و البته خودم خواب شهادتش را ديده بودم و ديده بودم كه كجا و كي و چگونه به شهادت رسيده است و وقتي هم كه آوردندش گفتم مي خواهم ببينم و برادر زاده ام هم مي گفتم بايد رويش را باز كنم تا عمه ام ببيند، وقتي كه رويش را گشودند با چشمهاي خودم ديدم كه همانگونه كه ديده بودم يك طرف صورتش رفته بود و جاي جاي بدنش پر از جاي گلوله بود. پيكرش را آوردند و اينجا به خاك سپردند و همه دعا و درخواست ما از خدا طلب صبر است و اينكه اين خونهاي پاك و پر بركت هيچ گاه پامال و بي ثمر نشود. حاج اقا شما بهترين و نزديكترين دوست آقا سعيد را مي شناختيد ؟ بهترين دوستش جواني به نام ناصر عربي بود كه بچه محله اوقاف سمت پيچ شميران بود كه ناصر در عمليات كربلاي پنج شهيد شد و سعيد در عمليات كربلاي شش و خوب خيلي باهم صميمي بودند و البته پيكر ناصر بعدها در تفحص رجعت كرد. حاج آقا شده بود كه از دستشان ناراحت شويد ؟ ببينيد من مي خواهم بگويم كه ايشان در خانه نقش يك معلم را داشتند و حركاتي كه ايشان مي كردند براي ما الگو بود و به جاي اينكه ما او را اندرز دهيم او ايرادهاي مارا به ما مي گفت. مادر شهيد: بعضي اوقات در فكر خودم وقتي با سعيد حرف مي زنم ميگويم كاش لااقل حرفي مي زدي يا كاري مي كردي كه مي توانستم به راحتي از تو كنده بشوم. آنقدر با محبت بود به طور مثال برخي اوقات كه دلخوري پيش مي آمد مي رفت بيرون و با يك پاكت شيريني برمي گشت يا برخي اوقات مي گفتم چرا دير مي آيي؟ مي گفت: با بچه هاي مسجد مشغول كار بوديم، مي گفتم بيا نهار بخور مي گفت خوردم و بعد مغرب كه به خانه مي آمد مي ديدم كه نان خريده و آرام مي رود داخل آشپزخانه دارد چايي دم مي كند براي افطار و تازه مي فهميدم كه روزه است. همه كارهاي عباديش چه روزه چه نماز و چه نماز شب همه به جاي خودش بود، هر وقت كه مي خواست به جبهه برود مي گفت مادر من بروم حمام و غسل شهادت كنم بعد آماده مي شوم و آنقدر سربه زير و پاك بود كه وقتي كه شهيد شد همسايه ها مي گفتند مگر شما پسر بزرگ هم داشتيد؟ حاج خانم از شهادت آقا سعيد بفرماييد؟
همانطور كه عرض كردم شب جمعه بود و يكي از همسايه ها آمد و سراغ حاج آقا را گرفتند و خوب در آن محله فقط ما تلفن داشتيم و هر اتفاقي بود من بايد به همه مي گفتم كه پاي تلفن چه خبر است و خوب وقتي كه آمدند در خانه من گفتم حرفتان را بزنيد ولي راستش را بگوييد، سعيد شهيد شده؟ گفتند نه زخمي شده و در سرد خانه است كه من گفتم صبح تا شب من خودم اينجا خبرهاي اينچنيني را به مردم مي رسانم. آخر مگر كسي كه زخمي شده را مي برند سرد خانه؟ خلاصه خبردار شدم و اطرافيان را هم خبر كردم، هنگامي كه به حاج آقا گفتم باورش نشد تا اينكه به همراه اقوام رفتند معراج شهدا و مي گفتند كه كشوي اول نه كشوي دوم را كه كشيدند بيرون ديدم كه خودش است. انگار كه تازه رفته حمام و خوابيده است و شب اول خيلي بي تاب بودم. به هر حال مادري است ديگر و حتي كارم به بيمارستان كشيد. صبح وقتي براي مراسم آماده مي شدم يكي از همسايه ها گفت: حاج خانم اگر بدانيد كه پسر شما را چه كساني آورده اند ديگر بي تابي نمي كنيد. پرسيدم چطور مگر چه شده كه او هم ادامه داد ديشب در عالم رؤيا ديدم كه امام خميني در جلوي تابوت پسر شما حركت مي كنند و پشت سر هم حضرت فاطمه زهرا (س) در حال حركتند، تو چرا اينقدر ناراحتي؟ چرا بي تابي مي كني؟ گفتم نه من بي تابي نمي كنم چرا كه او به عشقش و به آرزويش و به جايگاهي كه انتظارش را مي كشيد رسيد. حاج آقا بهترين و بارزترين خصوصيت اخلاقي آقا سعيد كه ايشان را از ساير دوستان و همسالانشان متمايز مي كرد چه بود؟ بهترين و بارزترين خصوصيتش اين بود كه خيلي مطيع بود نسبت به والدين و خيلي خوش رو و با گذشت بود و اگر من برخي اوقات بد خلق و عصباني مي شدم بسيار با طمأنينه و آرامش برخورد مي كرد. حتي وقتي من پرخاش مي كردم اوفقط سر به زير مي انداخت و مي گفت ببخشيد. مي خواهم بگويم اين راه شهادت را رفتن كار هر كسي نيست. همانطور كه عرض كردم من وقتي كه براي اردوي راهيان نور رفته بودم مناطق عملياتي خيلي خودم را سرزنش مي كردم ولي بعد خودم پاسخ خودم را دادم و گفتم خوب اگر لايق بودم من هم مي رفتم . وقتي خبر شهادت آقا سعيد آمد شما كجا بوديد؟
من منطقه بودم و تازه رسيده بودم و تا رسيدم حاج خانم پرسيدند از سعيد چه خبر؟ البته عده اي از دوستان در همان لشكري بودند كه آقا سعيد هم آنجا بود و به من اطلاع دادند كه در هويزه مستقرند و من هم نزديكشان بودم و مي خواستم به سمت رامهرمز بروم. خواستم كه ببينمشان گفتند از هويزه رفته اند به سمت سومار و وقتي كه كربلاي پنج شروع شد من اهواز بودم و روز جمعه بود كه راديو برنامه عادي خود را قطع كرد و اعلام كرد كه در منطقه شلمچه عمليات شده است. ما رفتيم و ماموريت رامهرمز و ايزه را انجام داديم و در راه برگشت به تهران كه بوديم در خرم آباد بود كه راديو اعلام كرد در منطقه غرب و سومار هم عمليات كربلاي شش در حال انجام است و خوب من مطمئن بودم سعيد به عشقش خواهد رسيد. تارسيدم تهران مادرش گفت از سعيد چه خبر من هم گفتم تا هفت هشت روز ديگر مي آيد. گفت شما گفتيد نديدمش كه! من هم در پاسخ گفتم دوستانش گفتند مرخصي مي گيرد و مي آيد. باز مادرش گفت در عمليات كه مرخصي نمي دهند. گذشت و روزي آمدند كه خبر را بدهند به بچه هاي بسيج مسجد سجاد، من هم رفته بودم سري به منزل خواهر حاج خانم در محله كاشانك بزنم كه در حوالي مغرب بود ديدم تلفن زدند منزل آنها ودخترم گفت كه بابا بياييد، گفته اند سعيد را آورده اند و مي گويند مجروح شده و من تا حدودي متوجه شدم و تا رسيدم ديدم كه همسايه اطراف حاج خانم را گرفته اند و عكس و يادگاري سعيد را از جلو چشم دور كرده اند و به ما هم گفتند كه بياييد برويم معراج براي شناسايي. وقتي پارچه را زدم كنار ديدم كه بله آقا سعيد است كه خيلي آرام خوابيده. تا خواستم از جا بلند شوم ديدم برادر خودم و برادرحاج خانم مي خواهند زير بغل مرا بگيرند گفتم اين كار براي چيست و اجازه ندادم. سپس رو به قبله ايستادم سه بار تكبير خداوند را گفتم و سجده شكر به جا آوردم چراكه سرانجام فرزندم شهادت شد و به عشقي كه منتظر آن بود رسيد . حاج آقا براي بازديد از مناطق عملياتي كه تشريف برده بوديد آيا از محل شهادت آقا سعيد هم ديدن كرديد؟ نخير، سومار از مناطق جنگي غرب محسوب مي شود ولي ما رفته بوديم مناطق عملياتي جنوب و به فيض زيارت مناطق هويزه و اروند كنار و مناطق ديگر رفتيم ولي ازبهترين و با صفاترين مناطقي كه اين بچه ها جنگيده و به شهادت رسيده بودند شلمچه بود و به واقع كربلاي اين جبهه جنگ و جدال بود . حاج آقا وقتي شنيديد مي خواهند صدام جنايتكار را اعدام كنند چه حسي داشتيد؟ اين خبر توانست يك باري را از دل و ذهن مردم ايران برداشته و پاك كند ولي خوب اگر قرار باشد جزاي اين موجود پليد را خدا بدهد بايد از كلام حضرت امام (ره) استفاده كرد كه فرمودند اگر اورا باتمام آبهاي جهان بشويند هرگز پاك نمي شود و اين كلام بهترين شاخص براي معرفي اين موجود پليد است. اين مرد به جز آسيب هايي كه به مردم و مملكت مازد، درحق مردم كشور خودش نيز جنايات بسياري مرتكب شد و هر چه بر سر ما آورد حال آمريكاي جنايتكار دارد بر سر مردم بيچاره مي آورند و مردم فقط سينه سپر كرده و از نواميس خود حفاظت مي كنند. حاج خانم حالا اگر روزگار برگردد به آن ايام آيا شما باز هم به آقا سعيد اجازه مي دهيد به جبهه بروند؟ ما خودمان هم مي رويم. من الان هم كه سه پسر ديگر دارم هر سه در سپاه و بسيج مشغول به خدمت رساني هستند. يكي از عروس هايم هم در سپاه است و همه مشغول خدمتند. در آن برهه زماني ما هم با همراهي خانم هاي ديگر در پشت جبهه كمك مي كرديم و من بارها گفته بودم من اگر بچه شير خواره نداشتم هيچ گاه از شركت در جبهه ها دريغ نمي كردم.
| Design By : Night Skin |


