تبليغاتX
ساقی میکده


ساقی میکده

اگر ساقی حسین است ما می نخورده مستیم





















 

اندیمشک 5 کیلومتر

وسایل را جمع کنید تا چند دقیقه دیگر می رسیم .صدای بوق قطار بلند شد. سرعت قطار کم میشود ، قطار آرام آرام می ایستد .ایستگاه اندیمشک.

تمام مسافران قطار را در خیالم رزمنده می بینم هم همه هنگام خروج از ایستگاه را ، هم همه و سرو صدای رزمنده ها می پندارم. (سلامتی رزمندگان اسلام صلوات ، اللهم ... .) خیالی است ساده انگارانه، اما تصورش هم برای من که فقط خاطراتشان را شنیده ام زیباست.

فضای شهر تصورات زیبای خیالم را در هم می شکند ، مهم نیست . ساختمان های دو کوهه از دور پیداست.

 

 

روحم جان تازه ای می گیرد پادگان سردار جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان . پس از بازرسی وارد می شویم . نسیمی که خوشامد شهیدان را به ما می رساند لبخند بر چهره جمع می آورد .خدایا بهشتی که وعده داده بودی اینجاست ؟! صدای مناجات حضرت امیر (ع) از بلند گوها به گوش می رسد. مولای یا مولای ... . قلم من از توصیف فضای حاکم بر آن لحظات عاجز است . باز هم غرق در خیالات شدم. به هر نقطه ای می رسیدم حضور رزمنده ها را احساس می کردم .روبه روی گردان مقداد سر و صدای زیادی بود. عجب شور و هیجانی داشتند. تیم گردان مقداد امان تیم فوتبال گردان مالک را بریده بود، چه تشویقی می کردند. قهقه خنده هایشان به تو می گفت که ما برای این دنیا نیستیم . روبه روی حسینیه تعدادی رزمنده جمع بودند. تعدادی هم با آب حوض وضو می گرفتند .چه نشاطی ! .... 

                                                                         

 

برای نماز آماده شدم. تنها، گوشه ای از حسینیه نشستم، بهترین نماز زندگیم را می خوانم . همه یک رنگ ، فقط رنگ خدا .... حیران مانده بودم.

-برادر سلام ؛ سلام کردم . فهمیده بود غریبه ام و از آنها نیستم ، جلو آمد . حال و احوال پرسید. به رسم معمول پرسید: کدوم گردانی؟ سکوت کردم .

- من پیک گردان تخریبم ، اومده بودم دفتر فرماندهی ، توفیق شد نماز رو تو حسینیه بخونم .

انگار خدا او را فرستاده بود تا مرا به طبقه هفتم بهشت ببرد!! گردان تخریب را می گویم . راه درازی که انتهایش محل زندگی انتخاب شده های خدا بود را زیر نور مهتاب طی کردم. اگر بگویم یکی از ورودی های بهشت همین راه است اغراق نکرده ام .

 

 

حاج محسن را دیدم، او هم متوجه من شد . به نشانه بی اعتنایی دوباره مشغول کار خود شد . پیک گردان به سمت حاج محسن رفت و باز تنها شدم. در محوطه گردان چرخی زدم . خدایا !! این ها فرشته اند یا فوق فرشته ؟!! کمی دورتر از حسینیه گردان پشت خاکریزا متوجه چند قبر شدم . نور مهتاب گلهای دیواره قبر را نشانم داد . بوی عطر گلها مست کننده بود . ساعاتی را در مستی و حیرانی گذراندم . نیمه شب دوباره به سمت قبرها رفتم ، این بار سکوت حاکم را صدای مناجات در هم شکسته بود . سبوح قدوس ، رب الملائکه و الروح... فخر خدا بر فرشتگانش جای تعجب ندارد !!!.

سحر نزدیک است. غریبی من برای تخریب چی ها سنگین است ، نگاهشان که نافذترینشان نگاه حاج محسن است می گوید باید همرنگشان شوم و الا خداحافظ ... .

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 16:6 توسط سعید توکلی| |

 

یادمه اون موقع ها که کوچیکتر بودم، یه شب پدرم اومد خونه، خیلی ناراحت بود. تو عالم بچگیم برام سوال پیش اومد که چی شده که پدرم اینطور بی تابی می کنه ... دوییدم بغلش و گفتم باباجون چی شده، چرا گریه میکنی؟! گفت بابایی برا امام دعا کن، امام خیلی حالش بده ... باشه بابا جون، گریه نکن دیگه ... فردای اون روز خبر فوت حضرت امام رو شنیدم ...

یادم نیست چند سال بعدش حضرت آیت الله اراکی به رحمت خدا رفت، اما یادمه که بلافاصله حضرت آیت الله گلپایگانی هم از دنیا رفت ... رفتن... رفتن... رفتن، آیت الله تبریزی، آیت الله فاضل لنکرانی ... امروزم آیت الله حق شناس ...

توفیق نصیبم شد برا تشییع پیکر مطهرشون رفتم، خوش به سعادشون، تو روزهای زیبای ماه رجب رفتن هم سعادت میخواد. داشتم فکر میکردم به حرفای یکی از اساتید که میگفت: واقعا این بزرگان برکتی بودن تو شهر ما و الان دیگه نیستن ... خوشبحال اونایی که دوران حیات این بزرگواران رو قدر دونستن و از محضرشون استفاده کردن ...

با آقای صدیقی که مصاحبه میکردم، ایشون می فرمودند: نفس علما و بزرگان واقعا تو زندگی انسان تاثیر داره، وقتی از حضرت آیت الله بهاءالدینی صحبت میکرد اشک تو چشماش حلقه زده بود و چنان حسرت اون دوران رو می خورد که ...

انشاءلله همشون با رسول الله (ص) و اهل بیت (ع) محشور بشن

خدا توفیق بده قدر علمای گمنامی که تو شهرمون زندگی می کنن رو بدونیم ... انشاءلله

  

نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 10:20 توسط سعید توکلی| |


Design By : Night Skin