بسم الله
اصلا حال و حوصله نوشتن ندارم، انقدر ریختم به هم که شاید چیزایی که دارم می نویسم رو هیچ کس متوجه نشه …
بی مقدمه می خوام شروع کنم، ببخشید
میگن حاج احمد متوسلیان عارف مسلک بوده، برق نگاهش تو اعماق وجود انسان نفوذ میکرده، شجاع بوده، دلیر بوده، هرکی یه روز با حاج احمد زندگی می کرد دیگه نمی تونست ازش جدا بشه …
همت! انقدر همایش و کنفرانس و بزرگداشت و … با محوریت شخصیت این بزرگوار برگزار شده که نگو و نپرس …
حاج حسین خرازی که میگن با یکی از فرمانده های عراق پشت بی سیم به قول خودمون کل کل کرده بود و براش کری خونده بود … انقدر مهربون بوده و با محبت که نیروهاش دیوونش بودن …
آقا مهدی باکری که بی خیال پست و مقام میشه و میره جبهه …
مهندس وزوایی که نفر اول کنکور شیمی بوده، اما میون بچه های رزمنده اصلا فخر فروشی نمی کرده و …
زین الدین که وقتی همسرش از مهربونیا و محبتای آقا مهدی میگه، اصلا باورت نمیشه بین ما و تو دنیای ما زندگی میکرده …
دین شعاری، کارور، موحد دانش، کریمی، دستواره، چراغی، کاوه … اگه بخوام بشمرم تا صبح باید اسم ببرم.
خسته شدم انقد خاطرهاشون شنیدم، بسه دیگه
یکی بهم بگه چیکار کردن؟ کیو دیدن؟ چی شنیدن؟ با کی پریدن؟
چیکار کردن؟ چیکار کردن؟ چیکار کردن؟
التماس دعا
یاالله