ساقی میکده
اگر ساقی حسین است ما می نخورده مستیم
احرام بستیم در دوکوهه و حاجی عشق شدیم در کربلای فکه و شلمچه و طلاییه و ... نمی دانستم دوکوهه کجاست، شنیده بودم با همه جا فرق می کند، مستند سید مرتضی را دیده بودم "با من سخن بگو دوکوهه ..." بیان گیرای سید گویای همه چیز بود، اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟ خدایا دوکوهه کجاست؟ چرا وقتی بچه های جنگ یا بهتر بگویم بچه های لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) نام دوکوهه را می شنوند دگرگون می شوند؟! حسینیه، صبحگاه، گردان کمیل و مقداد ... این اسم ها تداعی کننده چیست؟ می شود من هم دوکوهه را ببینم؟ سرانجام ما را هم طلبیدند، همه چیز راست بود. دوکوهه بهشت است. اگر فقط چشم ظاهر را باز کنی جز چند ساختمان و سوله چیزی نمی بینی، اما خدا کند که چشم دل هم باز شود، دگرگونی بچه های جنگ را می فهمی، اگر چه کم، اما همان کم هم زیباست ... یکی از همان مردان بی ادعا که همه سراغشان را از هم می گیرند، در دنیای خاطراتش فرو رفته بود و کنار ساختمان های ویران گردان مالک و مقداد و ... قدم میزد و با خود حرف می زد، اگر او را در شهر ببینی حتما انگ دیوانگی به او می زنی. کنجکاو شدم و نزدیک رفتم. آرام آرام گریه می کرد و نام دوستانش را تک تک می شمرد، علی، محمد، اسماعیل، مهدی ... با خود می گفت: چرا من مانده ام و شما رفتید؟ تمام حرفهایش گله بود، از روزگار و از ما، حق هم داشت. زبان او حتما زبان شهداست، اگر صدای شهید را هم می شنیدیم، مطمئنا از این اوضاع خرابی که برای زندگی خالی از دینمان درست کرده ایم گلایه می کردند. به خود آمدم، تمام گلایه اش از من و امثال من است. مدعیان ادعای مردان بی ادعا ... راه کج کردم و قصد زمین صبحگاه کردم. بهترین مکان برای تفکر ... همه چیز را می دانستم و هیچ نکرده ام. این جمله دیوانه ام کرده بود. "بعد از شهدا ما چه کردیم؟ " ... در دوکوهه احرام می بندیم و طواف فکه و شلمچه و طلاییه و ... می کنیم، مقبول است اگر بعد سفر به خود بیاییم و به فکر باشیم ... دوکوهه، می فهماند که هیچ هم نیستی، شهدا را دیده است، در قیاس با شهدا حقیقتا هیج هم نیستم ... انشاالله روزیمان شود باز هم زیارت دوکوهه من در سفر حج به حق الیقین آزمودم که چگونه عشق دیوارهای سنگی جایگزین عشق خدا می شود و دینداران حراست از ظواهر و عادات را با حراست از اصل دین اشتباه می گیرند. من در آن سفر دیدم زاهدانی که قرب را با میزان طول سجده می سنجیدید. دیدم که چگونه ظاهر نماز هر چند در برابر رکن یمانی می تواند انسان را فرسنگ ها از باطن حقیقت دور کند. و در سفر حج حسرت کربلای پنج را خورده ام تا سجاده بر آتش بگسترم و گردن به شمشیر پرده دار بسپارم. و گرنه آنجا که پرده دار حرم حرامیان آل سعودند دست ما کی به حجر الاسود می رسد؟ و دریافتم که چگونه امام عشق حج را ناتمام گذاشت تا به جنگ بپردازد ... شهید آقا سید مرتضی آوینی
| Design By : Night Skin |



