ساقی میکده
اگر ساقی حسین است ما می نخورده مستیم
از فرنگیس خانم بپرسید خیابان های سرد کردستان را می گشتیم، صدای خسته پیر مردی که در پیاده رو ایستاده بود چای می فروخت را شنیدم. سرمای عجیبی بود، قبل از سفر شنیده بودم سرمای زمستان کردستان بی رحم است. چای داغ، آن هم از دستان لرزان پیرمرد، در آن سردی هوا، جان تازه در وجود بچه ها می دمید. حمید را برای خرید چای صدا زدم، دقایقی بعد از صرف چای حرکت کردیم. به میدانی رسیدیم.وسط میدان مجسمه ی زنی تنومند و مصمم نگاه ها را خیره می کرد. بلند قامت و با هیبت، تبر به دست، با لباس محلی کردستان. عجیب بود. شهری که بعضی از خیابان های آن هنوز خاکی بود و شاید محله های اطراف شهر از روشنایی برق محروم بود و از همه مهمتر اوضاع معیشتی مردمش دل را می سوزاند، وجود این چنین مجسمه ی با عظمتی آن هم در یکی از میدان های فرعی شهر، جای بسی تعجب داشت. به بچه ها گفتم: دوربین و پایه دوربین و ... آماده کنند. جوانی در حال عبور بود، آقا ببخشید، این مجسمه ی وسط میدان نماد چیست؟ با لهجه ی شیرین کردی گفت: «والله فکر کنم شیرین، معشوقه ی فرهاد باشد، بیشتر ازاین نمی دانم.» از خانمی همین سوال را پرسیدم، با عصبانیت گفت: «من چه می دانم آقا ... » سراغ پیرمردی رفتم، سوالم را از او هم پرسیدم، گفت: در تاریخ کردستان درسالهای قدیم شیر زنی بوده که کار چندین مرد را به تنهای انجام می داده، این همان زن است. از جوان دیگری پرسیدم، گفت: « نمی دونم، هر کی یه چیزی میگه». هیچ چیز دستگیرمان نمی شد. پرسیدیم ... پرسیدیم ... پرسیدیم ... انگار نه انگار که این نماد برای مردم این شهر است. بساط فیلم برداری را جمع کردیم و قصد شهرداری نمودیم. از اطلاعات، قسمت زیباسازی شهر را سراغ گرفتیم. « طبقه ی دوم، اتاق 253» بعد از سلام و احوال پرسی و معرفی اعضای گروه در مورد نماد موجود در میدان میهن سوال کردم، با افتخار جواب داد « بله بله، این پروژه یکی از بزرگترین پروژه های ما بود و البته پر هزینه ترین که خوب مسئولین به ما لطف کردند و هزینه های آن را تقبل کردند. این مجسمه به خاطر زنی به نام فرنگیس که در یکی از روستاهای کردستان زندگی می کند ساخته شده است، این زن اوائل جنگ به تنهایی، فقط با یک تبر، شش افسر عراقی را اسیر کرده و به نیروهای رزمنده تحویل داده است و ما هم این مجسمه را برای گرامیداشت این زن شجاع ساخته ایم، اگر باز هم سوالی هست من در خدمتم.» حمید از هزینه های این پروژه سوال کرد و آقای مهندس فرمودند سی میلیون. مات و متحر از این همه فعالیت مانده بودیم. خدا خیرتان بدهد. آدرس فرنگیس خانم را گرفتیم. دریکی از روستاهای محروم اطراف شهر زندگی می کرد. قرار شد به خانه فرنگیس برویم. ساعت 3 حرکت کردیم، مسیرهای کوهستانی پر از برف را پشت سر گذاشتیم. برف آنقدر زیاد بود که ماشین نتوانست ادامه بدهد. وسایل را برداشتیم و پیاده به سوی خانه ی فرنگیس حرکت کردیم. اذان مغرب به روستا رسیدیم. نماز و کمی استراحت و بعد هم پرس و جوی آدرس خانه ی فرنگیس خانم. یا الله، بفرمایید، خوش آمدید. گویا منتظر بود تا کسی در خانه اش را بکوبد، زنی میانسال که رنج و سختی روزگار چهره اش را شکسته بود. خانه ای محقر و کوچک، تاریک و کم نور. با چای پذیرایی کرد. اجازه گرفتیم تا فیلم برداری کنیم. با کمی اصرار اجازه داد. از خودتان بگویید خواهر( مادر). « می گذرد، خدارا شکر، فقط از خدا شفای شوهرم را می خواهم.» شوهرش در حادثه ای فلج شده بود و زمینگر. خواهر خرج زندگیتان از کجا تامین می شود؟ « خانه ی همسایه ها را نظافت می کنم، خدارا شکر»، بچه هایتان کجا هستند؟ « همه شان رفته اند شهر». شنیده ایم 6 افسر عراقی را با یک تبر اسیر کرده اید، امکان دارد از آن ماجرا کمی برای ما بگویید. « ای بابا، برای که بگویم؟ چرا باید بگویم؟ خاطره ی خوبی بود. هیچ وقت فراموشش نمی کنم. بگذریم.» اصرارمان بی فایده بود. اصلا حاضر نبود چیزی بگوید. کمی از سختی زندگی برایمان گفت. می گفت راضی ام خدا را شکر، فقط دعا کنید شوهرم شفا پیدا کند ... اصرار می کرد شام بمانیم، اما دیر وقت بود، باید می رفتیم. همه ی بچه ها شاکی از دست روزگار، مسئولین و... ، خدا رحمت کند ابولفضل سپهر را، زیبا می گفت، «عجب نا معادله ی قشنگیه این دنیا »، آخر انصاف است؟ سی میلیون هزینه ی ساختن مجسمه ی زنی که تمام وسایل زندگیش سیصد هزار تومان هم نیست ...
| Design By : Night Skin |


