ساقی میکده
اگر ساقی حسین است ما می نخورده مستیم
از کافه های لاله زار تا پشت خاکریز سلام سلام زهر مار، معلوم کجایی پسر؟ دوساعته دم درتونم، د بجمب دیگه بچه حتما بازم به ننت گفتی با عباس دارم می رم بیرون ... آره دیگه داش عباس مگه عیبی داره آخه؟ ای بابا، بمیری بچه، تو نمی دونی ننت هر جا می شینه میگه عباس بچه ی منو سیگاری کرد... عباس بچه ی منو عرق خور کرده، عباس بچه ی منو می بره سینما... هزارتا بدو بیرا بار ما می کنه. یکی نیست بگه بابا ننه خانم آقا اسماعیل شما ته هفت خطای عالمه. خیلی خوب داش عباس ببخشید.دیگه نمی گم با داش عباس دارم می رم بیرون... غلط کردم ... خوبه؟ حالا کجا داریم می ریم؟ یه جای خوب بگو دیگه داش عباس، از دیشب که گفتی می خوام ببرمت یه جای خوب دلم هزارجا رفته ... نکنه یه کافه ی جدید گیر آوردی... اگه می خوایم بریم سینما من حال و حوصله ی سینما رو ندارم داش عباس به خدا.از اون موقع که قیصرو دیدم به خدا تو لکم. اه ه ه ه ه ... بسه دیگه بچه چقدر حرف می زنی... دو دقیقه دندون رو جیگر بگیر الان می رسیم... عباس اینجا که مسجد... چی شده ناپرهیزی کردی عباس!!! بیا تو می خوام ببرمت پیش آقای اندرزگو... اندرزگو دیگه کیه بابا... ولمون کن بیا بریم ... مارو چه به مسجد؟! آره قصه قصه ی شهید عباس فانی... یکی از جوونای سالهای 55-54 که شهید اندرزگو با یه نگاه آوردش تو خط. عباس تو خیابون عین الدوله (ایران) به دنیا اومد. از همون بچگی مادرش می بردش تو مچلس روضه ی امام حسین(ع). شیری که عباس خورده بود با اشکی که مادرش برا اباعبدالله ریخته بود مخلوط شده بود. نوجوانی و جوونی عباس درست مصادف شده بود با یکی از بدترین دوره های تاریخ ایران. فساد، فحشا، بی عدالتی، ظلم، یه جور فرو رفتن توده ی مردم به خواب... به اوج خودش رسیده بود. معارف دین و خوبی ها داشت کم رنگ می شد و خلاصه اگر یه ذره حواستو جمع نمی کردی خدا می دونست سر از نا کجا آباد در می آوردی. کوتاه کنم، خلاصه عباسم داشت بازی زمونرو می خورد و شاید اگرعنایت اهل بیت(ع) به خاطر حضورعباس تو مجالس اهل بیت(ع) و ادبی که عباس نست به ایشان رعایت می کرد و ارادت خاصی که نسبت به اهل بیت(ع) داشت نبود، عباس هم مثل خیلیای دیگه آخرعاقبتش ختم به خیر نمی شد. شهید اندرزگو وسیله شد تا عباس مرید امام بشه. با شروع جنگ، میدون جنگ محلی شد برا نشون دادن ارادت عباس و امثال عباس به امام و اهل بیت(ع). عباس وصیت کرده بود که اگه شهید شد هیچی از بدنش باقی نمونه آخه بدنش تمام خالکوبی شده بود. همرزماش میگن وقتی عباس رفت رو خاکریز تا تانک دشمنو با آرپی جی بزنه، گلوله مستقنم تانک اومد تو سینشو بدنش متلاشی شد. ارادت، ادب، محبت، نسبت به اهل بیت(ع) بعدشم عنایت اهل بیت(ع) خیلیارو نجات داده. اللهم اجعل عاقبه امورنا خیرا
| Design By : Night Skin |



